#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴
یک هفته بعد...
رینا توی کتابخونه نشسته بود و توی صفحهی لپتاپش خیره شده بود. یه مقاله برای دانشگاه مینوشت، اما ذهنش جای دیگهای بود.
صدای ماشین از حیاط اومد.
رینا بلند شد و رفت سمت پنجره. یه ماشین مشکی جلوی عمارت پارک کرد. یونگی ازش پیاده شد. کتش خون بود.
رینا نفسش رو حبس کرد.
یونگی نگاهش رو به پنجرهی کتابخونه انداخت. انگار میدونست اونجاست. چند ثانیه به هم نگاه کردن، بعد یونگی رفت توی عمارت.
رینا بدون اینکه فکر کنه، دوید سمت راهرو.
رینا: یونگی!
یونگی ایستاد. برگشت. صورتش خسته بود، اما چشماش همچنان سرد.
یونگی: چی؟
رینا: اون خون چیه؟!
یونگی به کتش نگاه کرد، بعد دوباره به رینا.
یونگی: مال من نیست.
رینا: پس مال کیه؟!
یونگی: رینا، برو اتاقت.
رینا: نه! من دیگه اون بچهی ترسویی نیستم که با یه جمله ازم تو بری! این خونه هم خونهی منه. من حق دارم بدونم چه خبره.
یونگی چند قدم بهش نزدیک شد. چشمانش تیرهتر شده بود.
یونگی: خونهی توئه؟ یادت باشه تو مهمون این خونهای. نه صاحبش.
رینا جا خورد. کلمهی "مهمون" مثه یه سیلی توی صورتش خورد.
رینا: من پونزده ساله اینجام. پدر و مادرت منو به فرزندخوندگی قبول کردن. من خواهر توام، یونگی. حتی اگه نخوای قبول کنی.
یونگی لبخند تلخی زد. همون لبخندی که رینا ازش متنفر بود.
یونگی: خواهر؟ بازم همون حرف؟
رینا: آره! خواهر! مشکلش چیه؟! چرا اینقدر از این کلمه فرار میکنی؟!
یونگی ناگهان دستش رو به دیوار کنار سر رینا کوبید.
صدای برخورد دستش با دیوار، توی راهرو پیچید.
رینا یخ کرد.
نزدیک بود. انقدر نزدیک که میتونست نفسهاش رو حس کنه. بوی باروت و خون و عطر چوب، همه قاطی شده بودن.
یونگی: میخوای بدونی مشکلش چیه؟ مشکلش اینه که تو هرچیزی هستی، اما خواهر من نیستی.
صداش آروم بود. ولی تهش یه چیزی میسوخت. چیزی که رینا تا حالا ندیده بود.
رینا: پس... چی هستم؟
یونگی: خودت نمیدونی؟
رینا: نه!
یونگی نگاهش رو برای چند ثانیه روی صورتش نگه داشت. بعد آروم دستش رو از دیوار برداشت.
یونگی: برو اتاقت. و این بار... خواهش میکنم.
کلمهی "خواهش" از دهان یونگی، رینا رو بیشتر از هر چیز دیگهای شوکه کرد.
یونگی هیچوقت خواهش نمیکرد.
رینا بدون اینکه چیزی بگه، برگشت و رفت توی اتاقش.
در رو بست و پشتش رو بهش تکیه داد.
دستش رو روی سینهاش گذاشت. قلبش مثه دیوانهها میتپید.
نه از ترس.
از چیز دیگهای.
چیزی که اسمش رو نمیدونست.
و توی راهرو، یونگی هنوز به دری که بسته شده بود خیره بود.
دستش رو مشت کرد.
یونگی با خودش: چرا اینقدر سخته؟
چشمانش رو بست.
چون میدونست هر بار رینا میگه "خواهر"، یه تکه از وجودش میمیره.
چون میدونست هر بار بهش نگاه میکنه، چیزی توی دلش قیام میکنه که نباید.
چون میدونست...
خواهر نمیخواد.
اصلاً.
---
اون شب، ساعت ۲ بامداد به وقت کره......
رینا توی تختخواب بود که صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین اومد.
چشماش رو باز کرد.
چند ثانیه بعد، صدای تیراندازی.
رینا از جا پرید.
دوید سمت در، اما قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنه، در باز شد.
یونگی.
با یه اسلحه توی دستش، نفسنفسزنان.
یونگی: زیر تخت قایم شو. الان.
رینا: چی شده؟!
یونگی: گفتم قایم شو!
رینا: ولی تو...
یونگی دستش رو گرفت. محکم. سرد. اما این بار، یه چیز توی نگاهش بود که رینا تا حالا ندیده بود.
ترس.
نه برای خودش.
برای رینا.
یونگی: اگه برام مهمی، حرفم رو گوش کن. قایم شو و هیچ صدایی درنیار. قول بده.
رینا ماتش برده بود. یونگی هیچوقت اینطور نبود. هیچوقت اینقدر... آسیبپذیر.
رینا: قول میدم.
یونگی دستش رو رها کرد. چند ثانیه بهش نگاه کرد، انگار میخواست چیزی بگه. اما نگفت.
در رو بست و رفت.
رینا زیر تخت قایم شد.
صدای تیراندازی، داد زدن، قدمهای سنگین.
دستش رو روی دهنش گذاشت که جیغ نزنه.
و توی تاریکی، فقط به یونگی فکر کرد.
به اون نگاه.
به اون لحظهای که دستش رو گرفت و گفت "اگه برام مهمی"...
اگه برام مهمی.
یعنی براش مهمه؟
رینا چشمانش رو بست و اشکهایش رو نگه داشت.
چون توی همون لحظه، توی تاریکی زیر تخت، یه چیز رو فهمید:
شاید یونگی حق داشت.
شاید واقعاً خواهر نیست.
شاید چیز دیگهای بود که هیچکدومشون جرات اسمبردنش رو نداشتن.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدیننننننن،🔪🎀
شرط :
لایک : ۲۷ تا
کامنت : ۱۲ تا
بازنشر: ۵ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴
یک هفته بعد...
رینا توی کتابخونه نشسته بود و توی صفحهی لپتاپش خیره شده بود. یه مقاله برای دانشگاه مینوشت، اما ذهنش جای دیگهای بود.
صدای ماشین از حیاط اومد.
رینا بلند شد و رفت سمت پنجره. یه ماشین مشکی جلوی عمارت پارک کرد. یونگی ازش پیاده شد. کتش خون بود.
رینا نفسش رو حبس کرد.
یونگی نگاهش رو به پنجرهی کتابخونه انداخت. انگار میدونست اونجاست. چند ثانیه به هم نگاه کردن، بعد یونگی رفت توی عمارت.
رینا بدون اینکه فکر کنه، دوید سمت راهرو.
رینا: یونگی!
یونگی ایستاد. برگشت. صورتش خسته بود، اما چشماش همچنان سرد.
یونگی: چی؟
رینا: اون خون چیه؟!
یونگی به کتش نگاه کرد، بعد دوباره به رینا.
یونگی: مال من نیست.
رینا: پس مال کیه؟!
یونگی: رینا، برو اتاقت.
رینا: نه! من دیگه اون بچهی ترسویی نیستم که با یه جمله ازم تو بری! این خونه هم خونهی منه. من حق دارم بدونم چه خبره.
یونگی چند قدم بهش نزدیک شد. چشمانش تیرهتر شده بود.
یونگی: خونهی توئه؟ یادت باشه تو مهمون این خونهای. نه صاحبش.
رینا جا خورد. کلمهی "مهمون" مثه یه سیلی توی صورتش خورد.
رینا: من پونزده ساله اینجام. پدر و مادرت منو به فرزندخوندگی قبول کردن. من خواهر توام، یونگی. حتی اگه نخوای قبول کنی.
یونگی لبخند تلخی زد. همون لبخندی که رینا ازش متنفر بود.
یونگی: خواهر؟ بازم همون حرف؟
رینا: آره! خواهر! مشکلش چیه؟! چرا اینقدر از این کلمه فرار میکنی؟!
یونگی ناگهان دستش رو به دیوار کنار سر رینا کوبید.
صدای برخورد دستش با دیوار، توی راهرو پیچید.
رینا یخ کرد.
نزدیک بود. انقدر نزدیک که میتونست نفسهاش رو حس کنه. بوی باروت و خون و عطر چوب، همه قاطی شده بودن.
یونگی: میخوای بدونی مشکلش چیه؟ مشکلش اینه که تو هرچیزی هستی، اما خواهر من نیستی.
صداش آروم بود. ولی تهش یه چیزی میسوخت. چیزی که رینا تا حالا ندیده بود.
رینا: پس... چی هستم؟
یونگی: خودت نمیدونی؟
رینا: نه!
یونگی نگاهش رو برای چند ثانیه روی صورتش نگه داشت. بعد آروم دستش رو از دیوار برداشت.
یونگی: برو اتاقت. و این بار... خواهش میکنم.
کلمهی "خواهش" از دهان یونگی، رینا رو بیشتر از هر چیز دیگهای شوکه کرد.
یونگی هیچوقت خواهش نمیکرد.
رینا بدون اینکه چیزی بگه، برگشت و رفت توی اتاقش.
در رو بست و پشتش رو بهش تکیه داد.
دستش رو روی سینهاش گذاشت. قلبش مثه دیوانهها میتپید.
نه از ترس.
از چیز دیگهای.
چیزی که اسمش رو نمیدونست.
و توی راهرو، یونگی هنوز به دری که بسته شده بود خیره بود.
دستش رو مشت کرد.
یونگی با خودش: چرا اینقدر سخته؟
چشمانش رو بست.
چون میدونست هر بار رینا میگه "خواهر"، یه تکه از وجودش میمیره.
چون میدونست هر بار بهش نگاه میکنه، چیزی توی دلش قیام میکنه که نباید.
چون میدونست...
خواهر نمیخواد.
اصلاً.
---
اون شب، ساعت ۲ بامداد به وقت کره......
رینا توی تختخواب بود که صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین اومد.
چشماش رو باز کرد.
چند ثانیه بعد، صدای تیراندازی.
رینا از جا پرید.
دوید سمت در، اما قبل از اینکه دستگیره رو لمس کنه، در باز شد.
یونگی.
با یه اسلحه توی دستش، نفسنفسزنان.
یونگی: زیر تخت قایم شو. الان.
رینا: چی شده؟!
یونگی: گفتم قایم شو!
رینا: ولی تو...
یونگی دستش رو گرفت. محکم. سرد. اما این بار، یه چیز توی نگاهش بود که رینا تا حالا ندیده بود.
ترس.
نه برای خودش.
برای رینا.
یونگی: اگه برام مهمی، حرفم رو گوش کن. قایم شو و هیچ صدایی درنیار. قول بده.
رینا ماتش برده بود. یونگی هیچوقت اینطور نبود. هیچوقت اینقدر... آسیبپذیر.
رینا: قول میدم.
یونگی دستش رو رها کرد. چند ثانیه بهش نگاه کرد، انگار میخواست چیزی بگه. اما نگفت.
در رو بست و رفت.
رینا زیر تخت قایم شد.
صدای تیراندازی، داد زدن، قدمهای سنگین.
دستش رو روی دهنش گذاشت که جیغ نزنه.
و توی تاریکی، فقط به یونگی فکر کرد.
به اون نگاه.
به اون لحظهای که دستش رو گرفت و گفت "اگه برام مهمی"...
اگه برام مهمی.
یعنی براش مهمه؟
رینا چشمانش رو بست و اشکهایش رو نگه داشت.
چون توی همون لحظه، توی تاریکی زیر تخت، یه چیز رو فهمید:
شاید یونگی حق داشت.
شاید واقعاً خواهر نیست.
شاید چیز دیگهای بود که هیچکدومشون جرات اسمبردنش رو نداشتن.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدیننننننن،🔪🎀
شرط :
لایک : ۲۷ تا
کامنت : ۱۲ تا
بازنشر: ۵ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۸۷۱
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط