مهرو
من .... من ... اون شب حالم خوب بود من.... همه میدونن .... چی شد؟ ..
رضا زود سمت کیان رفت پسرکش بغل کرد
الهییی دورت بگردم پسرم.. جان دلم کسی جای نمیره ... آبجی هم همینجا پیش خودمون میمونه .. کسی حق نداره مارو از هم جدا کنه
رو کرد سمت آصف... صدف یه عمر منو بابا صدا کرده یه عمر دخترم بود چرا بعد مادرش باید از اینجا بره ؟؟از خونش بره ؟!!...
فخری گفت ولی داداش تو بابای صدف نیستی... الان شهناز نیست خوبیت ....
رضا آتشی نگاهی به خواهرش انداخت فخری لال شد ...
صدف دختر منه ... من بزرگش کردم پیش من قد کشیده من پدرشم ... این حرفها چیه ... از کی ایقدر من پست شدم خودم خبر ندارم ...
مجتبی پوزخند صدا داری زد ...
رضا رو بهش گفت تو چته ... مجتبی تو چته ... میشه بگی خودمم میخام بدونم مشکل تو با من چیه ...
مشکل من باتو ؟؟ !!برو بابا ...
رضا حرصی نفس عمیقی کشید .. گفت صدف دخترم
از من خطای دیدی من به غیر چشم پدری جوری دیگه نگاهت کردم ؟ عاحزانه قسمش داد
به روح مادرت قسمت میدم هر چی هست بگو...
صدف سرشو تند تند تکون داد نه اصلا اصلا ...
آصف گفت بحث اینها نیست من میدونم شما آقایی شکی توش نیست ... ولی نمیخواستم حرفی حدیثی به وجود بیاد
رضا کلافه از شرایط گفت حرف که مردم میزنن باد هواست .. نمیشه دهنشون بست ...
فخری دم گوش مادرش پچ زد میترسم آخرش صدف خودشو بندازه به داداش ..
کلثوم چشم غره رفت
رضا زود سمت کیان رفت پسرکش بغل کرد
الهییی دورت بگردم پسرم.. جان دلم کسی جای نمیره ... آبجی هم همینجا پیش خودمون میمونه .. کسی حق نداره مارو از هم جدا کنه
رو کرد سمت آصف... صدف یه عمر منو بابا صدا کرده یه عمر دخترم بود چرا بعد مادرش باید از اینجا بره ؟؟از خونش بره ؟!!...
فخری گفت ولی داداش تو بابای صدف نیستی... الان شهناز نیست خوبیت ....
رضا آتشی نگاهی به خواهرش انداخت فخری لال شد ...
صدف دختر منه ... من بزرگش کردم پیش من قد کشیده من پدرشم ... این حرفها چیه ... از کی ایقدر من پست شدم خودم خبر ندارم ...
مجتبی پوزخند صدا داری زد ...
رضا رو بهش گفت تو چته ... مجتبی تو چته ... میشه بگی خودمم میخام بدونم مشکل تو با من چیه ...
مشکل من باتو ؟؟ !!برو بابا ...
رضا حرصی نفس عمیقی کشید .. گفت صدف دخترم
از من خطای دیدی من به غیر چشم پدری جوری دیگه نگاهت کردم ؟ عاحزانه قسمش داد
به روح مادرت قسمت میدم هر چی هست بگو...
صدف سرشو تند تند تکون داد نه اصلا اصلا ...
آصف گفت بحث اینها نیست من میدونم شما آقایی شکی توش نیست ... ولی نمیخواستم حرفی حدیثی به وجود بیاد
رضا کلافه از شرایط گفت حرف که مردم میزنن باد هواست .. نمیشه دهنشون بست ...
فخری دم گوش مادرش پچ زد میترسم آخرش صدف خودشو بندازه به داداش ..
کلثوم چشم غره رفت
- ۹۵۸
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط