چرا عاشق نشیم6

ات ویو
تند رانندگی میکردم که برسم
وقتی ولرد شرکت شدم همه با تعجب بهم نگاه میکردن وا مگه آدم ندیدن
{دوستان باید بگم که ات
یه دختر جدی ولی به موقع خندون
ولی گاهی سلیطه
موهاش تا یکم بالای کمرش
چشم آبی
و قد 160}
توی راه همه بهم احترام میزاشتن و منم با سر جواب میدادم
سوار آسانسور شدم و رفتم بالا وقتی به طبقه ی مدیریت رسیدم هم همه به پا شده بود
ات:منشی شی چی شده که ما ازش بی خبریم؟
منشی شی:خانم همه میگن قراره مهمون ویژه بیاد
همینکه گفت قراه یاد قرار استخدام افتادم
ات:منشی شی این پسره ای که قرار بود بیاد...
نذاشت حرفم و تموم کنم
منشی شی:خانم هنوز نیومدن برادرشون گفتن یه کم تاخیر دارن
نفس آسوده ای کشیدم
ات:خیلی خوب حالا همتون برین سر کاراتون
همه آروم رفتن سمت میزاشون منم رفتم تو اتاقم
هنوز فکرم پیش آقای کیم بود اون واقعا کیم تهیونگ بود باورم نمیشه
تصادف
نزدیک شدن
کارت دادن
برای عذر خواهی
وایییی دیگه مغزم نمیکشه من باید قطعا به اون کنسرت برم وگرنه نمیشه از سر لج با مامانم باید برم
توی همین فکرا بودم که در زده شد
اجازه ورود دادم
منشی شی بود حتما مهمونا اومدن
یه پسر جوون که قبلا گفته بودن 20 سالشه
خیلی پسر خوبیه انگار
بعد از اون یه مرد قد بلند وارد شد برگشت در و بست و برگشت سمت من
دستام یخ کرد
یه لحظه نفس نکشیدم
باورم نمیشه اینا اتفاقی نیست
کیم تهیونگ بود
هردو بهم خیره بودیم باورم نمیشه
سه جانگ : ببخشید ولی مگه شما هم و میشناسین؟
به خودم اومدم
با اینکه هنوز تو شک بودم ولی حدس میزدم قیافم جدی شدع
ات: تصادفی امروز هم و دیدیم برا همین تعجب کردم
انگار تهیونگم که به خودش اومده بود
ته:آره آره امروز برا همین دیر کردم
ات:بفرمایید بنشینید
نشستن شروع کردیم به حرف زدن
بعد یه. ربع
به مدیر عامل زنگ زدم که بیاد کاراشو بهش بگه کارای استخدام و انجام بده
بعد رفتن سه جانگ و مدیر عامل فضا یکم سنگین شد
انگار میخواست یه چیزی بگه که نمیتونست
برای همین زنگ زدم به منشی جانگ گفتم دوتا دمنوش بیاره


یکم که از دمنوشا خوردیم گفت
ته:.......






میدونم تعجب نکردین چون انتظارشو داشتین
ولی انشالله قسمتای دیگه هیجانی میشه😆😆
دیدگاه ها (۰)

بچها جدی خسته امچرا 2026 تموم نمیشه؟هر دفعه که میگم بدتر از ...

پارت 34رمان عشق مدرسه ای ⭐ویو ات: دلقک لباس ات رو تنش کرد و ...

پارت 2تا خواست حرف بزنه نظرش عوض شد برای همین رفت و به مادرش...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

Destiny part 14

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

تک_پارتی وقتی با دوست پیرامون رفتیم دستشویی مدرسه و اهم اهم ...

ببینید کی میخاد بعد قرن ها دوباره فیک بنویسه 😃🤣_____________...

╭─────────────── 🥀 ───────────────╮✦ پارت ۶۰ | یه چیز مهم در...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط