Silent song

( بازنویسی شده)
*** عمارت ناکاهارا ، چویا

توی حیاط نشسته بودم و گل
ها رو بو میکردم از روی ماسک صورتم سخت بود ولی میفهمیدم، چون نمیتونستم حرف بزنم خانواده‌ام بهم اهمیت نمیدادن
م بهش فهموندم که میرم ، خدمتکار رفت منم رفتم سمت اتاقم وبلند شدم به آشپز خونه برم که یکی از خدمتکار ها اومد سمتم

خدمتکار: هوی اضافی برو شیر بخر برای آشپز خونه

با س
ر لباسم رو عوض کردم
رفتم بیرون ، شیر رو خریدم و به یه گل خونه هم رفتم و گل رز گرفتم ،داشتم برمیگشتم که به یه فردی برخورد کردم
موهای قهوه ای ،چشمان قهوه ای ، قد بلند…

دازای: حواست کجاس؟

با سر معذرت خواهی کردم

دازای: چرا حرف نمیزنی؟

با ترس به چشماش نگاه کردم ، این چرا این جوریه؟

دازای: نمیتونی حرف بزنی؟

سرم رو به نشونه ی نه ت
کون دادم ، ولی دستام میلرزید از ترس

دازای: هه… احمق

اون رفت آخیش ، شیر رو برداشتم ، چندتا از گلا هم خراب شده بود ، برگشتم عمارت وقتی در رو باز کردم با همون مرد روبه‌رو شدم
م ولی فرقی با خدمتکار نداره»

وقتی نوه کوچیکیا خدا این کیه؟ چرا همه جا هست؟ شاید توهم زدم

دازای: تو اینجا چیکار داری؟
چویا:« اینجا خونه ی منه »

انگار حرکات دست رو فهمید ، یعنی بلده؟

دازای: خدمتکاری؟
چویا:« نوه کوچی
که رو ترجمه کرد برای خودش چشماش گرد شد و چیزی نگفت ، منم رفتم توی آشپزخونه و شیر رو گذاشتم

خدمتکار: بالاخره قراره بری از اینجا اضافی

منظورش رو نفهمیدم رفتم توی اتاقم لباسام رو داشتم در میاوردم برم حموم تقریبا برهنه بودم ، برگشتم که…

*** دازای

طبقه ی پایین بودم
اون ناکاهارا چویا بود کسی باید باهاش ازدواج میکردم ، رفتم پیش پدر بزرگم

پدر بزرگ اوسامو: پسرم بیا بشین
پدر بزرگ ناکاهارا: چویا رو دیدی؟
دازای: ماسک میزنه به کل صورتش
پدر بزرگ ناکاهارا: درسته ، دازای ازش
مراقبت کن
دازای: حتما
پدر بزرگ ناکاهارا: تو چهره ی اون رو میبینی ولی بدون که نباید بزاری کس دیگه ای ببینه
دازای: چرا؟
پدر بزرگ ناکاهارا: برو اتاقش میفهمی

بلند شدم و رفتم ، خدمتکار ها راهنماییم کردن ، رفتم توی اتاقش توی حموم بود چون داشت لباسش رو درمیاورد چهره ی بدون ماسکش رو ندیدم، وقتی برگشت و منو دید تازه فهمیدم چرا کسی نباید ببینتش

ادامه دارد…
دیدگاه ها (۱)

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: هشتمن که کلا توی شوک بود...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۷🌸چویا:پس....اگه من پسر بزرگ خاندان اصل...

bts

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط