هم می زنم این قهوه یِ تلخِ قجری را
هم می زنم این قهوه یِ تلخِ قجری را تا فکرِ تــو شاید برساند شکری را من خاطره می نوشم و با یادِ تو خوبم برگرد ... و پایان بده این بی خبری را بعد از گله و اخم بگو سیب ... و پر رنگ لبخند بزن تا بنویسم اثری را .. حالا که حواسم به تـــو پرت است ... بگیرند از دست من این هوش و حواس بشری را با قاشق خود شعر نوشتم، و مدادم هم می زند این قهوه یِ تلخِ قجری را .. علی مردانی
- ۸۴۴
- ۱۰ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط