ابلیس
part 67
سوار ماشین بودن و داشتن به مافیا برمیگشتن که ناگهان چند ماشین محاصره شون کردن و از پوشش صورت و بدنشون دازای فهمید چخبره...چویا به دازای نگاه کرد و گفت
+ اینجا چخبره؟
_ صبر کن
پیاده شد و دست به جیب ایستاد
یکی از اون آدم ها داد زد
" بگیرینش "
یکی دیگه که بنظر رئیس اون تیم میومد با صدای کلفتش هشدار داد
" بهش دست نزن "
اما واسه این هشدار دیر شده بود و مغز اون فرد سوراخ شده بود
دازای اسلحه ای که ازش دود بلند میشد رو انداخت و دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد
" اون مو حنایی هم همراه ما میاد "
دازای اخماش تو هم رفت و دستاشو پایین آورد...بی خوابی زیادی کشیده بود و حتی ذره ای عصاب نداشت و فقط یک جرقه کافی بود
_ چیزی گفتی؟!
" اون دختر هم همراهمون میاد "
دازای خندید و گفت
_ میتونی ببرش...اونوقت این منم که اینجا دریاچه خون راه ميندازم
" خیلی خودتو دست بالا فرض کردی جناب اوسامو "
_ میخوای امتحانش کنی؟
مرد هیکلی دو دل شد و سمت ماشین رفت و چویا رو با خشونت بیرون کشید و چویا چشمای ملتمسانه اش رو به دازای داد
چشماش قهویی دیده نمیشد بلکه از شدت خون خواری قرمز شده بود...خودشم نمیتونست درک کنه که چرا از این متنفر بود که کسی انگشتش به چویا بخوره...از نظر دازای اون فرد باید بمیره
از دور خنجری سمتش پرت کرد که مستقیم شاهرگش رو پاره کرد و رو زمین افتاد
_ به...به چه حقی...
چویا همه رو پس زد و سمتش دوید که همون رئیسه با اخم گفت
" مقاومت فایده نداره...این خواسته مدیره "
با شنیدن اسم مدیر آروم گرفت...نمیتونست با اون مرد مخالفت کنه...اصلا معلوم نبود مرده یا زن
_ به همون مدیر بگو...یه تاره مو از سر چویا کم بشه کل سازمانشو رو سرش خراب میکنم
دست چویا رو گرفت و به جلو هولش داد و با اخم گفت
_ ببرش
مرد سری تکون داد و به زیر دستش گفت و اومد با ملاحظه چویا رو سوار ماشین کرد و رفت
" خیلی خب...اوسامو اگه نمیخوای بهت سخت گرفته شه همراهم بیا... "
دازای خودش سوار ماشین شد و به اکوتاگوا اشاره کرد که یک ساعت بعد این ماجرا آدمای مافیا رو بفرسته به همون مکانی که دارن میرن...
.......................
به هوش اومد و نفس عمیقی کشید...حس سنگینی داشت. بعد مدت ها بلاخره مغزش خوابیده بود و حالا این خواب خیلی کم بودو باعث سنگینی تموم وجودش شد. پس خمار به صفحه مانیتور نگاه کرد
_ اینجا...کجاست؟
" تو پیش منی...من دازای "
به هیکل مرد رو به روش نگاه کرد و با کلافگی گفت
_ تو دیگه کدوم خری هستی؟
" همونی که این همه مدت دنبالش میگشتی رو به روت نشسته "
دازای در ثانیه چشماش گرد شدن و خواست سمتش هجوم ببره...چشماش به سرعت جنون به خودشون گرفتن و تنها خواسته اش تیکه شدن تموم اندام این مرد بود...نمیتونست صورتشو ببینه و فقط دید به بدنش داشت
_ بازم کن...ولم کن...دستامو باز کن مرتیکه...زنده ات نمیزارم...لعنتی بازم کن
خودشو میکشید و اونقدری محکم این کارو انجام داد که خون از زیر بانداژ هاش چکه میکرد و رو زمین میریخت...مدیر خندید و دازای تازه به صداش توجه کرده بود...یه خش خاصی تو صداش بود و باعث میشد پدجذبه باشه
_ چرا آزادم نمیکنی...
سرشو با دیوار پشتش کوبید و مدیر دستوری گفت
" کافیه! "
دازای شروع به هق هق کرد...دیگه تحمل نداشت
_ چرا...چرا انقدر عذاب؟ من لایقشم؟ مگه چیکار کردم؟
با بیچارگی نالید و مدیر پوزخند زد
" یادت رفته؟ خیلی از بچه ها رو یتیم کردی...خیلی از زن و شوهر ها رو بیوه کردی...یه خانواده رو از مردم گرفتی...تموم اینا تاوان هموناست...دازای تو گناهکاری "
دازای نگاه خستشو به مدیر داد و دوباره نالید
_ تقصیر من نبود...من نمیخواستم
" نخواستن و یا خواستن مهم نیست...مهم اینه تو این کارو کردی این ها به دست تو اتفاق افتاده...و تو با انجام دادنشون گناهکاری "
_ من بچه بودم میفهمی!!!!
با تموم وجودش داد زد و ادامه داد
_ یه بچه چی میفهمه؟؟؟؟ من فقط فقط شش سالم بود...مدیر لعنتی من یه بچه بودم که اسباب بازیم اسلحه بود...من نمیدونم درباره چی حرف میزنی...اینی که من هستم ساخته شده...من ساخته شدم
زجه زد و خودشو رها کرد که زخم دستش بیشتر خونریزی کرد و با صدایی که از ته چاه بلند میشد گفت
_ مدیر...چرا دنبال منی؟
" تاوان گناهای پدرتو پس میدی "
_ از خودش انتقام بگیر
" مادر تو باید مال من میشد "
از رو صندلی بلند شد و داد زد که دازای کنجکاو شد و آروم پرسید
_ مامان؟ اون کی بود؟
______________________________________________________
ادامه دارد...
سوار ماشین بودن و داشتن به مافیا برمیگشتن که ناگهان چند ماشین محاصره شون کردن و از پوشش صورت و بدنشون دازای فهمید چخبره...چویا به دازای نگاه کرد و گفت
+ اینجا چخبره؟
_ صبر کن
پیاده شد و دست به جیب ایستاد
یکی از اون آدم ها داد زد
" بگیرینش "
یکی دیگه که بنظر رئیس اون تیم میومد با صدای کلفتش هشدار داد
" بهش دست نزن "
اما واسه این هشدار دیر شده بود و مغز اون فرد سوراخ شده بود
دازای اسلحه ای که ازش دود بلند میشد رو انداخت و دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد
" اون مو حنایی هم همراه ما میاد "
دازای اخماش تو هم رفت و دستاشو پایین آورد...بی خوابی زیادی کشیده بود و حتی ذره ای عصاب نداشت و فقط یک جرقه کافی بود
_ چیزی گفتی؟!
" اون دختر هم همراهمون میاد "
دازای خندید و گفت
_ میتونی ببرش...اونوقت این منم که اینجا دریاچه خون راه ميندازم
" خیلی خودتو دست بالا فرض کردی جناب اوسامو "
_ میخوای امتحانش کنی؟
مرد هیکلی دو دل شد و سمت ماشین رفت و چویا رو با خشونت بیرون کشید و چویا چشمای ملتمسانه اش رو به دازای داد
چشماش قهویی دیده نمیشد بلکه از شدت خون خواری قرمز شده بود...خودشم نمیتونست درک کنه که چرا از این متنفر بود که کسی انگشتش به چویا بخوره...از نظر دازای اون فرد باید بمیره
از دور خنجری سمتش پرت کرد که مستقیم شاهرگش رو پاره کرد و رو زمین افتاد
_ به...به چه حقی...
چویا همه رو پس زد و سمتش دوید که همون رئیسه با اخم گفت
" مقاومت فایده نداره...این خواسته مدیره "
با شنیدن اسم مدیر آروم گرفت...نمیتونست با اون مرد مخالفت کنه...اصلا معلوم نبود مرده یا زن
_ به همون مدیر بگو...یه تاره مو از سر چویا کم بشه کل سازمانشو رو سرش خراب میکنم
دست چویا رو گرفت و به جلو هولش داد و با اخم گفت
_ ببرش
مرد سری تکون داد و به زیر دستش گفت و اومد با ملاحظه چویا رو سوار ماشین کرد و رفت
" خیلی خب...اوسامو اگه نمیخوای بهت سخت گرفته شه همراهم بیا... "
دازای خودش سوار ماشین شد و به اکوتاگوا اشاره کرد که یک ساعت بعد این ماجرا آدمای مافیا رو بفرسته به همون مکانی که دارن میرن...
.......................
به هوش اومد و نفس عمیقی کشید...حس سنگینی داشت. بعد مدت ها بلاخره مغزش خوابیده بود و حالا این خواب خیلی کم بودو باعث سنگینی تموم وجودش شد. پس خمار به صفحه مانیتور نگاه کرد
_ اینجا...کجاست؟
" تو پیش منی...من دازای "
به هیکل مرد رو به روش نگاه کرد و با کلافگی گفت
_ تو دیگه کدوم خری هستی؟
" همونی که این همه مدت دنبالش میگشتی رو به روت نشسته "
دازای در ثانیه چشماش گرد شدن و خواست سمتش هجوم ببره...چشماش به سرعت جنون به خودشون گرفتن و تنها خواسته اش تیکه شدن تموم اندام این مرد بود...نمیتونست صورتشو ببینه و فقط دید به بدنش داشت
_ بازم کن...ولم کن...دستامو باز کن مرتیکه...زنده ات نمیزارم...لعنتی بازم کن
خودشو میکشید و اونقدری محکم این کارو انجام داد که خون از زیر بانداژ هاش چکه میکرد و رو زمین میریخت...مدیر خندید و دازای تازه به صداش توجه کرده بود...یه خش خاصی تو صداش بود و باعث میشد پدجذبه باشه
_ چرا آزادم نمیکنی...
سرشو با دیوار پشتش کوبید و مدیر دستوری گفت
" کافیه! "
دازای شروع به هق هق کرد...دیگه تحمل نداشت
_ چرا...چرا انقدر عذاب؟ من لایقشم؟ مگه چیکار کردم؟
با بیچارگی نالید و مدیر پوزخند زد
" یادت رفته؟ خیلی از بچه ها رو یتیم کردی...خیلی از زن و شوهر ها رو بیوه کردی...یه خانواده رو از مردم گرفتی...تموم اینا تاوان هموناست...دازای تو گناهکاری "
دازای نگاه خستشو به مدیر داد و دوباره نالید
_ تقصیر من نبود...من نمیخواستم
" نخواستن و یا خواستن مهم نیست...مهم اینه تو این کارو کردی این ها به دست تو اتفاق افتاده...و تو با انجام دادنشون گناهکاری "
_ من بچه بودم میفهمی!!!!
با تموم وجودش داد زد و ادامه داد
_ یه بچه چی میفهمه؟؟؟؟ من فقط فقط شش سالم بود...مدیر لعنتی من یه بچه بودم که اسباب بازیم اسلحه بود...من نمیدونم درباره چی حرف میزنی...اینی که من هستم ساخته شده...من ساخته شدم
زجه زد و خودشو رها کرد که زخم دستش بیشتر خونریزی کرد و با صدایی که از ته چاه بلند میشد گفت
_ مدیر...چرا دنبال منی؟
" تاوان گناهای پدرتو پس میدی "
_ از خودش انتقام بگیر
" مادر تو باید مال من میشد "
از رو صندلی بلند شد و داد زد که دازای کنجکاو شد و آروم پرسید
_ مامان؟ اون کی بود؟
______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۵.۰k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط