پارت ۲

+ "سه ثانیه مهلت داری
اگر توضیح ات قانع کننده نباشه با خون بی ارزش ات دیوار های مافیا رو نقاشی می کنم."
سه ثانیه...
بچه تر که بودم؛
درست تر بگم، زمانی که چیزی به اسم خانواده یا حداقل شبیه اش رو داشتم
گاهی پدرم رو موقع تیر اندازی و شکار حیوانات بی دفاع تماشا می کردم
یک بار از روی کنجکاوی تفنگ بابا رو برداشتم اونی که همیشه با بقیه فرق داشت
اندازه اش متفاوت بود با بقیه،سبک بود ولی بزرگ بود و بیشتر جلب توجه می کرد
تفاوت همیشه چشمگیره
اولین چیزی که نظرمو جلب کرد،یه خرگوش بی آزار بود.
مامان عاشق خرگوشا بود
اگه شکارش می کردم و براش می‌بردمش حتما خوشحال میشد با این فکر ساده لوحانه و کودکانه ام لبخندی بر لب زدم
ماشه رو کشیدم و پلک هامو محکم بهم فشار دادم شاید بگید چطور یک کودک ۹ساله قادر به انجام چنین کاری بوده،چویا از زمانی که پا گرفت در شکار پدر اش را همراهی می کرد.
شلیک ناشی وار بود .
یک صدای مهیب و بعد سوتی کر کننده
+ به عقب پرت شدم تعادل ام از دست رفت و مهمون زمین سفت و سخت شدم تفنگ بابا از دستم افتاده بود سعی کردم شجاع باشم و پلک هامو از هم باز کردم ولی بجای خرگوش زخمی، بابا رو دیدم
آروم بود ..
زیادی آروم گاهی فکر می کردم
بابا چشماش آبی بود. هر وقت به چشم هاش نگاه می کردم انگار یک وال بزرگ در حال شنا بود در دریای بزرگ چشمانش و فقط صدای سوت زدن وال شاید هم غرش می کرد اما قدرت تخیل من تا همین قد می کشید ..
با بشکن بابا کم کم متوجه قطرات خونی که با خشونت به اطراف ریخته بودند شدم
+ "اون..‌"
چهار دست و پا روی زمین به سمتی که توجه امو جلب کرد خیز برداشتم که دست بابا جلوم ظاهر شد
± "تو واقعا ... جدی؟ برای اولین تجربه ات خوب بود"
به جسد متلاشی شده ای خرگوش که هیچ شباهتی به جسد نداشت بلکه چند تکه گوشت ریز که از زیر چرخ گوشت در رفته باشند خیره شد و بعد ادامه داد

± "البته اگر جای اون خرگوش یک آدم واقعی بود موضوع کمی متفاوت بود"

+ " اون مرده."
با سردرگمی روی زانو هام و کف دستام به بابا خیره شدم
± "تو نترسیدی؟ .."
+ سرمو به معنی نه تکون دادم کمی مکث کرد و اینبار لحن اش مانند نگاه آبی اش بود.
همان وال بزرگی که همیشه در حال شنا بود ..
± "پسر ببین، به این میگن گلوله‌ی انفجاری وقتی وارد بدن آدم میشه بعد سه ثانیه منفجر میشه. تو جنگ استفاده کردنش رو ممنوع کردن به این فکر کن یه گلوله رفته تو تنت، دردش رو احساس می‌کنی شروع می‌کنی به شمردن، تو ثانیه اول کل زندگیت از بچگی تا الان میاد جلوی چشمات.
بنگ!
شلیک دوم‌.
تو ثانیه دوم عزیزایی که از دست میدی رو می‌بینی. بنگ!
شلیک سوم.
به ثانیه سوم نمی‌رسه همین الان سه تا گلوله تو بدنت داری یکیش تو تنت دوتا تو مغزت تو همین الانشم مُردی."
+ " سه ثانیه...

تاریخ دوباره تکرار می‌شود.
به روایتی دیگر؛
در واقع من در تمام لحظات زندگی امان در حال تکرار تاریخ هستیم.

خیره به شخص مقابل ام منتظر واکنشی بودم ولی حتی برای لحظه نگاهش رو به چشمان ام ندوخت این یا از ترس بود یا از بی تفاوت بودن که در این شرایط و مکان غیر ممکن بود. قبل اینکه تبدیل به چند تیکه گوشت رنده شده بشه به حرف اومد

.... : "حالا می فهمم چرا انقدر جلب توجه می کنید اعضای مافیا واقعا جذابن.."

ولی چویا نشنید زیرا در حال تحلیل شخص مقابل اش بود
تار های پریشان طلایی رنگش همچون مواج بی کران اقیانوس بر پیشانی اش گریخته بود اند و چند تار ابریشمی اش را پشت گوش اش هدایت کرده بود.
خط فک تیز و پوست گندمی متمایل به سفید
قد بلند، کت و شلوار سرمه ای و پیراهن خاکستری و کراوات قرمز تیره و دستکش سفید.
محض رضای خدا چه استایل چرتیه؟
کراوات قرمز روی کت و شلوار سرمه ای؟؟
اه بیخیال به من چه.
'این مافیا داره به سیرک شبیه می‌شه و بی شک ماهم دلقک های این سیرک هستیم'
' سیرکی پر از جنون '
بالاخره نگاهمو بالاتر آوردم و برای چند ثانیه.
سکوت عمیقی شکل گرفت
چشمان سبز زردفام که،حاضر ام قسم بخورم لحظه ای طیف قرمز رنگی جلب توجه کرد
البته گزاشتمش پای بی خوابی های مکرر اخیر ام
انگار که هم زمان در سکوت درحال تحلیل هم دیگر بودیم.

...: " چه خشن برای یک آدم و چه مناسب برای یک مافیوز
بابت بی ادبی ام عذر می خوام؛
لیام اوکانرهستم همکار شما در پرونده [R3Eg7nd1A*]"
خم به ابرو و نیاورد و با حفظ لبخند اولیه معرفی کرد برخلاف چویا که هر لحظه ممکن بود با اخم وحشتناک اش لیام را سقط کند.
دیدگاه ها (۲)

رمان سوم پارت شانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ ویو راوی ...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

بهار بدون تو

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.24(روایت از زبان ا.ت)...

و آهنگی دیگر که جونگکوک گذاشته پستش رو ترجمه متن آهنگبغلم کن...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

ابلیس

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط