ابلیس

part 132
جلوی لباسش از خیلی وقت پیش باز بود و همین موضوع باعث شد از سرشونه هاش پایین بره و کتف گردنش رو قشنگ به نمایش بزاره...دازای دستشو دور کمرش تنگ کرد و تن چویا رو روی پاهاش گذاشت و از زیر لباس کمرش رو نوازش کرد...
غرق لب های معشوقه اش بود و اصلا به اطرافش توجهی نمی‌کرد...حتی دلش رابطه هم نمی‌خواست فقط می‌خواست لبای چویاشو ببوسه نه بیشتر نه کمتر
چویا تنش رو به دازای چسبوند و راه دهنش رو برای مرد متقابلش باز کرد و اجازه داد درون دهنش رو لمس کنه! جنگی بین زبون هاشون ایجاد شد و چویا بانفس نفس ازش فاصله گرفت...سینه اش به شدت بالا پایین میشد و اکسیژن میبلعید.
نگاهی به رشته بزاقی که بین لب هاشون بود انداخت و آه ای از سر لذت و البته کمی شیطنت از سمت دازای دریافت کرد...عاشق وقتایی بود که دازای برای اذیت کردنش آه کشدار و مردونه اش رو به گوش هاش تقدیم میکرد.
تنشو به آغوش کشید و بینی اش رو روی شاهرگ گردنش گذاشت و عطر تنش رو بو کشید
+ مثل همیشه...خوش بویی
دازای سکوت کرد و سرش رو کمی کج کرد تا دسترسی بیشتری به معشوقه اش بده
با بوسه ای رو شاهرگش لبخند محوی زد و چویا رو از خودش کمی فاصله داد و پیشونیش رو به پیشونی چویا چسبوند
_ اجازه دارم یه دوش کوتاه بگیرم؟
+ باشه
دازای طولانی لپش رو بوسید و چویا از رو پاش بلند شد و دازای سمت حموم رفت و چویا با لبخند رو لبش به ائویی نگاه کرد
+ حالم...عالیه!
ناگهان صدای گریه بلند شد که چویا ترسید و سریع سمت ائویی رفت و از رو تختش بلندش کرد و تو بغلش کرد
+ هیش!!!! ساکت باش ائویی...لطفا...
شیشه شیر رو سمتش گرفت اما حتی ذره ای ازش نخورد و حتی پوشکش هم کثیف نبود...چرا گریه میکرد؟
ناگهان چشمش به سوختگی کنار پاش افتاد و برای لحظه ای اشک تو چشماش جمع شد...ائویی کی سوخته بود؟ چرا متوجه نشده بود اصلا؟ شاید چون خودش این بچه بیچاره رو نمی‌بره حموم
روی تخت نشست و به سوختگی رو پاش نگاه کرد و اشکاش سرازیر شدن...
مدتی گذشت و دازای با لباس جدید و موهای خیس که داشت با حوله خشک میکرد از حموم بیرون اومد و خمیازه ای کشید اما با دیدن چویا اخماش رفت تو هم
_ چویا؟ چرا داری گریه میکنی؟
+ د...دازای...هق...ائویی...
دازای برای لحظه ای چشماش رنگ نگرانی و ترس گرفت و سریع سمتش رفت و به ائویی نگاه کرد که با گونه هایی که رد اشک روشون بود آروم خوابیده
_ چیشده؟...ائویی چش شده؟
+ دازای ائویی جای سوختگی رو بدنش داره...بچه درد داره
با بغض گفت و دازای عصبی شد
_ کی اینکارو کرده؟
+ نمیدونم...کی میتونه یه بچه به این کوچیکی رو سوزونده باشه...چرا نفهمیدم...دازای من متاسفم که متوجه نشدم
دازای ائویی رو بغل کرد که ائویی سرشو به سینه دازای چسبوند و پیرهنش رو تو دستش مشت کرد
_ میبرمش بیمارستان
+ ا...الان؟
_ اره الان
کتش رو تنش کرد که چویا پتوشو دور ائویی پیچید و به سینه اش فشردش اما دازای به محض اینکه کامل آماده شد ائویی رو از چویا گرفت...وقتی جسمش تو بغلش بود خیالش راحت بود.
سوار ماشین شدن و اکوتاگاوا با خمیازه می‌روند
_ سرعت بده
" ولی... "
_ گفتم سریع برو!
با تحکم گفت که اکوتاگوا لال شد و سرعتش رو بیشتر کرد که ائویی دوباره بخاطر درد از خواب بیدار شد و شروع به گریه کردن کرد که اکوتاگوا تعجب کرد
" این... "
_ فقط راهتو برو
جلو بیمارستان ایستاد و دازای از ماشین پیاده شد و وارد بیمارستان شد...
..........................................................
با بی قراری پشت در ایستاده بود و هی راه رو بیمارستان رو متر میکرد
" دازای سان یکم آروم باشید "
_ چرا نمیزارن برم داخل؟ اون عوضیای...
دستشو لای موهاش برد
_ چرا نمیزارن دخترمو ببینم؟؟؟واقعا اوضاع رو عصابمه
" دخترتون؟...دازای سان متاسفم که اینو میپرسم اما شما و چویا سان... "
دازای یه لحظه با یاد آوری حرف خودش خشکش زد
_ ها؟...م...من کی گفتم دخترم...نه اون بچه ی نفله اون تو...دختر من نیست
اکوتاگوا اهانی گفت که چویا بلاخره از اون اتاق بیرون اومد اما دازای صورت چویا رو گریون دید و نگرانیش چند برابر شد
_ حالش...خوبه دیگه اره؟
+ خوبه...و...ولی مشکل تنفسی داره!...رو بازو و پاش جای سوختگیه...ائویی هنوز خیلی کوچیکه این دردا براش خیلی زیاده
دازای آهی کلافه کشید و اینبار طاقت نیاورد و بدون هشدار وارد اتاق شد و دید که ائویی با چشمای کنجکاو و سبز رنگش به پرستار ها نگاه میکنه و دست پاشو تکون میده...
____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۹)

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

ابلیس

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

ابلیس

یک سگ زیادی ولگرد

بهار بدون تو

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط