When bitterness became sweet
#وقتی_تلخی_شیرین_شد
Part ⁹
ماه ها گذشته بود و «رد وانیل» دیگه برای یونگی فقط یه طعم نبود فقط یه کافه نبود. آنجا دفتر کار دوم او شده بود
دیگر رابطه ی ان دو باهم از جملات کوتاه و قهوه های ساده فراتر شده بود،حالا جیمین میدانست که وقتی یونگی دستش را به کلاهش میزند و کلاه را پایین میکشید یعنی درحال نوشتن و عبور از یک بخش از رمانش هست،یونگی هم دیگر نیازی نمیدید که بگوید «همون همیشگی» چون جیمین با یک نگاه کوچک میتوانست بفهمد که امروز یونگی به چقد «شیرینی» در زندگی و روزش نیاز دارد
اما یک روز این ارامش خاصی و دست نیافتنی و دلپذیر، با یک اتفاق شکسته شد
یونکی در کافه نشسته بود،اما اینبار یک دست لباس رسمی تر و حالتی که نشون میداد که یونگی کمی استرس دارد، اون دوباره روی همون میز همیشگی که مینشست و مینوشت دوباره نشسته بود و با نگاهی که استرس و اضطراب در ان بود به ساعت دیواری کافه نگاه میکرد، اون هم نه یکی دو بار بلکه دائم به ساعت نگاه مینداخت،ان طرف هم جیمین در حال تمیز کردن دستگاه اسپرسو بود متوجه چیزی شد،اون هم اینکه یونگی امروز برخلاف همیشه حتی به دفترچه اش دست نزده بود
جیمین از کارش تمام شد و رفت یک لیوان اب سرد برداشت و به سمت میز رفت ،همین که نزدیک شد به میز و یونگی ارام گفت
«امروز خبری ار کلمات و نوشتن نیست »
یونگی با صدای جیمین سرش را بلند کرد و با چشمانی کمی خسته و کمی هم اضطراب داخلش بود به جیمین نگاه کرد و گفت
« بایدبرم،قرار ملاقات دارم»
جیمین لبخندی و روبه یونگی با تعجب پرسید
«قرار با یه شخصیت داستانی؟؟»
یونگی از حرف جیمین تک خنده ای کرد ولی خنده اش به گوش کسی نمیرسید و اروم گفت
«نه،با ناشرم قرار دارم،میخواد نسخه نهایی رمان رو ببینه ،میخواد بدونه چرا داستان انقد روی مخاطب تاثیر گذاشته،اون فکر میکنه راز موفقیت این کتاب جزییات انسانیه که نوشتم»
یونگی مکث کوتاهی کرد و به فنجان ابی که کمی قبل جیمین برایش اورده بود و حالا خالی بود نگاه کرد و بعد ادامه داد
«میدونی جیمین....اون میخواد بدونه این جزییات رو از کجا اوردم میخواد بدونه از کجا اون حس «شیرینی در تلخی» از کجا اوردم و چطوری تونستم توصیفش کنم..اما....من...نمیتونم بگم که...منبع الهامم،یه باریستای پر انرژی و با لبخندی وانیلی بود »
جیمین با ان حرف یونگی خشکش زد،قلبش با سرعتی غیر عادی شروع به تپیدن کرد میدونست که یونگی درباره داستان حرف نمیزند اما از شنیدن اینکه او منبع الهام این همه زیبایی بوده، مثل برخورد موجی از نور به صورتش بود،جیمین به خودش امد و با صدایی که کمی میلرزید گفت
«پس...تو نمیخوایی بهش بگی؟»
همان لحظه یونگی از جایش بلند شد و کتش را روی شانه اش انداخت و برای لحظه ای کوتاه ولی زیبا به چشم های جیمین نگاه کرد، اینبار این نگاه فراتر از مشتری و باریستا بود، انگار داشت تمام چیزهایی که در دفترچه نوشته بود در صورت جیمین بازخوانی میکرد و کمی بعد گفت......
ببخشید دیر گذاشتم حالم خیلی خوب نبود نمیتونستم بنویسم بوس بهتون که منتظر بودید
Part ⁹
ماه ها گذشته بود و «رد وانیل» دیگه برای یونگی فقط یه طعم نبود فقط یه کافه نبود. آنجا دفتر کار دوم او شده بود
دیگر رابطه ی ان دو باهم از جملات کوتاه و قهوه های ساده فراتر شده بود،حالا جیمین میدانست که وقتی یونگی دستش را به کلاهش میزند و کلاه را پایین میکشید یعنی درحال نوشتن و عبور از یک بخش از رمانش هست،یونگی هم دیگر نیازی نمیدید که بگوید «همون همیشگی» چون جیمین با یک نگاه کوچک میتوانست بفهمد که امروز یونگی به چقد «شیرینی» در زندگی و روزش نیاز دارد
اما یک روز این ارامش خاصی و دست نیافتنی و دلپذیر، با یک اتفاق شکسته شد
یونکی در کافه نشسته بود،اما اینبار یک دست لباس رسمی تر و حالتی که نشون میداد که یونگی کمی استرس دارد، اون دوباره روی همون میز همیشگی که مینشست و مینوشت دوباره نشسته بود و با نگاهی که استرس و اضطراب در ان بود به ساعت دیواری کافه نگاه میکرد، اون هم نه یکی دو بار بلکه دائم به ساعت نگاه مینداخت،ان طرف هم جیمین در حال تمیز کردن دستگاه اسپرسو بود متوجه چیزی شد،اون هم اینکه یونگی امروز برخلاف همیشه حتی به دفترچه اش دست نزده بود
جیمین از کارش تمام شد و رفت یک لیوان اب سرد برداشت و به سمت میز رفت ،همین که نزدیک شد به میز و یونگی ارام گفت
«امروز خبری ار کلمات و نوشتن نیست »
یونگی با صدای جیمین سرش را بلند کرد و با چشمانی کمی خسته و کمی هم اضطراب داخلش بود به جیمین نگاه کرد و گفت
« بایدبرم،قرار ملاقات دارم»
جیمین لبخندی و روبه یونگی با تعجب پرسید
«قرار با یه شخصیت داستانی؟؟»
یونگی از حرف جیمین تک خنده ای کرد ولی خنده اش به گوش کسی نمیرسید و اروم گفت
«نه،با ناشرم قرار دارم،میخواد نسخه نهایی رمان رو ببینه ،میخواد بدونه چرا داستان انقد روی مخاطب تاثیر گذاشته،اون فکر میکنه راز موفقیت این کتاب جزییات انسانیه که نوشتم»
یونگی مکث کوتاهی کرد و به فنجان ابی که کمی قبل جیمین برایش اورده بود و حالا خالی بود نگاه کرد و بعد ادامه داد
«میدونی جیمین....اون میخواد بدونه این جزییات رو از کجا اوردم میخواد بدونه از کجا اون حس «شیرینی در تلخی» از کجا اوردم و چطوری تونستم توصیفش کنم..اما....من...نمیتونم بگم که...منبع الهامم،یه باریستای پر انرژی و با لبخندی وانیلی بود »
جیمین با ان حرف یونگی خشکش زد،قلبش با سرعتی غیر عادی شروع به تپیدن کرد میدونست که یونگی درباره داستان حرف نمیزند اما از شنیدن اینکه او منبع الهام این همه زیبایی بوده، مثل برخورد موجی از نور به صورتش بود،جیمین به خودش امد و با صدایی که کمی میلرزید گفت
«پس...تو نمیخوایی بهش بگی؟»
همان لحظه یونگی از جایش بلند شد و کتش را روی شانه اش انداخت و برای لحظه ای کوتاه ولی زیبا به چشم های جیمین نگاه کرد، اینبار این نگاه فراتر از مشتری و باریستا بود، انگار داشت تمام چیزهایی که در دفترچه نوشته بود در صورت جیمین بازخوانی میکرد و کمی بعد گفت......
ببخشید دیر گذاشتم حالم خیلی خوب نبود نمیتونستم بنویسم بوس بهتون که منتظر بودید
- ۸.۴k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط