{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۳

پارت ۲۳

همه‌چیز بالاخره تموم شد. آدمی که اطلاعات رو بیرون می‌فرستاد، دستگیر شد و بعد از کلی شلوغی، تصمیم گرفتیم برگردیم خونه.

وقتی ماشین جلوی خونه توقف کرد، پیاده شدم.

+بالاخره رسیدیم!

جونگ‌کوک در رو بست و نگاهی به من انداخت.

_انگار توی راه خیلی خسته نبودی.

+من؟ اصلاً!

همین که وارد حیاط شدیم، صدای آشنایی شنیدم.

_جینا!

برگشتم و با دیدن داداشم چشمام برق زد.

+داداشششش!

دویدم سمتش و محکم بغلش کردم.

_کجایی تو؟ خیلی وقته ندیدمت!

+دلم برات یه ذره شده بود!

جونگ‌کوک چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و با یک قیافه‌ی کاملاً بی‌تفاوت نگاه می‌کرد.

ولی از حالت صورتش معلوم بود اصلاً بی‌تفاوت نیست.

داداشم متوجهش شد.

_ایشون کیه؟

+جونگ‌کوکه.

جونگ‌کوک جلو اومد.

_برادرم.

داداشم با تعجب نگاهش کرد.

_آهااا... برادرت؟

جونگ‌کوک خیلی جدی سر تکون داد.

_بله.

یه لحظه بهش خیره شدم.

+برادر؟!

آروم زیر لب گفت:

_خب... از نظر من زیادی به هم نزدیکید.

خنده‌ام گرفت.

+حسودی می‌کنی؟

_نه.

+پس چرا قیافت این شکلیه؟

_قیافه‌م همیشه همینه.

داداشم خندید و گفت:

_فکر کنم خیلی زود با هم کنار میاید.

جونگ‌کوک زیر لب گفت:

_فعلاً که ایشون خیلی از دیدن شما خوشحاله.

+خب داداشمه دیگه!

جونگ‌کوک چیزی نگفت، فقط به سمت در رفت.

_من می‌رم داخل.

+جونگ‌کوک!

برگشت.

+چته؟

_هیچی.

و دوباره راه افتاد.

من و داداشم به هم نگاه کردیم و هر دو زدیم زیر خنده.

فکر کنم امشب یکی حسابی حسود شده بود.
دیدگاه ها (۲)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

☆دوپارتی، پارت آخر☆𓆩𐙚..وقتی هم استادته هم همسرت..𐙚𓆪ـــــــــ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط