عشق سبز و صورتی

پارت ۱۷- پارت آخر
ویو دامیان: چرا؟ از..از بابام متنفرم، ازش متنفرم
قبل.. از اینکه با آنیا آشنا بشم بابام رو بیشتر از هر کسی دوست داشتم. الان تنها کسایی که ازشون بدم میاد اون و اون لارای عوضیه، عوضی، عوضی، عوضی
(خانه دزموند)
دامیان: پدر.. امم میشه یکم با هم حرف بزنیم؟
داناوان: الان سرم شلوغه بزار برای بعداً
دامیان: اما پدر...
داناوان: گفتم بزار برای بعداً (با داد)
ذهن دامیان: باید به ترسم غلبه کنم. باید واقعیت رو بهش بگم
دامیان:پدر تو چرا به من نگفتی که قراره با لارا نامزد کنم؟( با داد)
داناوان ی نگاه ترسناک به دامیان کرد: به چه حقی پدرت داد می‌کشی؟مثلاً تو ی دزموندی؟
و ی چَک زد تو صورت دامیان{آهای مرتیکه پوف.. چیزه همون چطور جرعت میکنی دامیان من رو بزنی}
ولی دامیان بازم به حرفش ادامه داد: پدر م.من نمیخوام با لارا نامزد کنم من یکی دیگه رو دوست دارم
داناوان: فکر کردی مهمه که کیو دوست داشته باشی؟ برادرت برای این که وارث من نباشه رفت خارج کشور و حالا تو باید وارث من بشی و به انوان یک وارث باید نامزدی داشته باشی که اسم خانواده دزموند رو لکه دار نکنه. فکر کردی من با عشق با مادرت ازدواج کردم؟
دامیان که گونش رو گرفته بود رفت توی اتاقش و درو محکم بست و با خودش گفت: نه نه نه من نمیخوام، چرا همچین اتفاقی افتاد؟
(روز مراسم پایان سال)
جشن خیلی بزرگ و با شکوهی بود
ویو آنیا: اصلاً نمی‌خواستم برم به مراسم چون مجبور بودم دامیان رو با اون ببینم و زخمام درباره تازه شه
ولی آقای هندرسون گفته بود باید همه بچه ها توی این مراسم حضور پیدا کنند منم مجبور شدم برم.
لباسی که مامانم تازه برام گرفته بود رو پوشیدم{مشخصات لباس رو هروی دوست دارین تصور کنید}و بکی اومد دنبالم و با هم رفتیم
وقتی که آنیا و بکی رسیدن دامیان هم با لارا از ماشین پیاده شدن
آنیا که اون هارو دست در دست هم دید بغضش گرفت و اشک توی چشماش جمع شد اما حرفی نزد و با بکی رفت داخل سالن
تو کل مراسم آنیا یک کلمه هم حرف نزد
دامیان هم آنیا رو میدید ولی میدونستم اگه بره پیشش فقط حالش رو بدتر میکنه
ذهن دامیان: بزار بعد مراسم توی حیاط باهاش حرف میزنم و همه چیز رو براش توضیح میدم
یکم گذشت که نیکول اومد پیش انیا
نیکول: دوشیزه آنیا به من افتخار رقص میدید؟
آنیا هم که میدونید دامیان داره نگاهش می‌کنه برای حرص دادن دامیان گفت: ب.بله
ذهن نیکول: تونستم به دستش بیارم، دیدی دزموند که حریف من نمیشی؟
ذهن دامیان: چـــــی؟ اون پیشنهادش رو قبول کرد؟
همین جور که آنیا و نیکول داشتن می‌رقصیدن دامیان هم دستاش رو مشت کرده بود و داشت حرص میخورد: لعنتی، پسره لعنتی
وقتی رقص تموم شد وقت خداحافظی دانش آموزان از هم شد ولی آنیا بدون اینکه از دامیان خداحافظی کنه رفت. وقتی دامیان فهمیدن آنیا رفته قلبش شکست جوری که میشد صدای شکستن قلبش رو شنید




خب خب اینم از پارت آخر امید وارم خوشتون اومده باشه و اینکه فصل دوم داره
و فصل دوم رو تا بیست و پنجم نمیدم🙂
چون می‌خوام ی هفته استراحت کنم
ولی فعالیت داریم
مثل ادیت های خودم یا توئیت انیمه
دوستون دارم و حتماً حتماً نظرتون رو درباره این پارت و این رمان توی کامنتا بگید❤️
بای بای 😘❤️☺️
دیدگاه ها (۱۹)

عشقی حقیقی

بچه ها فعلا پارت ها رو مینویسم اگر حمایت بشه ادامه میدم

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

عشقی حقیقی

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

پارت اول:عشق حقیقیفلش بک اون زماندامیان ۸ سالش بودموقعیت:عما...

آوای شب پارت ۲۸آنچه گذشت...الکس اومد سمت انیا و میخواست انیا...

دروغی که واقعی شد

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط