***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۹:
نفسها به شماره افتاده بود و دنیای من فقط در محدودهی گرمایِ بدنِ جونگکوک و فشارِ لبهای او خلاصه شده بود. وقتی بالاخره کمی از نفس کم آورد و جدا شد، با چشمهایی که از اشک و خشم برق میزد، با صدایی لرزان و پر از اعتراض گفتم:
- «چیکار میکنی عوضی؟! تو... تو اصلاً میفهمی داری چه کار میکنی؟!»
جونگکوک، در حالی که هنوز نفسنفس میزد و نگاهِ وحشیاش روی صورتم بود، لبخندِ کج و مرموزِ همیشگیاش رو زد. اون لبخندی که همزمان هم جذاب بود و هم به شدت خطرناک. با لحنی که انگار داشت با من شوخی میکرد، اما چشماش کاملاً جدی بود، گفت:
- «همون کاری که هر شوهرِ واقعیای باید برای زنِ خودش انجام بده، کوچولو... فقط یه ذره با سرعتِ بیشتر!»
و بعد، با همون نگاهِ مقتدرانه، دوباره سرم رو به خودش نزدیک کرد و زمزمه کرد:
- «حالا دیگه ساکت شو...»
اما درست در لحظهای که دوباره لبهاشون به هم نزدیک شد و تمامِ حواسِ من فقط در اون لحظه بود، صدایِ وحشتناکِ باز شدنِ در، مثلِ انفجار توی اتاق پیچید!
- «ا/ت! تو اینجا چی کار میکنی؟!»
صدای جیغ و لرزانِ لیسا بود. او با موهای آشفته و لباسی که انگار از یک درگیری فرار کرده بود، دمِ در ایستاده بود. چشمهایش از دیدنِ صحنهی جلوی رویش گرد شده بود؛ من که روی تخت بودم و جونگکوک که درست بالای سرم بود.
من با وحشت و ترس، خودم رو جمع کردم و پشتِ جونگکوک پنهان شدم. قلبم مثلِ پرنده توی سینهام میزد. لیسا با لکنت گفت:
- «من... من فقط... از دستِ نامجون فرار کردم... من فکر کردم... ا/ت... تو...»
جونگکوک، در حالی که با شدت از تخت بلند شد و با چهرهای که از خشمِ خالص، مثلِ سنگِ سرد و سیاه شده بود، به سمتِ در برگشت، با فریادی که لرزه به تن آدم میانداخت، غرید:
- «تو اینجا چی میخوای؟! مگه نگفتم کسی حق نداره وارد بشه؟! چطور جرات کردی بدونِ اجازه واردِ حریمِ من بشی؟!»
جوّ اتاق از حالتِ عاشقانه، ناگهان به یک میدانِ جنگِ روانی تبدیل شد. لیسا که از خشمِ جونگکوک ترسیده بود، عقب کشید، اما جونگکوک حتی یک لحظه هم از حالِ رفتنِ لیسا یا وضعیتِ من اهمیت نمیداد؛ او فقط میخواست اینِ تداخلِ ناخواسته رو از اتاق بیرون بندازه.
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۹:
نفسها به شماره افتاده بود و دنیای من فقط در محدودهی گرمایِ بدنِ جونگکوک و فشارِ لبهای او خلاصه شده بود. وقتی بالاخره کمی از نفس کم آورد و جدا شد، با چشمهایی که از اشک و خشم برق میزد، با صدایی لرزان و پر از اعتراض گفتم:
- «چیکار میکنی عوضی؟! تو... تو اصلاً میفهمی داری چه کار میکنی؟!»
جونگکوک، در حالی که هنوز نفسنفس میزد و نگاهِ وحشیاش روی صورتم بود، لبخندِ کج و مرموزِ همیشگیاش رو زد. اون لبخندی که همزمان هم جذاب بود و هم به شدت خطرناک. با لحنی که انگار داشت با من شوخی میکرد، اما چشماش کاملاً جدی بود، گفت:
- «همون کاری که هر شوهرِ واقعیای باید برای زنِ خودش انجام بده، کوچولو... فقط یه ذره با سرعتِ بیشتر!»
و بعد، با همون نگاهِ مقتدرانه، دوباره سرم رو به خودش نزدیک کرد و زمزمه کرد:
- «حالا دیگه ساکت شو...»
اما درست در لحظهای که دوباره لبهاشون به هم نزدیک شد و تمامِ حواسِ من فقط در اون لحظه بود، صدایِ وحشتناکِ باز شدنِ در، مثلِ انفجار توی اتاق پیچید!
- «ا/ت! تو اینجا چی کار میکنی؟!»
صدای جیغ و لرزانِ لیسا بود. او با موهای آشفته و لباسی که انگار از یک درگیری فرار کرده بود، دمِ در ایستاده بود. چشمهایش از دیدنِ صحنهی جلوی رویش گرد شده بود؛ من که روی تخت بودم و جونگکوک که درست بالای سرم بود.
من با وحشت و ترس، خودم رو جمع کردم و پشتِ جونگکوک پنهان شدم. قلبم مثلِ پرنده توی سینهام میزد. لیسا با لکنت گفت:
- «من... من فقط... از دستِ نامجون فرار کردم... من فکر کردم... ا/ت... تو...»
جونگکوک، در حالی که با شدت از تخت بلند شد و با چهرهای که از خشمِ خالص، مثلِ سنگِ سرد و سیاه شده بود، به سمتِ در برگشت، با فریادی که لرزه به تن آدم میانداخت، غرید:
- «تو اینجا چی میخوای؟! مگه نگفتم کسی حق نداره وارد بشه؟! چطور جرات کردی بدونِ اجازه واردِ حریمِ من بشی؟!»
جوّ اتاق از حالتِ عاشقانه، ناگهان به یک میدانِ جنگِ روانی تبدیل شد. لیسا که از خشمِ جونگکوک ترسیده بود، عقب کشید، اما جونگکوک حتی یک لحظه هم از حالِ رفتنِ لیسا یا وضعیتِ من اهمیت نمیداد؛ او فقط میخواست اینِ تداخلِ ناخواسته رو از اتاق بیرون بندازه.
***
- ۲۵۰
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط