دانم اکنون از آن خانه دور

دانم اکنون از آن خانه دور
شادی زندگی پرگرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
 
هر زمان می دود در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقشی دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم و درد
 
بینم آنجا که کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان
سایه بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
 
دورتر کودکی خفته غمگین
در بر دایه خسته و پیر
بر سر نقش گل های قالی
سرنگون گشته فنجانی از شیر
 
پنجره باز و در سایه آن
رنگ گل ها به زردی کشیده
پرده افتاده به شانه در
آب گلدان به آخر رسیده
 
گربه با دیده ای سرد و بی نور
نرم و سنگین قدم می گذارد
شمع در آخرین شعله خویش
ره به سویب عدم می سپارد
 
دانم اکنون کز آن خانه دور
شادی زندگی پرگرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
 
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را


✍🏼فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۰)

در پسِ این کوچه‌های مه‌گرفته، دور و تارمی‌درخشد خنده‌ای، مان...

🙂‍↕️مثل عکسی که در آن خندهٔ من اجباری‌ست،زنده‌ام بی تو، ولی ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

پارت اول: سایهٔ سنگین خانهاین چند پارتی رو داشتع باشید تا فی...

وطن یعنی فراتر از مرزها، فراتر از نام‌ها و نقشه‌ها... وطن یع...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

پروانه جان

جاده بی راهه

007-پنهان در مه - پارت ۶۶

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط