رمان انتقام ازدواج کامل

فصل بیست‌وششم — حقیقتی که پنهان مانده بود

سه ماه بعد، حکم نهایی پرونده صادر شد.

تحقیقات نشان داد ته‌جون با خرید اطلاعات محرمانه و دست‌کاری اسناد، به چند شرکت آسیب زده بود. می‌رین هم به‌دلیل همکاری آگاهانه و تلاش برای پنهان‌کردن مدارک، با اتهامات جداگانه‌ای روبه‌رو شد.

شرکت ته‌جون بخش بزرگی از اعتبارش را از دست داد و خودش از سمت مدیریتی برکنار شد. پرونده‌ی هر دو برای رسیدگی قضایی ادامه پیدا کرد؛ این بار نه پول و نه نفوذ خانواده‌هایشان نمی‌توانست حقیقت را برای همیشه پنهان کند.

سو-یون خبر را روی تلفنش خواند و آن را کنار گذاشت.

دیگر نیازی نداشت هر روز دنبال سرنوشت آن دو بگردد.

انتقامش به پایان رسیده بود؛ نه چون آن‌ها را نابود کرده بود، بلکه چون دیگر اجازه نمی‌داد گذشته برایش تصمیم بگیرد.

---

همان شب، هردین متوجه شد سو-یون برخلاف همیشه ساکت است.

در بالکن خانه کنار او نشست و پرسید:

«یه چیزی هست که هنوز بهم نگفتی، مگه نه؟»

سو-یون انگشتانش را در هم گره کرد.

«از همون روزهای اول می‌دونستی که من یه چیزهایی رو از قبل می‌دونم.»

«آره.»

«و هیچ‌وقت نپرسیدی چرا.»

هردین به چهره‌اش نگاه کرد.

«چون می‌خواستم خودت وقتی آماده شدی، بهم بگی.»

چشم‌های سو-یون پر از اشک شد. مدت‌ها بود که این حقیقت را به‌تنهایی حمل می‌کرد؛ خاطرات زندگی‌ای که برای همه جز خودش وجود نداشت.

آهسته شروع به حرف‌زدن کرد.

از خیانت ته‌جون گفت، از اعتمادش به می‌رین، از خانواده‌ای که به‌جای شنیدن حرفش نگران آبرویش بودند و از شبی که همه‌چیز تمام شد. از تصادفی که به مرگش انجامید و از لحظه‌ای که دوباره چشم باز کرد و فهمید به گذشته برگشته است.

وقتی حرف‌هایش تمام شد، هردین مدت زیادی سکوت کرد.

سو-یون نگاهش را پایین انداخت.

«می‌دونم باورکردنش آسون نیست.»

هردین دستش را گرفت.

«نمی‌دونم چطور ممکنه چنین اتفاقی افتاده باشه. نمی‌تونم وانمود کنم که همه‌چیز رو می‌فهمم.»

قلب سو-یون فشرده شد، اما هردین ادامه داد:

«ولی لازم نیست برای باورکردن دردت، تمام جزئیاتش رو بفهمم. تو اون زندگی خیلی تنها بودی... و من متأسفم که نتونستم اون موقع کنارت باشم.»

سو-یون با ناباوری نگاهش کرد.

«تو که نمی‌دونستی...»

«می‌دونم. برای همین نمی‌گم تقصیر من بوده.» لبخند کم‌رنگی زد. «فقط خوشحالم که این بار فرصت دارم کنارت باشم.»

اشک‌های سو-یون سرازیر شد. خودش را در آغوش او پنهان کرد و برای نخستین بار، بدون ترس از دست‌دادن فردا گریست.

هردین آرام موهایش را نوازش کرد.

«دیگه مجبور نیستی همه‌چیز رو تنهایی به دوش بکشی.»

سو-یون سرش را روی سینه‌ی او گذاشت و چشم‌هایش را بست.

برای مدت‌ها تصور می‌کرد بازگشت به گذشته فقط فرصتی برای انتقام است؛ فرصتی برای مجازات کسانی که زندگی‌اش را نابود کرده بودند.

اما حالا می‌فهمید که این فرصت معنای دیگری هم داشته است.

او توانسته بود خودش را از زندگی‌ای که در آن گم شده بود، نجات دهد.

و حالا، برای نخستین بار، می‌توانست بدون ترس به فردا فکر کند.
دیدگاه ها (۰)

کوک: باشه( ترس )یون یکم شیر خورد یون: مرسی سیر شدمخواهر ته: ...

قسمت سه

رمان انتقام ازدواج کامل

خواهر ته رو لورا مینویسم لورا: خوبییییییون: تو اینجا چیکار م...

رز آبی پارت ۲۷

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

سورا و رین

Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤ویو: پایان مهمونی ـ ...

قبلا ویسگون خیلی فرق می کردیه مدت زیادی گذشته از اون موقعصور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط