عشق ترسناک

part ¹⁷




کوک: پس بلاخره اومدن
ات: کیا؟
کوک: (پوزخند)
.
.
.
.
.
کوک چیزی نگفت منم چیزی نگفتم ......همینطوری نشسته بودیم که در باز شد

ته: کوک
کوک: چرا انقدر دیر؟
ته: ببخشید نتونستیم جاتون رو پیدا کنیم.....اوه....تو باید ات باشی درستع؟
ات: خ..خوب....آره
ته: من تهیونگ هستم دوست کوک
ات: خ..خوشبختم

ته اومد و دست و پای کوک رو باز کرد و کوک و ات و ته باهم از زیرزمین بیرون اومدن و از عمارت بیرون رفتند

ویو ات:
از عمارت بیرون اومدیم و رفتیم سوار یه ماشین شدیم.....کوک با دوستش تهیونگ هی در مورد یه سری چیزا حرف می‌زدند ولی من که از حرفاشون سر در نمیاوردم پس ساکت موندم و تصمیم گرفتم بعدا راجب مافیا بودن کوک باهاش صحبت کنم......
رفتیم و تهیونگ ما رو رسوند عمارت جئون و منو جونگکوک رفتیم داخل

ات: حالت خوبه؟
کوک بدون اینکه به ات نگاه کنه سرشو تکون داد و حرف دیگه ای نزد
ات: م‌.. میگم....چ..چرا...تو...از اول....بهم نگفتی مافیایی؟
کوک: ههه....اگه میگفتم که عمرت حاضر میشدی با من ازدواج کنی!
ات: خ..خوب...آره...
کوک:............
ات:...............
کوک:............
ات: اصلا میدونی چیه من دیگه ار تو خوشم نمیاد...م‌..من دوست ندارم شوهرم مافیا باشه....اگه منو دوست داری باید این شغلو کنار بزاری وگرنه من میرم و دیگه هیچوقت برنمیگردم!
کوک: پس برو!
ات: چ..چی؟
کوک: گفتی اگه شغلم رو کنار نزارم میزاری میری....پس منتظر چی هستی؟..‌...برو دیگه
ات: ی..یعنی من انقدر بی ارزشم؟ (بغض)
کوک: آره....الانم دیگه نمیخوام قیافتو ببینم.....زود باش از جلو چشمام دور شو!
ات: واقعا که....فکر می‌کردم تو مهربونی....با بقیع فرق میکنی....اما....اما....تو هم با بقیه هیچ فرقی نمیکتی....پسرا همشون سر و ته یکین.....باشه....من میرم....اما دیگه عمرا برگردم.....(بغض و گریه)

اون چطور تونست با من اینکارو بکنه؟ هققق من....دوسش داشتم هقق الانم وسایلم رو جمع میکنم و برای همیشه از این خونه میرم.......

وسایلم رو جمع کردم داشتم میرفتم که.......؟


امروز امتحان عربی داشتم منم عربیم خیلی ضعیفه دیروز همش داشتم میخوندم و خوشبختانه امتحان رو خوب دادم😊
تازه ار مدرسه اومدم و یه پارت گذاشتم
شرایط ۲۵ لایک و ۴۰ کامنت
♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

#فیک #فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ #فیک_جونگ_کوک #فیک_جیمین #فیکشن #فیک_شوگا #فیک_جیهوپ #فیک_نامجون #فیک_جین #سناریو #سناریو_بی_تی_اس #سناریودرخواستی #وانشات #تک‌پارتی
#جیمین #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #تهیونگ #جونگکوک #کیم_نامجون #کیم_سوکجین #مین_یونگی #جانگ_هوسوک #پارک_جیمین #کیم_تهیونگ #جئون_جونگکوک #بی_تی_اس
#موچی #مونی #هوپی #هوبی #کوکی #ته_ته #نامی #بانی #هانی #کوک #سوکجین #هوسوک #یونگی #وی #آر_ام #شوگولی #بنگتن #بنگتن_بویز #بوی_بند #کیپاپ #کیپاپر #آرمی #سولو #تهکوک #تهمین #ویمین #ویکوک #وینام #نامجین
دیدگاه ها (۹۰)

مربی موتور سوار

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

شاگرد لوس من

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

ممنون که میخونی این داستان واقعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط