پسر بد (30)
قوطی به صدا در اومد و باعث شد لو برم. سریع دوربین گوشی رو آوردم پایین و سعی کردم راه فرار پیدا کنم چون میدونستم اونا خطرناکن. هول شده بودم نمیدونستم کدوم وری برم....
هوسوک : چی؟.. بچه ها مهمون داریم چه خوب..
جونگ کوک : لعنتی.. نزدیک نیا.. اوه گربه..!.
هوسوک : کو؟..منو گول میزنی؟..
اون یارو رو گول زدم و از جهت مخالف فرار کردم. چند نفر افتادن دنبالم و منم تا جایی که توان داشتم فرار میکردم. که توی یه کوچه به بن بست خوردم. همون یارو بلاخره گیرم انداخت...
هوسوک : سوپرایز.. بلاخره رسیدیم بهت.. بچه ها مهمون اینجاست..
شوگا : وای خدا.. میدونستی بخاطر این موش کثیف دانگ بونگ در رفت؟..
هوسوک : واقعا؟!.. لعنت بهش.. با این چیکار کنیم..
تهیونگ : تو کی هستی..
هوسوک : الان اصلا مهم نیست برام کیه..
جونگ کوک : خودتون کی هستید!.. با آقای دانگ بونگ چیکار داشتین..!
شوگا : واقعا عقلت کمه..
هوسوک : سوال رو سوال جواب نمیدیم..
تهیونگ : (نزدیک میشه) چرا دنبالمونی. ؟
جونگ کوک : نزدیک نشو..
تهیونگ : جواب بده..
جونگ کوک : من.. م.. من..
اون آقا نزدیک شد و یه چیزی رو توی گردنم تزریق کرد و من از حال رفتم..
(از زبون تهیونگ)
میدونستم هر لحظه ممکنه در بره و هرچی میدونه رو لو بده برا همین بی هوشش کردم تا گروگان بگیرمش. داروی بی هوشی رو توی گردنش تزریق کردم و اون از حال رفت افتاد زمین. هنوز یکم هوشیار بود و داشت با چشمای نیمه باز که حالا داشت بسته میشد بهم نگاه میکرد.منم ماسکمو یکم کشیدم پایین
تهیونگ : استراحت کن..
جونگ کوک : م.. من.. زند..ت.. نمی.. زارم (بی هوش)..
شوگا : خیلی باهوشی..
هوسوک : فعلا بهتره ببریمش.. بعد تصمیم میگیریم باهاش چیکار کنیم بکشمش یا زنده بمونه..
تهیونگ : من میرم تو ماشین..
شوگا : ببرینش. (دستور میده)..
سوار ماشین شدم. تفنگ رو انداختم روی صندل ماشین و یکم آب خوردم شوگا سوار شد...
شوگا : چته..
تهیونگ : نمیدونم.. فقط خستم..
شوگا : منم همینطور.. وقتی اون عوضی رو گیر بندازیم بریم برا یه استراحت طولاني میتونیم بریم یه جزیره ..
تهیونگ : باشه.. میریم.. حرکت کن..
ماشین حرکت کرد به سمت خونه. منم سر درد داشتم برا همین یکم چشمامو بستم تا رسیدیم. از ماشین پیاده شدم هوا سرد بود کت خز دارمو انداختم سلام روی شونم و به سمت خونه حرکت کردم. شوگا هم رفت اون یارو رو یه جا زندانی کنه هوسوک هم مثل همیشه غیبش زد. رفتم تو اتاقم کتمو در آوردمو انداختم روی تختم. لباسامو عوض کردم و رفتم روی صندلیم نشستم. از توی کشو یه قرص آرام بخش برداشتم و خوردم. به صندلی تکه دادم و چشمامو بستم که یونگی اومد داخل اتاقم..
هوسوک : چی؟.. بچه ها مهمون داریم چه خوب..
جونگ کوک : لعنتی.. نزدیک نیا.. اوه گربه..!.
هوسوک : کو؟..منو گول میزنی؟..
اون یارو رو گول زدم و از جهت مخالف فرار کردم. چند نفر افتادن دنبالم و منم تا جایی که توان داشتم فرار میکردم. که توی یه کوچه به بن بست خوردم. همون یارو بلاخره گیرم انداخت...
هوسوک : سوپرایز.. بلاخره رسیدیم بهت.. بچه ها مهمون اینجاست..
شوگا : وای خدا.. میدونستی بخاطر این موش کثیف دانگ بونگ در رفت؟..
هوسوک : واقعا؟!.. لعنت بهش.. با این چیکار کنیم..
تهیونگ : تو کی هستی..
هوسوک : الان اصلا مهم نیست برام کیه..
جونگ کوک : خودتون کی هستید!.. با آقای دانگ بونگ چیکار داشتین..!
شوگا : واقعا عقلت کمه..
هوسوک : سوال رو سوال جواب نمیدیم..
تهیونگ : (نزدیک میشه) چرا دنبالمونی. ؟
جونگ کوک : نزدیک نشو..
تهیونگ : جواب بده..
جونگ کوک : من.. م.. من..
اون آقا نزدیک شد و یه چیزی رو توی گردنم تزریق کرد و من از حال رفتم..
(از زبون تهیونگ)
میدونستم هر لحظه ممکنه در بره و هرچی میدونه رو لو بده برا همین بی هوشش کردم تا گروگان بگیرمش. داروی بی هوشی رو توی گردنش تزریق کردم و اون از حال رفت افتاد زمین. هنوز یکم هوشیار بود و داشت با چشمای نیمه باز که حالا داشت بسته میشد بهم نگاه میکرد.منم ماسکمو یکم کشیدم پایین
تهیونگ : استراحت کن..
جونگ کوک : م.. من.. زند..ت.. نمی.. زارم (بی هوش)..
شوگا : خیلی باهوشی..
هوسوک : فعلا بهتره ببریمش.. بعد تصمیم میگیریم باهاش چیکار کنیم بکشمش یا زنده بمونه..
تهیونگ : من میرم تو ماشین..
شوگا : ببرینش. (دستور میده)..
سوار ماشین شدم. تفنگ رو انداختم روی صندل ماشین و یکم آب خوردم شوگا سوار شد...
شوگا : چته..
تهیونگ : نمیدونم.. فقط خستم..
شوگا : منم همینطور.. وقتی اون عوضی رو گیر بندازیم بریم برا یه استراحت طولاني میتونیم بریم یه جزیره ..
تهیونگ : باشه.. میریم.. حرکت کن..
ماشین حرکت کرد به سمت خونه. منم سر درد داشتم برا همین یکم چشمامو بستم تا رسیدیم. از ماشین پیاده شدم هوا سرد بود کت خز دارمو انداختم سلام روی شونم و به سمت خونه حرکت کردم. شوگا هم رفت اون یارو رو یه جا زندانی کنه هوسوک هم مثل همیشه غیبش زد. رفتم تو اتاقم کتمو در آوردمو انداختم روی تختم. لباسامو عوض کردم و رفتم روی صندلیم نشستم. از توی کشو یه قرص آرام بخش برداشتم و خوردم. به صندلی تکه دادم و چشمامو بستم که یونگی اومد داخل اتاقم..
- ۱۱.۸k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط