{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part ۱۷

جونگکوک به یه خدمتکار یه چیزی گفت و رفت.

خدمتکار ب سرعت به سمتم اومد و تعظیم کرد: سلام بانو... نظرتون چیه بریم حیاط؟

سرتکون دادم: باشه

اروم اروم از پله ها پایین پریدم... هی دوست نداشتم جونگکوک بره...

به خدمتکار نگاهی کردم... فکر کنم این دختر، خدمتکار قابل اعتماده جونگکوکه! چون همیشه همینو میفرسته تا بهم کمک کنه!

نگاهش کردم... دختر جوون و زیباییه!

_اسمت چیه؟

خدمتکار لبخندی زد: رینا هستم بانو

رینا... چه اسم قشنگی!

پرسیدم: تو درباره ی اربابت چیزی میدونی!؟

خدمتکار اول تعجب کرد ولی بعد سریع گفت: بله...

رسیدیم به حیاط

گفتم: میشه درباره ی اربابت بهم بگی؟؟

خدمتکار از این کارش مطمئن نبود: اخه... چشم بانو...

گوشه ی حیاط نشستیم... به حرفای رینا با دقت گوش میدادم. میگفت که قدیمی ترین خدمتکاره اینجاست و جونگکوک خیلی خوب اونو میشناسه بخاطر همین بهش اعتماد داره. و ازم خواهش کرد که چیزایی که درباره ی جونگکوک بهم میگه رو به هیچکس نگم...و منم قبول کردم..

_خب راستش ارباب توی یه خانواده ی ثروتمند و مافیا بدنیا اومده. از همون بچگی بهش یاد دادن تا آدم بکشه و الان... خیلی کارا دیگه براش عادیه! ارباب ۲۷سالشه و رئیس یه گروه مافیاییه. ارباب تا الان حتی یه لبخندم نمیزد بانو!! ولی از وقتی شما وارد زندگیش شدی، همیشه کنارتون لبخند میزنه!

ک اینطور... مافیا... خدای من!

_اممم... میگما.... قضیه ی اون خدمتکاره که اسمش فیونا هست... با اربابت چیه؟

رینا سری تکون داد: فیونا... اون دختر عاشق اربابه! فیونا خدمتکار قابل اعتماده مادر ارباب هست. بخاطر همین توی عمارت یجورایی خودشو بالا میگیره و فک میکنه رئیسه! اینکه توی غذای ارباب سم ریخته بود، اولین بارش نبود! چون قبلا هم وقتی ارباب بهش محل نمیداد اونم اینجوری تلافی میکرد و ارباب هم نمیتونست چیزی بگه چون مادر خودش پشت فیونا بود!

اخم کردم: مادر ارباب... براش مهم نیست پسرش مسموم میشه!؟؟؟

رینا با ناراحتی گفت: خب... نه! راستش مادر ارباب، ارباب رو فقط برای پول و ارث و میراث پدر بزرگش میخواد!

هووفی کشیدم... چه خانواده ی عجیبی!
آسمون کاملا تاریک شده بود! زمان از دستمون در رفته بود!!

همون لحظه یه خدمتکار دیگه اومد: بانو؟ ارباب برگشتن و کارتون دارن! لطفا تشریف بیاریید!

جونگکوک برگشتههه!!؟؟؟
با خوشحالی دوییدم و وارد عمارت شدم. دیدم جونگکوک وسط راهرو منتظرم ایستاده... من... واقعا دست خودم نبود... که همونطور که داشتم میدوییدم پریدم بغل جونگکوک!!

جونگکوک هم با خوشحالی بغلم کرد: ای جان دخترم دلت برام تنگ شده بود!؟

از خجالت هیچی نگفتم... جونگکوک بلاخره رهام کرد و گفت: بیا بریم توی اتاق، یه خبر برات دارم!!!

(یعنی میتونه چه خبر باشه!؟ خبری که باعث جداییشون میشه... چی میتونه باشه!!؟؟؟ )


⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۲۴)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹رینا گیج شد.رینا: یعنی ...

بریم پارت ۱۰:🍷 شراب قرمزقسمت دهم: آدرسرینا هنوز کاغذ را در د...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴یک هفته بعد...رینا توی ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۳ — روبه‌رو شدنرینا و جونگکوک به عمارت برگش...

استاد جئون part 4رینا: رسیدیم خونه جونگکوک الان باید می اومد...

سلاممم چطورید؟ خب بریم سراغ معرفی رمان.. وایولت دختر 22 ساله...

«ᴹʸ ᵐᵃᶠⁱᵃ»پارت۱۱سونگمین دستکش هاشو در اورد و پرت کرد اونور و...

~مادر پسری که اخیراً قهرمان پست جونگکوک شده بود، این عکس رو ...

آوای شبپارت ۲۳ویو نویسنده انیا بعد از اینکه از خونه عمه اش ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط