#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹
---
سالن ساکت شد.
همه به رینا نگاه میکردن. حرفی که زده بود، مثه یه بمب توی جمع افتاده بود.
یونگی: مادرم؟! رینا... اینو از کجا میگی؟
رینا: جز من و مادرت، کسی به شمارهی من دسترسی نداره. تو که نداشتی. محافظها که نداشتن. فقط اون.
یونگی: ولی چرا؟! چرا باید این کارو میکرد؟!
رینا نگاهش کرد. چیزی توی چشماش بود. دردی که سعی میکرد پنهون کنه.
رینا: شاید چون میخواست تو برگردی خونه.
یونگی: یعنی چی؟
رینا: فکر کن... اون شب که بهمون حمله کردن، تو زخمی شدی و رفتی. مادرت میدونست اگه تو بمونی، بازم هدف میشی. پس یه راه پیدا کرد که تو رو از این خونه دور کنه. به خانوادهی کانگ خبر داد که حمله کنن. تو مجبور شدی بری. و من موندم.
یونگی مات موند.
یونگی: نه... مادرم همچین کاری نمیکنه...
رینا: پس چرا تا حالا هیچوقت ازت نپرسید کجا بودی؟ چرا وقتی برگشتی، هیچ سوالی نکرد؟ چرا انقدر راحت قبول کرد که مردی؟
یونگی چیزی نگفت.
چون میدونست رینا حق داره.
یونگی: باید باهاش حرف بزنم.
رینا: نه. من باهاش حرف میزنم.
یونگی: رینا...
رینا: این مال منه. اون به من خیانت کرد. نه به تو.
رینا برگشت و رفت سمت پلهها.
---
اتاق مادر یونگی__________________________
رینا در رو بدون اینکه بزنه باز کرد.
مادر یونگی روی تخت نشسته بود. داشت کتاب میخوند. وقتی رینا رو دید، لبخند زد. ولی لبخندش مصنوعی بود.
مادر یونگی: رینا جان! چه خبر؟
رینا: دیگه بازی تموم شد.
مادر یونگی نگاهش کرد. لبخند از صورتش پرید.
مادر یونگی: منظورت چیه؟
رینا: میدونی منظورم چیه. اون شب حمله. خانوادهی کانگ. خبر دادن بهشون. همهش تو بودی.
مادر یونگی چند ثانیه سکوت کرد. بعد کتاب رو گذاشت کنار.
مادر یونگی: کی بهت گفت؟
رینا: خود رئیس کانگ. الان توی زیرزمینه. اگه دوست داری بریم ازش بپرسیم؟
مادر یونگی نفس عمیقی کشید.
مادر یونگی: رینا... من اینکارو برای خودت کردم.
رینا: برای خودم؟! با خیانت به من؟! با تنها گذاشتن من؟!
مادر یونگی: اگه یونگی میموند، تو رو میکشتن! اونا از یونگی متنفر بودن، ولی میدونستن تنها ضعفش تویی! اگه تو اونجا میموندی، هدف میشدی!
رینا: پس به جای اینکه به من بگی، به خانوادهی کانگ خبر دادی که حمله کنن؟!
مادر یونگی: تنها راه این بود! یونگی باید میرفت تا تو نجات پیدا کنی!
رینا: من نجات پیدا کردم؟! یک سال و نیم تنها موندم! گریه کردم! فکر کردم مرده! خودکشی کردم نزدیک بود!
مادر یونگی اشک توی چشماش جمع شد.
مادر یونگی: میدونم... میدونم چقدر رنج کشیدی... ولی چارهای نبود...
رینا: چاره بود! میتونستی به من بگی! میتونستی باهم یه راه پیدا میکردیم!
مادر یونگی: اگه بهت میگفتم، یونگی هم میفهمید. و اگه یونگی میفهمید، هیچوقت نمیرفت.
رینا دستش رو روی صورتش کشید.
رینا: من هجده سال بهت اعتماد کردم. تو برام مثل مادر بودی. و حالا...
مادر یونگی: رینا... من هنوزم مثل مادرتم...
رینا: نه. دیگه نیستی.
مادر یونگی اشکاش سرازیر شد.
مادر یونگی: رینا... خواهش میکنم...
رینا: از این خونه برو. تا سه روز دیگه. یا خودت میری، یا محافظها میبرنت.
مادر یونگی: رینا! این خونهی منه!
رینا: نه. این خونهی منه. من رئیسم. یادت رفته؟
رینا برگشت و رفت سمت در.
مادر یونگی: رینا! پسرم رو از من نگیر!
رینا ایستاد.
بدون اینکه برگرده، گفت:
رینا: تو خودت پسرم رو از من گرفتی.
و در رو بست پشت سرش.
راهرو__________________________
یونگی کنار دیوار ایستاده بود. وقتی رینا رو دید، رفت سمتش.
یونگی: چی شد؟
رینا: حرف زدیم.
یونگی: و؟
رینا: و گفت که به خاطر من اینکارو کرده. که اگه تو میموندی، من رو میکشتن.
یونگی نفس عمیقی کشید.
یونگی: میدونستم... میدونستم یه دلیلی داره.
رینا: تو از من دفاع میکنی؟
یونگی: نه. ازش متنفرم. ولی میدونم که عاشقمه. اشتباه کرد. ولی عاشقمه.
رینا نگاهش کرد.
رینا: بهش گفتم بره.
یونگی هیچی نگفت.
چند ثانیه سکوت.
بعد یونگی دستش رو برداشت و موهای رینا رو نوازش کرد.
یونگی: کار درستی کردی.
رینا: تو ناراحتی؟
یونگی: آره. مادرمه. ولی کارش اشتباه بود. باید جواب میداد.
رینا سرش رو گذاشت روی شونهی یونگی.
رینا: من تنها کسی رو که داشتم ازم گرفتی.
یونگی: ولی منو دوباره بهت دادم.
رینا لبخند زد. ضعیف. ولی لبخند زد.
رینا: آره... تو رو دوباره بهم دادی.
یونگی بغلش کرد.
یونگی: دیگه هیچکس نمیتونه از هم جدایمون کنه. حتی مادرم.
ادامه دارد...
لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام
شرط :
لایک : ۳۴ تا
کامنت : ۲۰ تا
بازنشر : ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹
---
سالن ساکت شد.
همه به رینا نگاه میکردن. حرفی که زده بود، مثه یه بمب توی جمع افتاده بود.
یونگی: مادرم؟! رینا... اینو از کجا میگی؟
رینا: جز من و مادرت، کسی به شمارهی من دسترسی نداره. تو که نداشتی. محافظها که نداشتن. فقط اون.
یونگی: ولی چرا؟! چرا باید این کارو میکرد؟!
رینا نگاهش کرد. چیزی توی چشماش بود. دردی که سعی میکرد پنهون کنه.
رینا: شاید چون میخواست تو برگردی خونه.
یونگی: یعنی چی؟
رینا: فکر کن... اون شب که بهمون حمله کردن، تو زخمی شدی و رفتی. مادرت میدونست اگه تو بمونی، بازم هدف میشی. پس یه راه پیدا کرد که تو رو از این خونه دور کنه. به خانوادهی کانگ خبر داد که حمله کنن. تو مجبور شدی بری. و من موندم.
یونگی مات موند.
یونگی: نه... مادرم همچین کاری نمیکنه...
رینا: پس چرا تا حالا هیچوقت ازت نپرسید کجا بودی؟ چرا وقتی برگشتی، هیچ سوالی نکرد؟ چرا انقدر راحت قبول کرد که مردی؟
یونگی چیزی نگفت.
چون میدونست رینا حق داره.
یونگی: باید باهاش حرف بزنم.
رینا: نه. من باهاش حرف میزنم.
یونگی: رینا...
رینا: این مال منه. اون به من خیانت کرد. نه به تو.
رینا برگشت و رفت سمت پلهها.
---
اتاق مادر یونگی__________________________
رینا در رو بدون اینکه بزنه باز کرد.
مادر یونگی روی تخت نشسته بود. داشت کتاب میخوند. وقتی رینا رو دید، لبخند زد. ولی لبخندش مصنوعی بود.
مادر یونگی: رینا جان! چه خبر؟
رینا: دیگه بازی تموم شد.
مادر یونگی نگاهش کرد. لبخند از صورتش پرید.
مادر یونگی: منظورت چیه؟
رینا: میدونی منظورم چیه. اون شب حمله. خانوادهی کانگ. خبر دادن بهشون. همهش تو بودی.
مادر یونگی چند ثانیه سکوت کرد. بعد کتاب رو گذاشت کنار.
مادر یونگی: کی بهت گفت؟
رینا: خود رئیس کانگ. الان توی زیرزمینه. اگه دوست داری بریم ازش بپرسیم؟
مادر یونگی نفس عمیقی کشید.
مادر یونگی: رینا... من اینکارو برای خودت کردم.
رینا: برای خودم؟! با خیانت به من؟! با تنها گذاشتن من؟!
مادر یونگی: اگه یونگی میموند، تو رو میکشتن! اونا از یونگی متنفر بودن، ولی میدونستن تنها ضعفش تویی! اگه تو اونجا میموندی، هدف میشدی!
رینا: پس به جای اینکه به من بگی، به خانوادهی کانگ خبر دادی که حمله کنن؟!
مادر یونگی: تنها راه این بود! یونگی باید میرفت تا تو نجات پیدا کنی!
رینا: من نجات پیدا کردم؟! یک سال و نیم تنها موندم! گریه کردم! فکر کردم مرده! خودکشی کردم نزدیک بود!
مادر یونگی اشک توی چشماش جمع شد.
مادر یونگی: میدونم... میدونم چقدر رنج کشیدی... ولی چارهای نبود...
رینا: چاره بود! میتونستی به من بگی! میتونستی باهم یه راه پیدا میکردیم!
مادر یونگی: اگه بهت میگفتم، یونگی هم میفهمید. و اگه یونگی میفهمید، هیچوقت نمیرفت.
رینا دستش رو روی صورتش کشید.
رینا: من هجده سال بهت اعتماد کردم. تو برام مثل مادر بودی. و حالا...
مادر یونگی: رینا... من هنوزم مثل مادرتم...
رینا: نه. دیگه نیستی.
مادر یونگی اشکاش سرازیر شد.
مادر یونگی: رینا... خواهش میکنم...
رینا: از این خونه برو. تا سه روز دیگه. یا خودت میری، یا محافظها میبرنت.
مادر یونگی: رینا! این خونهی منه!
رینا: نه. این خونهی منه. من رئیسم. یادت رفته؟
رینا برگشت و رفت سمت در.
مادر یونگی: رینا! پسرم رو از من نگیر!
رینا ایستاد.
بدون اینکه برگرده، گفت:
رینا: تو خودت پسرم رو از من گرفتی.
و در رو بست پشت سرش.
راهرو__________________________
یونگی کنار دیوار ایستاده بود. وقتی رینا رو دید، رفت سمتش.
یونگی: چی شد؟
رینا: حرف زدیم.
یونگی: و؟
رینا: و گفت که به خاطر من اینکارو کرده. که اگه تو میموندی، من رو میکشتن.
یونگی نفس عمیقی کشید.
یونگی: میدونستم... میدونستم یه دلیلی داره.
رینا: تو از من دفاع میکنی؟
یونگی: نه. ازش متنفرم. ولی میدونم که عاشقمه. اشتباه کرد. ولی عاشقمه.
رینا نگاهش کرد.
رینا: بهش گفتم بره.
یونگی هیچی نگفت.
چند ثانیه سکوت.
بعد یونگی دستش رو برداشت و موهای رینا رو نوازش کرد.
یونگی: کار درستی کردی.
رینا: تو ناراحتی؟
یونگی: آره. مادرمه. ولی کارش اشتباه بود. باید جواب میداد.
رینا سرش رو گذاشت روی شونهی یونگی.
رینا: من تنها کسی رو که داشتم ازم گرفتی.
یونگی: ولی منو دوباره بهت دادم.
رینا لبخند زد. ضعیف. ولی لبخند زد.
رینا: آره... تو رو دوباره بهم دادی.
یونگی بغلش کرد.
یونگی: دیگه هیچکس نمیتونه از هم جدایمون کنه. حتی مادرم.
ادامه دارد...
لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسسام
شرط :
لایک : ۳۴ تا
کامنت : ۲۰ تا
بازنشر : ۱۰ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۴۶۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط