🖤پادشاه من🖤 پارت ۶۹
آنیا : خب میشه من برم اتاقم 😁
کوک: باشه عزیزم 🙂
از زبان کوک :
آنیا رفت اتاقش ، وای ازدست تو ا.ت ببین چیکار کردی که بچم بخاطر اینکه بابا نداشته غصه خورده. مشغول کارام بودم چون قرار بود چند روز دیگه یه سری محموله بیاریم پس باید کارا درست پیش بره ولی تا میخوام به کارم فکر کنم یاد ا.ت میفتم با کاراش هی ولش کن....
خدمتکار: تق تق
کوک : بیا تو
خدمتکار: ارباب شام آماده هست
کوک: باشه برو میام
خدمتکار: چشم ارباب
رفتم پایین آنیا هم نشسته بود سر میز وای خدا این بچه چرا انقدر کیوته ولی الان معنی بچه داشتن رو میفهمم یه حس خیلی خوبی داره. از افکارم در اومدم و رفتم سر میز که آنیا گفت :
آنیا : بابا مامانم کجاس؟ 🥺
کوک: آجوما ا.ت کجاس 🙁
آجوما: الان صداش میکنم 😊
آجوما رفت ا.ت رو صدا کنه من یه قاشق از غذا خوردم اما، اما این طعمش فرق داشت.....
از زبان ا.ت:
وای کمرم داره میشکنه حتما من باید براش غذا درست میکردم. یهویی صدای در اتاقم اومد، دیدم آجوما هست، گفت:
آجوما: دختره هنوز کارت تموم نشده اومدی تو اتاقت برو ارباب صدات میکنه 😠
ا.ت: باشه الان میام. گ گ گ 😑
( مثلا اداشو در آورد )
رفتم بیرون امروز چندتا از خدمتکارا اذیتم کردن میدونم آجوما بهشون میگه ولی چه کنم حال و حوصله ی شر رو ندارم. رفتم سر میز که آنیا اومد بغلم و گفت:
آنیا: مامان میشه تو به من غذا بدی 😙
ا.ت: باشه ☺
رفتم به آنیا غذا بدم خدمتکارا یه جوری نگام میکردن انگار تا الان آدم ندیدن. هنوزم لباس خدمتکاریشون عوض نشده خیلی لختیه معلومه کی دلش میخواد خدمتکاراش اینجوری جلوش باشن. یهو کوک گفت:
کوک: ا.ت این غذا رو تو درست کردی؟ 🤨
ا.ت: بله خوشتون نیومد؟😐
کوک : نه خوشمزه بود از این به بعد تو غذا درست میکنی 😏
ا.ت: خواهش میکنم .
تو دلش : ( مرتیکه ی چسکش آخه مشکلت با من چیه😫)
غذای آنیا رو بهش دادم و بردمش بخوابونمش خدمتکارا هم سفره رو جمع کردن. رفتیم تو اتاق که آنیا به من گفت:
آنیا:مامان امشب قراره پیش بابایی بخوابم 🙃
ا.ت: جانم؟ شیطون بلا منو فروختی به باباییت 😜
کوک: بچه باباشه دیگه 😌
ا.ت: یا اُستُخُدوس خدایا این چرا همه جا هس😳( زیر لب)
آنیا : بابا تو هم بیا پیشمون 😀
کوک: چه خبر چی میگید هان؟ 🙂
ا.ت: هیچی....
آنیا : من به مامان گفتم امشب پیشت میخوابم مامان تو هم پیشمون میخوابی دیگه؟ نه؟ 😊
ا.ت: نه عزی....
آنیا: مامان مگه شما زن و شوهر نیستین پس چرا جدا میخوابین 🫤
ا.ت: چیزه....😲
کوک : خب مامانت خجالتیه😅
آنیا : پس امشب ما باهم میخوابیم دیگه😆
ا.ت: ن...
کوک : آره باهم میخوابیم
( بهترین فالور های دنیا رو من دارم با اینکه چندروز فعالیت نکردم حمایت های شما کم نشد خیلی خیلی خیلی دوستون دارم عشقای من💞😘)
کوک: باشه عزیزم 🙂
از زبان کوک :
آنیا رفت اتاقش ، وای ازدست تو ا.ت ببین چیکار کردی که بچم بخاطر اینکه بابا نداشته غصه خورده. مشغول کارام بودم چون قرار بود چند روز دیگه یه سری محموله بیاریم پس باید کارا درست پیش بره ولی تا میخوام به کارم فکر کنم یاد ا.ت میفتم با کاراش هی ولش کن....
خدمتکار: تق تق
کوک : بیا تو
خدمتکار: ارباب شام آماده هست
کوک: باشه برو میام
خدمتکار: چشم ارباب
رفتم پایین آنیا هم نشسته بود سر میز وای خدا این بچه چرا انقدر کیوته ولی الان معنی بچه داشتن رو میفهمم یه حس خیلی خوبی داره. از افکارم در اومدم و رفتم سر میز که آنیا گفت :
آنیا : بابا مامانم کجاس؟ 🥺
کوک: آجوما ا.ت کجاس 🙁
آجوما: الان صداش میکنم 😊
آجوما رفت ا.ت رو صدا کنه من یه قاشق از غذا خوردم اما، اما این طعمش فرق داشت.....
از زبان ا.ت:
وای کمرم داره میشکنه حتما من باید براش غذا درست میکردم. یهویی صدای در اتاقم اومد، دیدم آجوما هست، گفت:
آجوما: دختره هنوز کارت تموم نشده اومدی تو اتاقت برو ارباب صدات میکنه 😠
ا.ت: باشه الان میام. گ گ گ 😑
( مثلا اداشو در آورد )
رفتم بیرون امروز چندتا از خدمتکارا اذیتم کردن میدونم آجوما بهشون میگه ولی چه کنم حال و حوصله ی شر رو ندارم. رفتم سر میز که آنیا اومد بغلم و گفت:
آنیا: مامان میشه تو به من غذا بدی 😙
ا.ت: باشه ☺
رفتم به آنیا غذا بدم خدمتکارا یه جوری نگام میکردن انگار تا الان آدم ندیدن. هنوزم لباس خدمتکاریشون عوض نشده خیلی لختیه معلومه کی دلش میخواد خدمتکاراش اینجوری جلوش باشن. یهو کوک گفت:
کوک: ا.ت این غذا رو تو درست کردی؟ 🤨
ا.ت: بله خوشتون نیومد؟😐
کوک : نه خوشمزه بود از این به بعد تو غذا درست میکنی 😏
ا.ت: خواهش میکنم .
تو دلش : ( مرتیکه ی چسکش آخه مشکلت با من چیه😫)
غذای آنیا رو بهش دادم و بردمش بخوابونمش خدمتکارا هم سفره رو جمع کردن. رفتیم تو اتاق که آنیا به من گفت:
آنیا:مامان امشب قراره پیش بابایی بخوابم 🙃
ا.ت: جانم؟ شیطون بلا منو فروختی به باباییت 😜
کوک: بچه باباشه دیگه 😌
ا.ت: یا اُستُخُدوس خدایا این چرا همه جا هس😳( زیر لب)
آنیا : بابا تو هم بیا پیشمون 😀
کوک: چه خبر چی میگید هان؟ 🙂
ا.ت: هیچی....
آنیا : من به مامان گفتم امشب پیشت میخوابم مامان تو هم پیشمون میخوابی دیگه؟ نه؟ 😊
ا.ت: نه عزی....
آنیا: مامان مگه شما زن و شوهر نیستین پس چرا جدا میخوابین 🫤
ا.ت: چیزه....😲
کوک : خب مامانت خجالتیه😅
آنیا : پس امشب ما باهم میخوابیم دیگه😆
ا.ت: ن...
کوک : آره باهم میخوابیم
( بهترین فالور های دنیا رو من دارم با اینکه چندروز فعالیت نکردم حمایت های شما کم نشد خیلی خیلی خیلی دوستون دارم عشقای من💞😘)
- ۲۸.۶k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط