رمان غمگین
باران از صبح بیوقفه میبارید؛ از آن بارانهایی که انگار آسمان هم دلتنگ است و نمیداند با اندوهش چه کند. آرش هر روز عصر، چتر به دست، تا ایستگاه قطار قدیمی شهر میرفت؛ همانجا که آخرینبار نازنین را دیده بود.
نازنین همیشه میگفت: «قطارها شبیه آدمها هستند؛ بعضیها فقط عبور میکنند، بعضیها میمانند.»
اما خودش از آنهایی بود که عبور کرد.
آن روز پاییزی، وقتی صدای سوت قطار بلند شد، قول داد برگردد. گفت فقط برای مدتی کوتاه میرود تا رؤیاهایش را دنبال کند. آرش لبخند زد، دستش را تکان داد و در دلش گفت: «منتظرت میمانم، حتی اگر همه قطارهای دنیا از این ریل رد شوند.»
ماهها گذشت. بعد سالها.
نامهای نیامد. تماسی نشد. فقط شایعهای در شهر پیچید که نازنین در شهری دور، کنار دریایی سرد، زندگی تازهای ساخته است.
آرش اما زندگی نساخت؛ او فقط خاطرهها را مرمت کرد.
کافهی کوچکش را نگه داشت، همان میزی که همیشه کنار پنجره برای نازنین رزرو میکرد. هر بار که زنگ در کافه به صدا درمیآمد، قلبش تندتر میزد. هر بار که چهرهای غریبه وارد میشد، لبخندش کمی کوتاهتر میماند.
یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی سنگفرشها مینشست، نامهای رسید. دستخطش آشنا بود. دستهای آرش لرزید. پاکت را باز کرد.
«آرش عزیزم،
اگر این نامه به دستت رسید، یعنی دیگر فرصت دیدن هم را نداریم…»
کلمات تار شدند. نازنین نوشته بود که بیمار شده؛ بیماریای که آهسته و بیصدا جانش را گرفته است. نوشته بود نمیخواسته او را اسیر انتظار کند، نمیخواسته تصویر آخرش در ذهن آرش، چهرهای رنگپریده باشد. نوشته بود: «دوست داشتن تو، بهترین فصل زندگیام بود.»
نامه با این جمله تمام میشد:
«اگر روزی از کنار ایستگاه رد شدی، به اولین قطاری که میگذرد لبخند بزن؛ من همانجا هستم، در صدای سوتش.»
آن شب، آرش برای اولینبار گریه نکرد. فقط چترش را برداشت و به ایستگاه رفت. برف روی ریلها نشسته بود. قطاری از دور پیدا شد؛ نور چراغش مه را شکافت. وقتی سوتش بلند شد، آرش لبخند زد.
قطار گذشت.
و برای لحظهای کوتاه، دلش باور کرد که بعضی آدمها هرگز برنمیگردند… اما هیچوقت هم کاملاً نمیروند.
#ساکورا_هارونو
#رمان_غمگین
نازنین همیشه میگفت: «قطارها شبیه آدمها هستند؛ بعضیها فقط عبور میکنند، بعضیها میمانند.»
اما خودش از آنهایی بود که عبور کرد.
آن روز پاییزی، وقتی صدای سوت قطار بلند شد، قول داد برگردد. گفت فقط برای مدتی کوتاه میرود تا رؤیاهایش را دنبال کند. آرش لبخند زد، دستش را تکان داد و در دلش گفت: «منتظرت میمانم، حتی اگر همه قطارهای دنیا از این ریل رد شوند.»
ماهها گذشت. بعد سالها.
نامهای نیامد. تماسی نشد. فقط شایعهای در شهر پیچید که نازنین در شهری دور، کنار دریایی سرد، زندگی تازهای ساخته است.
آرش اما زندگی نساخت؛ او فقط خاطرهها را مرمت کرد.
کافهی کوچکش را نگه داشت، همان میزی که همیشه کنار پنجره برای نازنین رزرو میکرد. هر بار که زنگ در کافه به صدا درمیآمد، قلبش تندتر میزد. هر بار که چهرهای غریبه وارد میشد، لبخندش کمی کوتاهتر میماند.
یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی سنگفرشها مینشست، نامهای رسید. دستخطش آشنا بود. دستهای آرش لرزید. پاکت را باز کرد.
«آرش عزیزم،
اگر این نامه به دستت رسید، یعنی دیگر فرصت دیدن هم را نداریم…»
کلمات تار شدند. نازنین نوشته بود که بیمار شده؛ بیماریای که آهسته و بیصدا جانش را گرفته است. نوشته بود نمیخواسته او را اسیر انتظار کند، نمیخواسته تصویر آخرش در ذهن آرش، چهرهای رنگپریده باشد. نوشته بود: «دوست داشتن تو، بهترین فصل زندگیام بود.»
نامه با این جمله تمام میشد:
«اگر روزی از کنار ایستگاه رد شدی، به اولین قطاری که میگذرد لبخند بزن؛ من همانجا هستم، در صدای سوتش.»
آن شب، آرش برای اولینبار گریه نکرد. فقط چترش را برداشت و به ایستگاه رفت. برف روی ریلها نشسته بود. قطاری از دور پیدا شد؛ نور چراغش مه را شکافت. وقتی سوتش بلند شد، آرش لبخند زد.
قطار گذشت.
و برای لحظهای کوتاه، دلش باور کرد که بعضی آدمها هرگز برنمیگردند… اما هیچوقت هم کاملاً نمیروند.
#ساکورا_هارونو
#رمان_غمگین
- ۷.۹k
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط