اپیزود سوم : آتشبس بدون صلح
دستانش روی گردنم بودن. نه سفت. نه شُل. فقط طوری که حس کنم اونجا هستن.
یهجور تسلط بیاجبار.
یهجور بله گفتن، حتی وقتی هنوز نپرسیده بودن.
شب دوم دیدمش. توی کوچهی باریک پشت خونه. بارون نمنم میاومد. تهران سال ۷۴ حتی بوی خاکش هم فرق داشت.
احسان با موتور هونداش اومد کنارم ایستاد. یه سیگار از لبش برداشت و تعارف کرد. گرفتم. روشنش نکردم.
– «میخوای پشت سرم بشینی؟ یا باز اون نگاه مظلومنما رو ادامه بدی؟»
حرف نزدن گاهی پرروترین کار دنیاست. فقط سوار شدم.
موتور حرکت کرد. خیابون تاریک، دیوارهای آجری، بوی شب، بوی عرق پسرونه، بوی روغن موتور و... یه چیزی فراتر از همهش: احساس رها شدن.
رسیدیم به خونهای قدیمی. گفت: «اینجا باغ پدربزرگمه. کسی نمیاد.»
رفتیم داخل. درِ چوبی قژقژ کرد. نور ضعیفِ یه چراغ گازی روی صورتش سایه انداخته بود. انگار نیمهشیاطین نقاشی شده توسط فرانسیس بیکن. قشنگ، ولی ترسناک.
احسان نشست روی مبل، پاهاشو باز کرد، با یه چشمچرونی بیشرمانه گفت:
– «میدونی فرق بین کسایی که دنبال محبتن با اونایی که دنبال سلطهان چیه؟ اولیا التماس میکنن... دومیها فقط نگاه میکنن. و تو از نوع دومیا نیستی، درسته؟»
ساکت بودم. قلبم میکوبید. نفسهام سنگین.
– «بلدی اطاعت کنی، امید؟ یا فکر میکنی باید عاشقت شم تا لمست کنم؟»
بلند شدم. جلو رفتم. نفسش گرم بود. پوستش بوی صابون گلنار میداد، ولی تهش یه چیز دیگه بود — یه بوی وحشی، بوی مردی که هنوز "خودش" رو سانسور نکرده.
دستم رفت سمت دکمههای پیراهنش. گذاشت. ولی همزمان، دکمههای پیراهن منو هم باز کرد. آهسته. مثل باز کردن یک نامهی ممنوعه.
نزدیکتر شدم. گونههامون کشیده شدن به هم. لبم نزدیک گوشش بود.
– «بخوای، اطاعت میکنم... ولی فقط اگه درد رو قاطی عشق کنی.»
روی فرش درازم کرد. خودش بالا بود. کنترل دست اون بود.
لبهاش رو گذاشت روی گردنم. بعد پایینتر رفت. با دندون، با زبون، با فشار، با بوسههایی که مرز بین لذت و شکنجه رو پاک میکردن.
دستهاش گاهی نوازش بودن، گاهی زنجیر.
– «بگو که نمیخوای تموم شه...»
– «نمیخوام...»
– «بگو که مال منی.»
– «مال توام...»
– «تا وقتی بخوام؟»
– «حتی وقتی نخوای...»
و اون شب، چیزی بین ما شکسته شد. یا شاید ساخته شد.
نه عشق، نه صرفاً شهوت.
یه مکث کرد. بعد لبخند زد. ولی اون لبخند، شروع شکنجه بود. یه پیمان پنهان بود. با بدنهامون، با زخمهامون، با صدای نالههامون تو اون اتاق خاموش...
#رمان
#عاشقانه
#بی_ال
#ایرانی
یهجور تسلط بیاجبار.
یهجور بله گفتن، حتی وقتی هنوز نپرسیده بودن.
شب دوم دیدمش. توی کوچهی باریک پشت خونه. بارون نمنم میاومد. تهران سال ۷۴ حتی بوی خاکش هم فرق داشت.
احسان با موتور هونداش اومد کنارم ایستاد. یه سیگار از لبش برداشت و تعارف کرد. گرفتم. روشنش نکردم.
– «میخوای پشت سرم بشینی؟ یا باز اون نگاه مظلومنما رو ادامه بدی؟»
حرف نزدن گاهی پرروترین کار دنیاست. فقط سوار شدم.
موتور حرکت کرد. خیابون تاریک، دیوارهای آجری، بوی شب، بوی عرق پسرونه، بوی روغن موتور و... یه چیزی فراتر از همهش: احساس رها شدن.
رسیدیم به خونهای قدیمی. گفت: «اینجا باغ پدربزرگمه. کسی نمیاد.»
رفتیم داخل. درِ چوبی قژقژ کرد. نور ضعیفِ یه چراغ گازی روی صورتش سایه انداخته بود. انگار نیمهشیاطین نقاشی شده توسط فرانسیس بیکن. قشنگ، ولی ترسناک.
احسان نشست روی مبل، پاهاشو باز کرد، با یه چشمچرونی بیشرمانه گفت:
– «میدونی فرق بین کسایی که دنبال محبتن با اونایی که دنبال سلطهان چیه؟ اولیا التماس میکنن... دومیها فقط نگاه میکنن. و تو از نوع دومیا نیستی، درسته؟»
ساکت بودم. قلبم میکوبید. نفسهام سنگین.
– «بلدی اطاعت کنی، امید؟ یا فکر میکنی باید عاشقت شم تا لمست کنم؟»
بلند شدم. جلو رفتم. نفسش گرم بود. پوستش بوی صابون گلنار میداد، ولی تهش یه چیز دیگه بود — یه بوی وحشی، بوی مردی که هنوز "خودش" رو سانسور نکرده.
دستم رفت سمت دکمههای پیراهنش. گذاشت. ولی همزمان، دکمههای پیراهن منو هم باز کرد. آهسته. مثل باز کردن یک نامهی ممنوعه.
نزدیکتر شدم. گونههامون کشیده شدن به هم. لبم نزدیک گوشش بود.
– «بخوای، اطاعت میکنم... ولی فقط اگه درد رو قاطی عشق کنی.»
روی فرش درازم کرد. خودش بالا بود. کنترل دست اون بود.
لبهاش رو گذاشت روی گردنم. بعد پایینتر رفت. با دندون، با زبون، با فشار، با بوسههایی که مرز بین لذت و شکنجه رو پاک میکردن.
دستهاش گاهی نوازش بودن، گاهی زنجیر.
– «بگو که نمیخوای تموم شه...»
– «نمیخوام...»
– «بگو که مال منی.»
– «مال توام...»
– «تا وقتی بخوام؟»
– «حتی وقتی نخوای...»
و اون شب، چیزی بین ما شکسته شد. یا شاید ساخته شد.
نه عشق، نه صرفاً شهوت.
یه مکث کرد. بعد لبخند زد. ولی اون لبخند، شروع شکنجه بود. یه پیمان پنهان بود. با بدنهامون، با زخمهامون، با صدای نالههامون تو اون اتاق خاموش...
#رمان
#عاشقانه
#بی_ال
#ایرانی
- ۲.۸k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط