مهمونی پارت ۲۴
از زبان لونا 🖤
شب شده بود. 🌙
کل عمارت ساکت بود.
بابا...
بعد از یه روز پرتنش،
بالاخره خوابیده بود.
من توی اتاقم بودم.
یه کتاب دستم بود.
ولی...
یه خط هم نفهمیده بودم.
هر صفحه رو که ورق میزدم...
فقط تهیونگ یادم میاومد.
شونهی زخمیش...
اون لبخند کمرنگش...
و وقتی گفت:
"نترس..."
آه کشیدم.
کتاب رو بستم.
همون لحظه...
📱 گوشیم زنگ خورد.
اخم کردم.
ساعت...
دو و نیم شب بود.
به صفحه نگاه کردم.
شماره ناشناس.
چند ثانیه مکث کردم.
بعد جواب دادم.
ـ الو؟
چند لحظه...
هیچ صدایی نیومد.
فقط...
صدای نفس کشیدن.
اخم کردم.
ـ کیه؟
آخرش یه صدای مردونه آروم گفت:
ـ خانم کارتر...
قلبم تند زد.
ـ شما؟
ـ رئیس...
حالش خوب نیست.
یه لحظه از جام بلند شدم.
ـ رئیس...؟
ـ منظورت تهیونگه؟!
ـ بله.
ـ تبش خیلی بالا رفته.
ـ دکتر گفته ممکنه زخمش عفونت کرده باشه.
دستم دور گوشی محکم شد.
ـ الان کجایین؟
ـ عمارت رئیس.
بدون اینکه فکر کنم،
کتاب از دستم افتاد.
فقط یه فکر توی سرم بود...
باید هرطور شده خودمو به تهیونگ برسونم. 🖤
انگشت خوشگلت رو قر بده رو لایک💃🏻❤
شب شده بود. 🌙
کل عمارت ساکت بود.
بابا...
بعد از یه روز پرتنش،
بالاخره خوابیده بود.
من توی اتاقم بودم.
یه کتاب دستم بود.
ولی...
یه خط هم نفهمیده بودم.
هر صفحه رو که ورق میزدم...
فقط تهیونگ یادم میاومد.
شونهی زخمیش...
اون لبخند کمرنگش...
و وقتی گفت:
"نترس..."
آه کشیدم.
کتاب رو بستم.
همون لحظه...
📱 گوشیم زنگ خورد.
اخم کردم.
ساعت...
دو و نیم شب بود.
به صفحه نگاه کردم.
شماره ناشناس.
چند ثانیه مکث کردم.
بعد جواب دادم.
ـ الو؟
چند لحظه...
هیچ صدایی نیومد.
فقط...
صدای نفس کشیدن.
اخم کردم.
ـ کیه؟
آخرش یه صدای مردونه آروم گفت:
ـ خانم کارتر...
قلبم تند زد.
ـ شما؟
ـ رئیس...
حالش خوب نیست.
یه لحظه از جام بلند شدم.
ـ رئیس...؟
ـ منظورت تهیونگه؟!
ـ بله.
ـ تبش خیلی بالا رفته.
ـ دکتر گفته ممکنه زخمش عفونت کرده باشه.
دستم دور گوشی محکم شد.
ـ الان کجایین؟
ـ عمارت رئیس.
بدون اینکه فکر کنم،
کتاب از دستم افتاد.
فقط یه فکر توی سرم بود...
باید هرطور شده خودمو به تهیونگ برسونم. 🖤
انگشت خوشگلت رو قر بده رو لایک💃🏻❤
- ۸.۸k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط