آخرین دعا 9
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 9:
با تعجب بهش خیره شدم
+ مظنون به..! مظنون به سوءقصد به شاهدخت؟! من؟؟
جوابی بهم نداد و از گوشه چشمش به سرباز های همراهش نگاه انداخت
- گشتن رو شروع کنید
همینکه اینو گفت، همشون ریختن توی عمارت
هنوز شوکه بودم!
اصلا نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میفته..
فرمانده سمتم اومد و نگاهی به سر تا پام انداخت
- انگار حال مساعدی ندارید
دستمو اروم روی پهلوم گذاشتم
+ ت.. تیر خوردم..
سرشو به اندازه ای پایین اورد تا نگاهشو به پهلوم بدوزه
- جناب تاچیهارا.. پیداش کردیم!
سرشو فوری برگردوند و رفت سمت سربازی که صداش کرده بود
کنجکاو بودم که بدونم چی پیدا کردن، چون هیچی برای پنهان کردن نداشتم اما.. انگار اشتباه میکردم..!
تاچیهارا: اینطور که مشخصه.. شما با گروه گروگانگیری که دیروز به مراسمتون حمله کردند قرارداد اسلحه بستید..
خشکم زد
+ چی؟!
برگه رو جلوم نگهداشت
- این مهر شما نیست؟
مات به برگه و مهر خودم خیره شده بودم
+ ه.. هست ولی—
- دستگیرش کنید
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، دستامو با زنجیر بستن
سرمو برگردوندم و به کنیکیدا و اتسوشی که مثل من از تعجب خشکشون زده بود خیره شدم
کنیکیدا: من.. من مدارک بیگناهیتون رو میارم، نگران نباشید
از جلوم دستمو کشیدن و بی اختیار یه قدم جلو رفتم که باعث شد درد پهلوم بدجوری شدت بگیره..
اتسوشی: جناب فرمانده، پزشک گفتن که جناب اوسامو باید استراحت مطلق باشن.. شما نمیتونید—
تاچیهارا: این دستور پادشاهه.. اگر خلافش حرف بزنی مجبور میشیم تو رو هم ببریم
ابروهامو از درد گره کردم و رو به اتسوشی گفتم: مشکلی.. پیش نمیاد..
اینو گفتم و به هر سختی که بود، از اونجا بیرون رفتم..
تا به قصر رسیدیم، با هر تکونی که کالسکه میخورد، حس میکردم تمام دردم از اول شروع میشه
بدنم گرم شده بود و.. کم کم میتونستم سوزش کوچیکی رو توی پهلوم حس کنم
همینکه رسیدیم، تاچیهارا پیاده شد و برخلاف چیزی که فکر میکردم، کمکم کرد تا من هم پیاده بشم
به سختی از سالن ها و راهرو ها رد شدم تا رسیدیم به اتاق بازجویی
روی یکی از صندلی ها نشستم و با وجود اینکه تاچیهارا میدونست توان فرار کردن ندارم، دستام رو به دو طرف صندلی بست
تاچیهارا: فرمانروا خیلی عصبانیه.. حواست باشه حتی اگه بی گناهی، مدام این کلمه رو به کار نبر—
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، در اتاق باز شد..
سرمو کج کردم..
باورم نمیشد
خود پادشاه بود..!
کسی که همیشه دوست داشتم ببینتم.. البته.. قطعا نه به جرم سوءقصد به جون دخترش..!
پشت سرش، یه نفر دیگه هم وارد شد..
از ظاهر و طرز لباس پوشیدنش میتونستم حدس بزنم که نخست وزیرشه.. و خب.. از چهره اش مشخص بود که قراره سوالایی بپرسه که باعث بشه خودم هم به بیگناه بودن خودم شک کنم..!
فرمانروا یجا نشست و نخست وزیرش هم اومد درست روبروی من..
نگاه جدی ای بهم انداخت و دستاش رو گره کرد
هیروتسو: خب پسر جون.. میدونی که کلی مدرک علیهت وجود داره..
𝙿𝚊𝚛𝚝 9:
با تعجب بهش خیره شدم
+ مظنون به..! مظنون به سوءقصد به شاهدخت؟! من؟؟
جوابی بهم نداد و از گوشه چشمش به سرباز های همراهش نگاه انداخت
- گشتن رو شروع کنید
همینکه اینو گفت، همشون ریختن توی عمارت
هنوز شوکه بودم!
اصلا نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میفته..
فرمانده سمتم اومد و نگاهی به سر تا پام انداخت
- انگار حال مساعدی ندارید
دستمو اروم روی پهلوم گذاشتم
+ ت.. تیر خوردم..
سرشو به اندازه ای پایین اورد تا نگاهشو به پهلوم بدوزه
- جناب تاچیهارا.. پیداش کردیم!
سرشو فوری برگردوند و رفت سمت سربازی که صداش کرده بود
کنجکاو بودم که بدونم چی پیدا کردن، چون هیچی برای پنهان کردن نداشتم اما.. انگار اشتباه میکردم..!
تاچیهارا: اینطور که مشخصه.. شما با گروه گروگانگیری که دیروز به مراسمتون حمله کردند قرارداد اسلحه بستید..
خشکم زد
+ چی؟!
برگه رو جلوم نگهداشت
- این مهر شما نیست؟
مات به برگه و مهر خودم خیره شده بودم
+ ه.. هست ولی—
- دستگیرش کنید
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، دستامو با زنجیر بستن
سرمو برگردوندم و به کنیکیدا و اتسوشی که مثل من از تعجب خشکشون زده بود خیره شدم
کنیکیدا: من.. من مدارک بیگناهیتون رو میارم، نگران نباشید
از جلوم دستمو کشیدن و بی اختیار یه قدم جلو رفتم که باعث شد درد پهلوم بدجوری شدت بگیره..
اتسوشی: جناب فرمانده، پزشک گفتن که جناب اوسامو باید استراحت مطلق باشن.. شما نمیتونید—
تاچیهارا: این دستور پادشاهه.. اگر خلافش حرف بزنی مجبور میشیم تو رو هم ببریم
ابروهامو از درد گره کردم و رو به اتسوشی گفتم: مشکلی.. پیش نمیاد..
اینو گفتم و به هر سختی که بود، از اونجا بیرون رفتم..
تا به قصر رسیدیم، با هر تکونی که کالسکه میخورد، حس میکردم تمام دردم از اول شروع میشه
بدنم گرم شده بود و.. کم کم میتونستم سوزش کوچیکی رو توی پهلوم حس کنم
همینکه رسیدیم، تاچیهارا پیاده شد و برخلاف چیزی که فکر میکردم، کمکم کرد تا من هم پیاده بشم
به سختی از سالن ها و راهرو ها رد شدم تا رسیدیم به اتاق بازجویی
روی یکی از صندلی ها نشستم و با وجود اینکه تاچیهارا میدونست توان فرار کردن ندارم، دستام رو به دو طرف صندلی بست
تاچیهارا: فرمانروا خیلی عصبانیه.. حواست باشه حتی اگه بی گناهی، مدام این کلمه رو به کار نبر—
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، در اتاق باز شد..
سرمو کج کردم..
باورم نمیشد
خود پادشاه بود..!
کسی که همیشه دوست داشتم ببینتم.. البته.. قطعا نه به جرم سوءقصد به جون دخترش..!
پشت سرش، یه نفر دیگه هم وارد شد..
از ظاهر و طرز لباس پوشیدنش میتونستم حدس بزنم که نخست وزیرشه.. و خب.. از چهره اش مشخص بود که قراره سوالایی بپرسه که باعث بشه خودم هم به بیگناه بودن خودم شک کنم..!
فرمانروا یجا نشست و نخست وزیرش هم اومد درست روبروی من..
نگاه جدی ای بهم انداخت و دستاش رو گره کرد
هیروتسو: خب پسر جون.. میدونی که کلی مدرک علیهت وجود داره..
- ۹.۰k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط