^فیک جونگکوک^(پارت۴۲)
________________
سرمای فلزی سوییچ توی دستم حس عجیبی داشت.هنوز تصویر اون لحظه که بیهوا سیگار کشیدنش رو دیده بودم، مثل یک لکه تاریک گوشه ذهنم بود. نه اینکه بخوام داد و فریاد راه بندازم...اصلا جونگکوک نبود که بخوام باهاش بحث کنم.
فقط دیدن اون صحنه، انگار یه چیزی رو توی وجودم مچاله کرده بود. یک جور حس ناامیدی سرد که نمیدونستم چطور باید از خودم دورش کنم.
صدای تقتق شیشه ماشین فکرمو قطع کرد.
وقتی شیشه رو دادم پایین و اون محافظ خشکمغز پرسید:
"خانم! با آقای جئون هماهنگ کردین؟"، صدای کلافگی توی لحنم بیشتر از خشم بود. انگار تمام محدودیتهای این عمارت بزرگ، توی همین یک سوال خلاصه شده بود. با بیحوصلگی و سردی گفتم:
"فکر کنم به اون ربطی نداشته باشه."
قبل از اینکه فرصت کنه حرف دیگهای بزنه، پام رو آروم روی گاز فشار دادم.
جیکلس بیصدا و با ابهت از در خارج شد.
غرش موتور ماشین، تنها چیزی بود که سکوت سنگین اطرافم رو میشکست.
توی آینه وسط نگاهی به خودم انداختم.
رژ لب قرمزم توی نور خیابون میدرخشید و کت چرمی مشکیم، انگار نقابی بود برای پنهان کردن همین کلافگی درونی.
شاید هم دارم زیادی سخت میگیرم. کی هستم که بخوام توی سبک زندگی اون دخالت کنم؟ درسته که توی یه خونه زندگی میکنیم، اما اون هنوز هم برای من یه معماست. سیگار کشیدنش، اون هم دور از چشم من،چه دلیلی میتونست داشته باشه وقتی همه میدونن سیگار میکشه؟
ماشین رو به لبه خیابونی که مشرف به چراغهای روشن شهر بود هدایت کردم و کنار زدم. موتور رو خاموش کردم. سکوت داخل ماشین، فرصتی بود که به این فکر کنم که چرا اینقدر بهم برخورده. آیا واقعا از کارش بدم اومده بود، یا اینکه دیدن اون «ضعف» جدید توی جونگکوک، باعث شده بود حس کنم اون بیشتر از همیشه ازم فاصله داره؟
به فرمون چرمی زیر دستم نگاه کردم. «ا/ت»، تو داری زیادی قاطی مسائل اون میشی. شاید بهتر بود فقط امشب رو دور از اون دیوارهای سنگین خونه میگذروندم. گوشیم رو که روی صندلی کنار پرت کرده بودم، برداشتم و خاموشش کردم. برای امشب، نمیخواستم هیچ خبر جدیدی از اون دنیای پر از ابهام جونگکوک داشته باشم. فقط سکوت… و چراغهای شهر.
_______
ادامه دارد...
سرمای فلزی سوییچ توی دستم حس عجیبی داشت.هنوز تصویر اون لحظه که بیهوا سیگار کشیدنش رو دیده بودم، مثل یک لکه تاریک گوشه ذهنم بود. نه اینکه بخوام داد و فریاد راه بندازم...اصلا جونگکوک نبود که بخوام باهاش بحث کنم.
فقط دیدن اون صحنه، انگار یه چیزی رو توی وجودم مچاله کرده بود. یک جور حس ناامیدی سرد که نمیدونستم چطور باید از خودم دورش کنم.
صدای تقتق شیشه ماشین فکرمو قطع کرد.
وقتی شیشه رو دادم پایین و اون محافظ خشکمغز پرسید:
"خانم! با آقای جئون هماهنگ کردین؟"، صدای کلافگی توی لحنم بیشتر از خشم بود. انگار تمام محدودیتهای این عمارت بزرگ، توی همین یک سوال خلاصه شده بود. با بیحوصلگی و سردی گفتم:
"فکر کنم به اون ربطی نداشته باشه."
قبل از اینکه فرصت کنه حرف دیگهای بزنه، پام رو آروم روی گاز فشار دادم.
جیکلس بیصدا و با ابهت از در خارج شد.
غرش موتور ماشین، تنها چیزی بود که سکوت سنگین اطرافم رو میشکست.
توی آینه وسط نگاهی به خودم انداختم.
رژ لب قرمزم توی نور خیابون میدرخشید و کت چرمی مشکیم، انگار نقابی بود برای پنهان کردن همین کلافگی درونی.
شاید هم دارم زیادی سخت میگیرم. کی هستم که بخوام توی سبک زندگی اون دخالت کنم؟ درسته که توی یه خونه زندگی میکنیم، اما اون هنوز هم برای من یه معماست. سیگار کشیدنش، اون هم دور از چشم من،چه دلیلی میتونست داشته باشه وقتی همه میدونن سیگار میکشه؟
ماشین رو به لبه خیابونی که مشرف به چراغهای روشن شهر بود هدایت کردم و کنار زدم. موتور رو خاموش کردم. سکوت داخل ماشین، فرصتی بود که به این فکر کنم که چرا اینقدر بهم برخورده. آیا واقعا از کارش بدم اومده بود، یا اینکه دیدن اون «ضعف» جدید توی جونگکوک، باعث شده بود حس کنم اون بیشتر از همیشه ازم فاصله داره؟
به فرمون چرمی زیر دستم نگاه کردم. «ا/ت»، تو داری زیادی قاطی مسائل اون میشی. شاید بهتر بود فقط امشب رو دور از اون دیوارهای سنگین خونه میگذروندم. گوشیم رو که روی صندلی کنار پرت کرده بودم، برداشتم و خاموشش کردم. برای امشب، نمیخواستم هیچ خبر جدیدی از اون دنیای پر از ابهام جونگکوک داشته باشم. فقط سکوت… و چراغهای شهر.
_______
ادامه دارد...
- ۶.۳k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط