۳۳
---
🌙 شب بود. سکوت توی عمارت سنگین بود، ولی نه بیشتر از سنگینیِ حضور جونگکوک که یه وجب پشتت راه میاومد. با اون نگاه سنگین، با اون قدمهای بیصدا. قلاده، بینور، بیحرکت دور گردنت بود…
همهچی آروم… تا اون لحظه لعنتی.
یه پسر از پلهها اومد بالا. لباس خاکی، موها نامرتب، انگار از زیرزمین عمارت فرار کرده باشه. خسته، گیج، اما بیخطر.
تو فقط نگاش کردی، یه لحظه.
و گفتی:
– «سلام؟ تو… کی هستی؟»
پسر مکث کرد، اخم کرد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه…
قلاده لرزید.
نه، بیشتر از لرزش… قلاده یهو کشیده شد.
یه شوک عمیق از گردنت رد شد تا توی قلبت. دستت رفت سمت گردنت.
– «جونگکوک…؟ قلاده… درد میکنه…!»
جونگکوک چرخید سمتت. صورتش سفید شده بود. انگار خودش هم نمیفهمید چی شده.
– «نه… نه نه نه… تو که فقط… سلام کردی… چرا داره…؟»
اومد سمتت. خواست قلاده رو باز کنه… ولی دستش که رفت سمتش، قلاده نامرئی شد.
نه قفل داشت، نه رد. چسبیده بود به پوستت… مثل یه زخم کهنه.
جونگکوک وحشت کرد. شروع کرد دست کشیدن دور گردنت، دنبال قفل، دنبال طلسم.
– «بازش کن… بازش کن لعنتی…»
ولی صدای قلاده توی گوشش پیچید. یه صدای تاریک و زمزمهوار که فقط اون میشنید:
"خودت خواستی… وقتی قلبتو دادی، دیگه راه برگشتی نیست…"
تو داشتی از درد خم میشدی. قلاده فشار میداد، میسوخت، انگار پوستتو میسوزونه، حتی نفسکشیدن سخت شده بود.
– «جونگکوک… کمکم کن… دارم خفه میشم…»
ولی اون فقط زل زده بود به چشمای تو…
چشمایی که حتی یه درصد هم عاشق اون پسر نبودن، فقط ساده سلام گفته بودن… اما همونم واسه این طلسم کافی بود.
جونگکوک مشت زد تو دیوار. فریاد کشید.
– «من نمیخواستم اینطوری شه… من فقط… میخواستم نگهت دارم…»
ولی طلسم دیگه زنده بود… و خودش تصمیم میگرفت.
خدا رحمتش کنه😟 ( حالا خوبه اسم خودمه )
🌙 شب بود. سکوت توی عمارت سنگین بود، ولی نه بیشتر از سنگینیِ حضور جونگکوک که یه وجب پشتت راه میاومد. با اون نگاه سنگین، با اون قدمهای بیصدا. قلاده، بینور، بیحرکت دور گردنت بود…
همهچی آروم… تا اون لحظه لعنتی.
یه پسر از پلهها اومد بالا. لباس خاکی، موها نامرتب، انگار از زیرزمین عمارت فرار کرده باشه. خسته، گیج، اما بیخطر.
تو فقط نگاش کردی، یه لحظه.
و گفتی:
– «سلام؟ تو… کی هستی؟»
پسر مکث کرد، اخم کرد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه…
قلاده لرزید.
نه، بیشتر از لرزش… قلاده یهو کشیده شد.
یه شوک عمیق از گردنت رد شد تا توی قلبت. دستت رفت سمت گردنت.
– «جونگکوک…؟ قلاده… درد میکنه…!»
جونگکوک چرخید سمتت. صورتش سفید شده بود. انگار خودش هم نمیفهمید چی شده.
– «نه… نه نه نه… تو که فقط… سلام کردی… چرا داره…؟»
اومد سمتت. خواست قلاده رو باز کنه… ولی دستش که رفت سمتش، قلاده نامرئی شد.
نه قفل داشت، نه رد. چسبیده بود به پوستت… مثل یه زخم کهنه.
جونگکوک وحشت کرد. شروع کرد دست کشیدن دور گردنت، دنبال قفل، دنبال طلسم.
– «بازش کن… بازش کن لعنتی…»
ولی صدای قلاده توی گوشش پیچید. یه صدای تاریک و زمزمهوار که فقط اون میشنید:
"خودت خواستی… وقتی قلبتو دادی، دیگه راه برگشتی نیست…"
تو داشتی از درد خم میشدی. قلاده فشار میداد، میسوخت، انگار پوستتو میسوزونه، حتی نفسکشیدن سخت شده بود.
– «جونگکوک… کمکم کن… دارم خفه میشم…»
ولی اون فقط زل زده بود به چشمای تو…
چشمایی که حتی یه درصد هم عاشق اون پسر نبودن، فقط ساده سلام گفته بودن… اما همونم واسه این طلسم کافی بود.
جونگکوک مشت زد تو دیوار. فریاد کشید.
– «من نمیخواستم اینطوری شه… من فقط… میخواستم نگهت دارم…»
ولی طلسم دیگه زنده بود… و خودش تصمیم میگرفت.
خدا رحمتش کنه😟 ( حالا خوبه اسم خودمه )
- ۳.۲k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط