پارت دوم رمان زندگی زنی به نام ...... (رمان بانگویی) عاشقش میشین

مغزم هنگ کرده بود گذشته به خاطرم امد روزی که دست تو دست مادرم بودم و داشتمی با هم توی پارک قدم میزدیم و میخندیدم مادرم برام قصه یه فرشته ر میگفت فرشته ای که مردم رو نجات میداد و قهرمان قصه یه هیولا بود و در همون لحظه اون انفجار مادرم در ثانیه اخر بغلم کرد و اخرین جملش 《دخترم میدونم که برات اندکی فرق بین خوب و بد هست همیشه سعی کن طرفی باشی که مردم رو نجات میده》وقتی چشمامو که باز کردم توی بغل بی جون مادرم بودم یه موجود سیاه و بعد ....
یعنی این گذشته منه من یک هیولام به دستام نگاه کردم خودم تواناییم رو میدونستم توانایی که جون خیلی ها رو باهاش گرفتم این توانایی جون مادر خودم هم گرفت قطره اشکی رو حس کردم این توانایی یه فساد بود .
کمی حالم که بهتر شد بلند شدم و از زیر زمین خارج شدم و اولین چیزی که چشمم رو گرفت جسد افرادم بود نگهبان ها به طوری کشته شده بودن که معلوم بود کار یک سلاح نیست روی صورتشون جای یه لک بنفش بود یعنی یه نفرین در کاره برای هرکاری باید چیزی رو از دست داد . از زیرزمین خارج شدم تلفات تقریبا ۱۶ نفر بود برای سازمان کوچکی مثل ما سخت بود . رفتم توی دفتر و یکی از پرونده ها که مربوط به توانایی افراد مافیای بند بود رو چک کنم افراد من سر همین پرونده ها تا مرز مرگ پیش رفتن و برگشتن. پیداش کردم
----------------------------------------------------------------------
نام : کیو یمینو سن:۹
توانایی : نفرین عروسک
طرز استفاده : توانایی اون خیلی خطرناک و مرگباره روی روان مقتول اثر گذاشته و او را تحت کنترول دارنده توانایی میکند
طرز خنثی کردن : نیروی خنثی سازی
----------------------------------------------------------------------
پس اون دختری که امد اینجا اون بود . در با شدت باز شد و منشیم خانم لی وارد شد
-چیزی شده ؟؟؟
در حال نفس نفس زدن بود وقتی بهتر شد گفت
- افرادمون توسط مافیای بندر گرفته شدن
چطور امکان داره ایستادم و خیره توی چشماش گفتم
- کجا
- داخل منطقه ۶
با گفتن این حرف فریادی زدم
- اخه مگه من به شما نگفتم اونجا پاتون رو نذارید اونجا تحت حفاظت مافیای بنده این مثل یه خودکشی
بازم رفته بودن که قطعات صنعتی کمیابی رو به سرقت ببرن نمی دونم چی بگم
منشی در حالی که میلرزید با سر تایید کرد و خودش رفت بیرون چکار کنم از یه طرفی باید برم نجاتشون بدم و از یه طرفی مافیای بند قویتره اون برتری عددی داره تنها راه یک مزاکره هست
از پایگاه زدم بیرون بچه های ما بیشتر توی کار جمع اوری اطلاعات بودن همین اطلاعات‌ هنوز سر پا نگهمون داشته با صدای پلیس به خودم امدم
- هی دختر
برگشتم نکنه فهمیده کی هستم
- بله
- گم شدی
اسوده نفسی کشیدم و گفتم
- نه
- صبر کن خودم میام برسونمت و رفت سمت ماشینش از فرصت استفاده کردم و دویدم به سمت یکی از کوچه ها صداشو میشنیدم
- هی صبر کن کجا میری
پش یکی از دیواره ها ایستادم و نفسی تازه کردم و دوباره حرکت کردم حس میکردم یه کسی داره من میپایه دستم رفت سمت کُلتم و هر لحظه اماده بودم
صدایی از پشست سرم شنیدم تند برشگتم اسلحه توی دستم بود با تیری که به مچ دستم خورد اسلحه افتاد زمین دستم رو گرفتم تیر مشقی بود ولی نمی تونستم دستم رو تکون بدم نگاه کردم یه تک تیرنداز بالای پشت بام یکی از خونه ها بود یه AK-12 هم توی دستش بود . این اسلحه در شهر ایژ توی روسیه تولید میکنه
یعنی مال مافیای بندر
لایک فراموش نشه گوگولا 🌹❤
دیدگاه ها (۵)

‏✅ * خوک زرد از شغل اصلیش رونمایی کرد:*«من درست همین‌جا ایست...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۱۴مست شده بودم حالم دست خودم نبود.ناله میکردم و میگفتم ...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

مافیای من

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط