کلیدو تو در چرخوندم و در باز کردم وارد حیاط,خونمون شدم عا
کلیدو تو در چرخوندم و در باز کردم وارد حیاط,خونمون شدم عاشق حیاط,خونمونم با,اینکه حیاط,کوچیکیه ولی پر از,گل همشم من و بابامو و خواهرم مژگان کاشتیم و یکی از ما سه نفر هم هر روز بهشون رسیدگی میکردیم البته نکه من خیلی درس میخوندم به خاطرهمین یکم پول میدادم به خواهرم تا برام انجامشون بده مدیونین فکر کنین که از زیر کار فرار میکردم فقط نگرانم این چند,وقتم که گل ها خراب نشن حیاط,و میگذرونم و به در,ورودی,میرسم میخوام کفش,هامو در,بیارم که صدای,زنگ موبایلمو می,شنوم دست از,باز کردن بند,کفشام میکشم و دست میزارم تو جیبم و موبایلمو از تو جیبم در میارم بیرون فقط امیدوار بودم اون اسمی که تو ذهنم نقش بسته زنگ نزده باشه نگاهی به صحفه موبایلم میکنم ..خودش,بود هنوز یک ساعت نیست که از پیشم رفته جواب موبایل رو میدم که صدای پر انرژیشو میشنوم
-السلام علیک دوباره به مهندس,خودمون ...
موبایلو با شونه ام میگیرم و دوباره خم میشم که بند کفشامو باز کنم در همون حین هم میگم
-گیریم علیک... بچه تو مگه همین 1ساعت پیش.. پیشم نبودی چته زنگ زدی؟چی یادت رفته بود که بهم بگی ؟
-خیلی,بی,شعوری اریا از خداتم باشه این همه بهت زنگ میزنم حالا اینا به کنار زنگ زدم بگم فردا ساعت 6صبح میریم.. زود اماده باشیاااااا حواسم نبود که بهت بگم.
-اخه الاغ جان تو نباید,زودتر میگفتی
-خوب یادم رفت
-تو رو دست ماهی گلی هم زدی
-اگه من رو دست ماهی گلی رو زدم تو خوب رو دست منم زدی خرسولف انگار یادت رفته امروز صبح قبل از رفتن به دانشگاه تو خونه دنبال جورابات بودیم اخر سرم یکیشو تو کابینت و اون یکیشم زیر تخت خوابت پیدا کردیم مستر سیرابی .. خوب دیگه زیادی وراجی کردیم خدافظ...
سریع میگم
-یزدان.. یزدان.. قطع نکن یه لحظه ؟
-چیه ؟
کفشامو در میارم وموبایلمو با دستام به گوشم میگیرم در ورودی رو باز,میکنم و میرم داخل خونه ...
-هووووی اریا ... د جون بکن ببینم چه مرگته ؟
-یزدان خفه شو یه لحظه تا بگم
-سریع باش کار دارم
-بردیا و اهورا میان دیگه ؟
رو مبل کیف,کولیمو میزارم و خودمم کنارش,می,شینم که می,شنوم یزدان میگه
- اره میان
-اها.. خوبه..
- بله خیلی,خیلی هم خوبه تنها نیستیم رفتیم خونه عمت حتما دستشو ببوس که گفت بردیا و اهورا هم با خودمون بیاریم حالا خداسعدی.و مولانا و ابوریحان بیرونی و درونی
-خدااااااافظ
قطع میکنم و موبایلو پرت میکنم رو مبل کناری خونه غرق در,سکوته به یاد یه مصراع شعر میوفته که بزرگان هم گفتن همه چی ارومه من چقدر,خوشبختم ... اصلا من غرق در این خوشبختی ام بلند می,شم میرم سراغ یخچال در شو باز میکنم و کله مو مثل گاو می ندازم داخل یخچال ودنبال غذایی میگردم تا بلکه صدای دم و دستگاه های تو شکممو خفه کنه ..به جز,یه دونه تخم مرغ هیچی نیست قربون یخچالمون برم که دلش,مثل خودم پاکه و خالیه (خخخ)تخم مرغ رو درست کردموبعدش تا ساعت 10شب چمدونمم بستم و از,بس خسته بودم گرفتم خوابیدم والا مگه جونم چیه ازساعت 6صبح تو دانشگاه تا 6عصر امروز هم اخرین امتحانی بود که داشتم پس,یعنی دانشگاه پر تا اول مهر تازه اول مهر خوب کسی,نمیرفت پس میره تا ابان ماه ... من فدای,اون کسی شم که گفت تابستون ها وقت استراحته و تفریح وگرنه به جای اینکه فردا برفتم مسافرت باید بنشتم به درس خوندن ،اونم چه درس,خوندنی.. درسمو نخونم بهتر ه ا ینکه وقتمو بگیرمو بشینم و بخوونم اخر سر هم هیچی می فهمم و میر می شینم سر جلسه امتحان .... صبح ساعت 5از,خواب,بیدار شدم و سریع صبحونه و خوردم و اماده شدم و رفتم دم در,حیاط منتظر یزدان وایسادم و اول کوچه رو نگاه میکردم که یه لحظه...
-السلام علیک دوباره به مهندس,خودمون ...
موبایلو با شونه ام میگیرم و دوباره خم میشم که بند کفشامو باز کنم در همون حین هم میگم
-گیریم علیک... بچه تو مگه همین 1ساعت پیش.. پیشم نبودی چته زنگ زدی؟چی یادت رفته بود که بهم بگی ؟
-خیلی,بی,شعوری اریا از خداتم باشه این همه بهت زنگ میزنم حالا اینا به کنار زنگ زدم بگم فردا ساعت 6صبح میریم.. زود اماده باشیاااااا حواسم نبود که بهت بگم.
-اخه الاغ جان تو نباید,زودتر میگفتی
-خوب یادم رفت
-تو رو دست ماهی گلی هم زدی
-اگه من رو دست ماهی گلی رو زدم تو خوب رو دست منم زدی خرسولف انگار یادت رفته امروز صبح قبل از رفتن به دانشگاه تو خونه دنبال جورابات بودیم اخر سرم یکیشو تو کابینت و اون یکیشم زیر تخت خوابت پیدا کردیم مستر سیرابی .. خوب دیگه زیادی وراجی کردیم خدافظ...
سریع میگم
-یزدان.. یزدان.. قطع نکن یه لحظه ؟
-چیه ؟
کفشامو در میارم وموبایلمو با دستام به گوشم میگیرم در ورودی رو باز,میکنم و میرم داخل خونه ...
-هووووی اریا ... د جون بکن ببینم چه مرگته ؟
-یزدان خفه شو یه لحظه تا بگم
-سریع باش کار دارم
-بردیا و اهورا میان دیگه ؟
رو مبل کیف,کولیمو میزارم و خودمم کنارش,می,شینم که می,شنوم یزدان میگه
- اره میان
-اها.. خوبه..
- بله خیلی,خیلی هم خوبه تنها نیستیم رفتیم خونه عمت حتما دستشو ببوس که گفت بردیا و اهورا هم با خودمون بیاریم حالا خداسعدی.و مولانا و ابوریحان بیرونی و درونی
-خدااااااافظ
قطع میکنم و موبایلو پرت میکنم رو مبل کناری خونه غرق در,سکوته به یاد یه مصراع شعر میوفته که بزرگان هم گفتن همه چی ارومه من چقدر,خوشبختم ... اصلا من غرق در این خوشبختی ام بلند می,شم میرم سراغ یخچال در شو باز میکنم و کله مو مثل گاو می ندازم داخل یخچال ودنبال غذایی میگردم تا بلکه صدای دم و دستگاه های تو شکممو خفه کنه ..به جز,یه دونه تخم مرغ هیچی نیست قربون یخچالمون برم که دلش,مثل خودم پاکه و خالیه (خخخ)تخم مرغ رو درست کردموبعدش تا ساعت 10شب چمدونمم بستم و از,بس خسته بودم گرفتم خوابیدم والا مگه جونم چیه ازساعت 6صبح تو دانشگاه تا 6عصر امروز هم اخرین امتحانی بود که داشتم پس,یعنی دانشگاه پر تا اول مهر تازه اول مهر خوب کسی,نمیرفت پس میره تا ابان ماه ... من فدای,اون کسی شم که گفت تابستون ها وقت استراحته و تفریح وگرنه به جای اینکه فردا برفتم مسافرت باید بنشتم به درس خوندن ،اونم چه درس,خوندنی.. درسمو نخونم بهتر ه ا ینکه وقتمو بگیرمو بشینم و بخوونم اخر سر هم هیچی می فهمم و میر می شینم سر جلسه امتحان .... صبح ساعت 5از,خواب,بیدار شدم و سریع صبحونه و خوردم و اماده شدم و رفتم دم در,حیاط منتظر یزدان وایسادم و اول کوچه رو نگاه میکردم که یه لحظه...
- ۵.۹k
- ۱۹ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط