{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هم می زنم این قهوه یِ تلخِ قجری را

هم می زنم این قهوه یِ تلخِ قجری را تا فکرِ تــو شاید برساند شکری را من خاطره می نوشم و با یادِ تو خوبم برگرد ... و پایان بده این بی خبری را بعد از گله و اخم بگو سیب ... و پر رنگ لبخند بزن تا بنویسم اثری را .. حالا که حواسم به تـــو پرت است ... بگیرند از دست من این هوش و حواس بشری را با قاشق خود شعر نوشتم، و مدادم هم می زند این قهوه یِ تلخِ قجری را .. علی مردانی
دیدگاه ها (۱)

ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺟﻨﮕﻞ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮِ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻢ ...

من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می ترسم من از تصور بیه...

***** فروغ فرخزاد *****"رفتن" !رفتن که بهانه نميخواهد ،يک ...

نهیک نخ...نه یک پاکت...یک عمر هم که ســـیگار بکشم فایده ندار...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

ادامه پارت ۳۴

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

پارت: 27 (بخش4) **زاویه دید: زین**بارون پاییزی شروع شده بود؛...

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

𓆩𐙚..دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پارت: 20 (بخش2) **زاویه دید: زین**صدای باسِ کرکننده‌ی موسیقی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط