{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🥀 ───────────────╮

╭─────────────── 🥀 ───────────────╮
✦ پارت ۶۰ | یه چیز مهم در راهه ✦
╰─────────────── 🥀 ───────────────╯

🌷 ویو آت

بعد از حرف‌های کانگ، چند لحظه همه ساکت موندن.

هیچ‌کس نمی‌دونست قراره چی بشه.

جیا آروم کنارم ایستاده بود و هر چند ثانیه یه بار به من نگاه می‌کرد.

جیا:
آت... خوبی؟

آت:
آره، فقط یه کم گیجم. 😐

جیا:
به خاطر کانگه؟

آت:
نه فقط اون...

نگاهم ناخودآگاه رفت سمت ته.

هنوز همون‌جا ایستاده بود.

وقتی نگاهمون به هم افتاد، این بار سریع نگاهشو ندزدید.

چند ثانیه فقط نگام کرد.

نه حرفی زد...

نه جلو اومد.

انگار هنوز حرف دیشبمون رو یادش بود. 🥺💜

جین:
آت، بیا بریم کلاس.

آروم سر تکون دادم.

آت:
باشه.

همگی از سالن بیرون رفتیم.

در راه جیا آروم گفت:

جیا:
راستی... پرونده هنوز توی کیفه؟

دستم رو روی کیفم گذاشتم.

آت:
آره.

جیا:
پس هنوز تصمیم نگرفتی؟

آت:
نه.

چند ثانیه سکوت کردم.

آت:
ولی فکر کنم فعلاً بمونم.

جیا با خوشحالی لبخند زد.

جیا:
جدی؟! 😭💜

آت:
آره... حداقل فعلاً.

جیا:
من می‌دونستم نمی‌ری. 🥹

یه لبخند کوچیک زدم.

ولی ته دلم هنوز مطمئن نبودم.

༺♡༻

🌙 زنگ تفریح

من و جیا کنار پنجره ایستاده بودیم.

بقیه بچه‌ها هم اطرافمون بودن.

جین:
بچه‌ها، شنیدین؟

جیا:
چی؟

جین:
مدرسه برای چند روز آینده یه برنامه گذاشته.

آت:
چه برنامه‌ای؟

جین:
نمی‌دونم، فقط گفتن قراره همه دانش‌آموزها شرکت کنن.

جیا:
عهههه یعنی چی؟ 👀

جین:
گفتن فردا توضیحات کامل رو می‌دن.

همون لحظه ته از کنارمون رد شد.

چند قدم رفت...

اما ایستاد.

برگشت و نگام کرد.

ته:
آت...

آت:
هوم؟

ته:
خوشحالم که امروز اومدی.

چند لحظه چیزی نگفتم.

بعد آروم گفتم:

آت:
منم... هنوز نمی‌دونم تصمیمم درسته یا نه.

ته:
هر تصمیمی بگیری، بهش احترام می‌ذارم.

لبخند خیلی کوچیکی زدم.

آت:
ممنون.

ته سرشو تکون داد و رفت.

جیا با یه لبخند شیطنت‌آمیز نگام کرد.

جیا:
خببب... 😏

آت:
چی؟ 😂

جیا:
هیچییی.

با خنده آروم زدم به بازوش.

اما قبل از اینکه چیزی بگیم، صدای مدیر از بلندگو پخش شد.

مدیر:
دانش‌آموزان عزیز، همه بیاید به سمت سالن

همه با تعجب به هم نگاه کردن.

مدیر:
چون برای شما یک برنامه ویژه داریم.

چشمام گرد شد.

آت:
برنامه ویژه؟! 👀

جیا:
من الان خیلی کنجکاوم! 😭

جین:
فکر کنم قراره جالب باشه.

به ته نگاه کردم.

اونم با تعجب به بلندگو خیره شده بود.

ولی هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم...

این برنامه قراره چه اتفاقی رو شروع کنه. 🥀🦋✨

ادامه دارد...

#پشت_نگاه_سردت #عاشقانه #رمان_عاشقانه #پارت_جدید #تهیونگ #Taehyung #BTS
دیدگاه ها (۴)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط