پرنسس من ۱۸
ا/ت : « آیییییی »
گردن جونگ کوک میگیره و بغلش میکنه و
سرشو میبره توی گردنش و شروع به گریه
کردن میکنه
جونگکوک برای لحظهای کاملاً فلج شد
دستانش که تا چند لحظه پیش با قدرت و
تسلط مچ پای ا/ت را گرفته بودند حالا در
میان زمین و هوا معلق مانده بودند او
انتظار هر چیزی را داشت انتظار داشت ا/ت
جیغ بزند به صورتش سیلی بزند یا حتی
دوباره فحش بدهد اما این آغوشِ ناگهانی و
پناه بردن به گردن او..... چیزی نبود که در
معادلاتش گنجانده باشد.
هقهقهای لرزان ا/ت و گرمای
نفسهایش که به پوست گردن او میخورد،
باعث شد قلب جونگکوک برای یک لحظه
از ضربان بایستد بوی عطر موهای ا/ت و
حسِ خیسیِ اشکهای او که روی شانهاش
میریخت تمام دیوارهای دفاعی و آن غرورِ
یخیاش را در یک لحظه ذوب کرد
تعجبِ اولیه جای خود را به حسی غریب
داد او لرزش بدن ا/ت را حس میکرد او
واقعاً ترسیده بود و درد داشت جونگکوک
که همیشه عادت داشت با قدرت و اجبار
همه چیز را کنترل کند، حالا در برابر این
حجم از بیپناهی، احساس عجیبی داشت.
او به آرامی و با تردید دستانش را بالا آورد.
ابتدا فقط نوک انگشتانش کمر ا/ت را
لمس کرد، اما بعد، انگار که تسلیم شده
باشد، بازوهایش را دور بدن ظریف او حلقه
کرد و او را محکم به خودش فشار داد یکی
از دستانش را پشت سر ا/ت گذاشت و
موهایش را نوازش کرد.
جونگ کوک : « هیششش... آروم باش...
تموم شد...
صدای جونگکوک دیگر نه خشن بود و نه
دستوری صدایی بود که از عمقِ وجودش
میآمد بم و آرامبخش. او سرش را کمی کج
کرد و پیشانیاش را به شقیقهی ا/ت تکیه
داد.
جونگ کوک : «بسه دیگه... اینقدر گریه
نکن من که اینجام...»
او در حالی که ا/ت را در آغوشش تاب
میداد تا آرام شود زیر لب زمزمه کرد:
جونگ کوک : «چرا اینقدر لجبازی میکنی
که آخرش اینطوری بشه؟ هوم؟ ببین با
خودت چیکار کردی»
او برای لحظهای چشمانش را بست و اجازه
داد این سکوت و این نزدیکیِ غیرمنتظره
ادامه پیدا کند. در آن لحظه، او دیگر آن
رئیسِ ترسناک نبود و ا/ت هم دیگر آن
زندانیِ سرکشن بود آنها فقط دو آدم بودند
که در میانِ درد به هم گره خورده بودند.
ببخشید بابت تاخیر 💋💋
نمیدونم به جای حمایت چی بگم 😂😂
لایک یادتون نره لایکا بالا باشهههه😂😂
گردن جونگ کوک میگیره و بغلش میکنه و
سرشو میبره توی گردنش و شروع به گریه
کردن میکنه
جونگکوک برای لحظهای کاملاً فلج شد
دستانش که تا چند لحظه پیش با قدرت و
تسلط مچ پای ا/ت را گرفته بودند حالا در
میان زمین و هوا معلق مانده بودند او
انتظار هر چیزی را داشت انتظار داشت ا/ت
جیغ بزند به صورتش سیلی بزند یا حتی
دوباره فحش بدهد اما این آغوشِ ناگهانی و
پناه بردن به گردن او..... چیزی نبود که در
معادلاتش گنجانده باشد.
هقهقهای لرزان ا/ت و گرمای
نفسهایش که به پوست گردن او میخورد،
باعث شد قلب جونگکوک برای یک لحظه
از ضربان بایستد بوی عطر موهای ا/ت و
حسِ خیسیِ اشکهای او که روی شانهاش
میریخت تمام دیوارهای دفاعی و آن غرورِ
یخیاش را در یک لحظه ذوب کرد
تعجبِ اولیه جای خود را به حسی غریب
داد او لرزش بدن ا/ت را حس میکرد او
واقعاً ترسیده بود و درد داشت جونگکوک
که همیشه عادت داشت با قدرت و اجبار
همه چیز را کنترل کند، حالا در برابر این
حجم از بیپناهی، احساس عجیبی داشت.
او به آرامی و با تردید دستانش را بالا آورد.
ابتدا فقط نوک انگشتانش کمر ا/ت را
لمس کرد، اما بعد، انگار که تسلیم شده
باشد، بازوهایش را دور بدن ظریف او حلقه
کرد و او را محکم به خودش فشار داد یکی
از دستانش را پشت سر ا/ت گذاشت و
موهایش را نوازش کرد.
جونگ کوک : « هیششش... آروم باش...
تموم شد...
صدای جونگکوک دیگر نه خشن بود و نه
دستوری صدایی بود که از عمقِ وجودش
میآمد بم و آرامبخش. او سرش را کمی کج
کرد و پیشانیاش را به شقیقهی ا/ت تکیه
داد.
جونگ کوک : «بسه دیگه... اینقدر گریه
نکن من که اینجام...»
او در حالی که ا/ت را در آغوشش تاب
میداد تا آرام شود زیر لب زمزمه کرد:
جونگ کوک : «چرا اینقدر لجبازی میکنی
که آخرش اینطوری بشه؟ هوم؟ ببین با
خودت چیکار کردی»
او برای لحظهای چشمانش را بست و اجازه
داد این سکوت و این نزدیکیِ غیرمنتظره
ادامه پیدا کند. در آن لحظه، او دیگر آن
رئیسِ ترسناک نبود و ا/ت هم دیگر آن
زندانیِ سرکشن بود آنها فقط دو آدم بودند
که در میانِ درد به هم گره خورده بودند.
ببخشید بابت تاخیر 💋💋
نمیدونم به جای حمایت چی بگم 😂😂
لایک یادتون نره لایکا بالا باشهههه😂😂
- ۳.۰k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط