فرار من
۲۷
بلند شدم از بس خندیده بودم دلم درد میکرد . رفتم سمتش دستش رو کشیدم یکم آخ اوخ کردن بلند شد
بعدم پس گردنی شیرینی از جنا دریافت کردم به خنده هامون خاتمه دادیمو رفتیم واسه قسمت خوشمزه داستان یعنی ناهار...
کتی جون از خنده صورتش سرخ شده بود دستش رو انداخت دور کردنم و من رو به خودش فشورد و گفت
کتی جون... وای یوری. تو شیطونم که هستی پس ؟ . یعنی اگر بتونی جنگکوک رو رو یک بار این طوری ادب کنی میشه فرشته ی من !!
من هم که کلا از خدا خواستتتته!!
نیمی و پرسش؟؟ همچین سوسکش کنم دیدنی... همین که اومدم یم چیزی بگم با حرف جنگکوک کلا خفه شدم
جنگکوک... مامان جان آدم که عشقش رو ادب نمیکنه که !!
بعدم یک نگاه مهنی داری به من مرد که من هم خنگ! نگرفتم
کتی جون سر خوش خندید شیطون من رو نگاه کرد که با این که نگرفتم ولی خجالت کشیدم . جلل جالب! خودم هم تعجب کردم
من و خجالت. چه چیز های عجیبی!؟؟
با حرف بعدی کتی جون کل اصل مطلب رو گرفتم عین لبو سرخ شدم
کتی جون.... اوه. بله بله . روش نوین خانوما رو یادم رفته بود در ادب آقایون
بعد هم به من یک چشمک زد ....
دیگه هر جور بود خودم رو جمع و جور کردم
دور میز ناهار خوری نشستیم و مشغول خوردن غذا شدیم . منم که کلا تا آخر غذا سرم پایین بود و چیزی نگفتم
ولی خدایی حس خیلی داشت نمی دونن چرا یهو دلم از خودم گرفت یهویی
داشتم یک مادر رو گول میزدم. یک خانواده رو بهم ریختم . از عرو سیم فرار کردم.این ها خیلی واسم سنگین بود . گاهی خیلی بد و غیره منتظره خودشون رو نشان میدادن. درست مثل الان.
منی که مامانم صد بار تاکید میکرد به پسرا رو ندم . و بهشون اعتماد نکنم . خودش دختر شر و شیطونش رو میشناخت. میدونست گاهی ممکنه پام رو کج بزارم . ولی الان به کجا رسیدم!
از عروسیم فرار کردم اومدم توی خونه یک پسر مجرد. و واسه مامانش نقش وی رو بازی کردن!؟؟؟
انگار همه این ها یک جا روی سرم خراب شد . یهو یک جوری بغضم گرفت که لقمه غذای مورد علاقم رو به زور آب قورت میدادم .
دلم واسه مامانم تنگ شده.. واسه کلارا.. حتی واسه بابا. با تمام زور گویی هاش همیشه پشتم بود. هیچوقت نگفت دوسم داره ولی همیشه ثابت کرد؟؟!
نمیدونم چرا اون لحظه باید همهی این ها میومد توی ذهنم
بلند شدم از بس خندیده بودم دلم درد میکرد . رفتم سمتش دستش رو کشیدم یکم آخ اوخ کردن بلند شد
بعدم پس گردنی شیرینی از جنا دریافت کردم به خنده هامون خاتمه دادیمو رفتیم واسه قسمت خوشمزه داستان یعنی ناهار...
کتی جون از خنده صورتش سرخ شده بود دستش رو انداخت دور کردنم و من رو به خودش فشورد و گفت
کتی جون... وای یوری. تو شیطونم که هستی پس ؟ . یعنی اگر بتونی جنگکوک رو رو یک بار این طوری ادب کنی میشه فرشته ی من !!
من هم که کلا از خدا خواستتتته!!
نیمی و پرسش؟؟ همچین سوسکش کنم دیدنی... همین که اومدم یم چیزی بگم با حرف جنگکوک کلا خفه شدم
جنگکوک... مامان جان آدم که عشقش رو ادب نمیکنه که !!
بعدم یک نگاه مهنی داری به من مرد که من هم خنگ! نگرفتم
کتی جون سر خوش خندید شیطون من رو نگاه کرد که با این که نگرفتم ولی خجالت کشیدم . جلل جالب! خودم هم تعجب کردم
من و خجالت. چه چیز های عجیبی!؟؟
با حرف بعدی کتی جون کل اصل مطلب رو گرفتم عین لبو سرخ شدم
کتی جون.... اوه. بله بله . روش نوین خانوما رو یادم رفته بود در ادب آقایون
بعد هم به من یک چشمک زد ....
دیگه هر جور بود خودم رو جمع و جور کردم
دور میز ناهار خوری نشستیم و مشغول خوردن غذا شدیم . منم که کلا تا آخر غذا سرم پایین بود و چیزی نگفتم
ولی خدایی حس خیلی داشت نمی دونن چرا یهو دلم از خودم گرفت یهویی
داشتم یک مادر رو گول میزدم. یک خانواده رو بهم ریختم . از عرو سیم فرار کردم.این ها خیلی واسم سنگین بود . گاهی خیلی بد و غیره منتظره خودشون رو نشان میدادن. درست مثل الان.
منی که مامانم صد بار تاکید میکرد به پسرا رو ندم . و بهشون اعتماد نکنم . خودش دختر شر و شیطونش رو میشناخت. میدونست گاهی ممکنه پام رو کج بزارم . ولی الان به کجا رسیدم!
از عروسیم فرار کردم اومدم توی خونه یک پسر مجرد. و واسه مامانش نقش وی رو بازی کردن!؟؟؟
انگار همه این ها یک جا روی سرم خراب شد . یهو یک جوری بغضم گرفت که لقمه غذای مورد علاقم رو به زور آب قورت میدادم .
دلم واسه مامانم تنگ شده.. واسه کلارا.. حتی واسه بابا. با تمام زور گویی هاش همیشه پشتم بود. هیچوقت نگفت دوسم داره ولی همیشه ثابت کرد؟؟!
نمیدونم چرا اون لحظه باید همهی این ها میومد توی ذهنم
- ۲۱.۸k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط