Bluelock scenario p.t 1
They would never want to hurt you.
باور کن قصدشون اسیب زدن بهت نبود… پارت اول ✨
Isagi Yoichi / ایساگی یویچی
داشت با تمام مهارتی که کسب کرده بود تمرین میکرد، توی ذهنش میخواست توجه تویی که برای دیدن تمرینش به زمین چمن اومده بودی رو جلب کنه اما متاسفانه وقتی اشتباهی توپ فوتبال محکم به صورتت برخورد کرد سر جاش خشکش زد، بعد چند ثانیه به خودش اومد سریع به سمتت دوید: «خیلی معذرت میخوام حالت خوبه؟!» دستات رو که روی صورتت گذاشته بودی گرفت و آروم کنارشون زد، دنبال کوچکترین آسیبی که به صورتت رسیده بود میگشت، رد قرمزی ای که روی گونه ات افتاده بود رو به آرومی ماساژ داد: «خیلی درد داره؟»
با اینکه چندین بار قانعش کردی که مشکلی نیست و نمیخواد انقدر عذر خواهی کنه باز هم کل مدت توی چشمات نگاه نمیکرد.
-«اولین و آخرین باری بود که همچین اتفاقی میفته، قول میدم.»
Bachira Meguru / باچیرا مگورو
ملافه ها نامرتب شده بودن، چندتا بالشت روی زمین افتاده بودن، پتوی گرم و نرمتون معلوم نبود کجا گم و گور شده بود اما باچیرا هنوزم داشت به جنگ بالشتی ادامه میداد و تو هم برای دفاع از خودت مجبور بودی که باهاش هماهنگ شی، این هماهنگی زیاد طول نکشید چونکه باچیرا یکم زیادی هیجانی شده بود و این بار بالشت رو واقعا محکم به صورتت کوبوند، خوشبختانه به دلیل اینکه ناگهان صورتت رو پوشوندی و روی تخت نشستی متوجه شد که زیاده روی کرده بود، بالشت از دستش افتاد و سریع جلوی پات زانو زد: «ببینم صورتت رو…خدایا واقعا ببخشید اصلا همچین قصدی نداشتم!»
کل شب در حال نوازش قسمت های مختلف صورتت بود تا شاید بتونه پشیمون بودنشو نشون بده.
-«خیلی بچه بازی در اوردم، نه؟ میدونی که هیچوقت نمیخوام بهت آسیب بزنم…»
Itoshi Rin / ایتوشی رین
یه روز آفتابی و شما تصمیم گرفته بودین که برید بیرون و سعی کنید با تجربه چیزای جدید از تابستونتون لذت ببرید اما خودتون هم نمیدونستین چرا با دوچرخه سوار تصمیم بر خوش گذرونی گرفته بودین. رین توی دوچرخه سواری نسبتا حرفه ای بود و واقعا سریع حرکت میکرد و تو هم سعی میکردی بهش برسی که ناگهان چرخت به یه سنگ کوچیک گیر کرد و… دوچرخه ات چپه شد، خوشبختانه با ضرب زیادی به زمین برخورد نکردی و فقط زانوت زخمی شد، رین با شنیدن صدای متوقف شدن دوچرخه ات و افتادنت سریعا به سمتت اومد و کنارت زانو زد، به دلیل واکنش سریعش اصلا متوجه نشدی که کی از دوچرخه اش پیاده شد، به زخمی که روی زانوت به وجود اومده بود نگاه کرد، میتونستی بگی برای یک لحظه رنگ از صورتش پرید: «واقعا احمقی…»
حالا تو با بستنی ای که برات خریده بود روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بودی، از اون طرف چشم رین فقط روی زخم باندپیچی شده زانوت بود.
-«حواسم هست که دیگه آسیب نبینی…نمیخوام اینطوری ببینمت.»
Barou Shoei / بارو شوئی
بارو به معنای واقعی داشت بهترین روز زندگیش رو میگذروند، اون آشپزی کردن رو خیلی دوست داشت و با اینکه هیچوقت نمیخواست بپذیره اما آشپزی کردن با تو صد برابر بیشتر موردعلاقه اش بود، اون داشت گوشت رو توی ماهیتابه سرخ میکرد و یک جورایی تورو مجبور کرده بود که فقط سبزی هارو خورد کنی، موقع خورد کردن سبزی ها میخواست بهت بگه که این روش گرفتن خورد کردن نگینی نیست: «اینطوری نه… یه لحظه اینجارو ببین» حرفش با شنیدن صدای آخ گفتن تو قطع شد، دستت رو بخاطر اینکه بارو حواست رو پرت کرد بریده بودی، وقتی متوجه شد که چه اتفاقی افتاده چشماش گرد شد و یکم مضطرب شد، حس عذاب وجدان به کل بدنش هجوم اورد، سریعا یه دستمال برداشت به سمتت اومد: «اینو محکم روی زخمت بگیر تا برات چسب زخم بیارم.»
-«فکر کنم ایندفعه تو بهتر از من میدونی داری چیکار میکنی… پس حواست به خودت باشه.»
.
.
.
فکر کن داری از دلدرد و سردرد پریودی میمیری و ویسگون سر اینکه کپشن طولانیه و پست اپلود نمیشه علافت کرده و برای همین مجبور میشی سه تا از کرکترا رو بزاری واسه پارت بعد، زندگی بسیار زیباییه❤️
خیلی هم هول هولکی نوشته شده برای همین اگر بد شده به بزرگی خودتون ببخشید😭 پارت بعدی هم به زودی میاد فقط انیدوارمممم سه پارتی نشه
Tags 🏷️
#بلولاک #ایساگی #رین #سناریو #باچیرا #سائه #وانشات #فن_فیکشن
باور کن قصدشون اسیب زدن بهت نبود… پارت اول ✨
Isagi Yoichi / ایساگی یویچی
داشت با تمام مهارتی که کسب کرده بود تمرین میکرد، توی ذهنش میخواست توجه تویی که برای دیدن تمرینش به زمین چمن اومده بودی رو جلب کنه اما متاسفانه وقتی اشتباهی توپ فوتبال محکم به صورتت برخورد کرد سر جاش خشکش زد، بعد چند ثانیه به خودش اومد سریع به سمتت دوید: «خیلی معذرت میخوام حالت خوبه؟!» دستات رو که روی صورتت گذاشته بودی گرفت و آروم کنارشون زد، دنبال کوچکترین آسیبی که به صورتت رسیده بود میگشت، رد قرمزی ای که روی گونه ات افتاده بود رو به آرومی ماساژ داد: «خیلی درد داره؟»
با اینکه چندین بار قانعش کردی که مشکلی نیست و نمیخواد انقدر عذر خواهی کنه باز هم کل مدت توی چشمات نگاه نمیکرد.
-«اولین و آخرین باری بود که همچین اتفاقی میفته، قول میدم.»
Bachira Meguru / باچیرا مگورو
ملافه ها نامرتب شده بودن، چندتا بالشت روی زمین افتاده بودن، پتوی گرم و نرمتون معلوم نبود کجا گم و گور شده بود اما باچیرا هنوزم داشت به جنگ بالشتی ادامه میداد و تو هم برای دفاع از خودت مجبور بودی که باهاش هماهنگ شی، این هماهنگی زیاد طول نکشید چونکه باچیرا یکم زیادی هیجانی شده بود و این بار بالشت رو واقعا محکم به صورتت کوبوند، خوشبختانه به دلیل اینکه ناگهان صورتت رو پوشوندی و روی تخت نشستی متوجه شد که زیاده روی کرده بود، بالشت از دستش افتاد و سریع جلوی پات زانو زد: «ببینم صورتت رو…خدایا واقعا ببخشید اصلا همچین قصدی نداشتم!»
کل شب در حال نوازش قسمت های مختلف صورتت بود تا شاید بتونه پشیمون بودنشو نشون بده.
-«خیلی بچه بازی در اوردم، نه؟ میدونی که هیچوقت نمیخوام بهت آسیب بزنم…»
Itoshi Rin / ایتوشی رین
یه روز آفتابی و شما تصمیم گرفته بودین که برید بیرون و سعی کنید با تجربه چیزای جدید از تابستونتون لذت ببرید اما خودتون هم نمیدونستین چرا با دوچرخه سوار تصمیم بر خوش گذرونی گرفته بودین. رین توی دوچرخه سواری نسبتا حرفه ای بود و واقعا سریع حرکت میکرد و تو هم سعی میکردی بهش برسی که ناگهان چرخت به یه سنگ کوچیک گیر کرد و… دوچرخه ات چپه شد، خوشبختانه با ضرب زیادی به زمین برخورد نکردی و فقط زانوت زخمی شد، رین با شنیدن صدای متوقف شدن دوچرخه ات و افتادنت سریعا به سمتت اومد و کنارت زانو زد، به دلیل واکنش سریعش اصلا متوجه نشدی که کی از دوچرخه اش پیاده شد، به زخمی که روی زانوت به وجود اومده بود نگاه کرد، میتونستی بگی برای یک لحظه رنگ از صورتش پرید: «واقعا احمقی…»
حالا تو با بستنی ای که برات خریده بود روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بودی، از اون طرف چشم رین فقط روی زخم باندپیچی شده زانوت بود.
-«حواسم هست که دیگه آسیب نبینی…نمیخوام اینطوری ببینمت.»
Barou Shoei / بارو شوئی
بارو به معنای واقعی داشت بهترین روز زندگیش رو میگذروند، اون آشپزی کردن رو خیلی دوست داشت و با اینکه هیچوقت نمیخواست بپذیره اما آشپزی کردن با تو صد برابر بیشتر موردعلاقه اش بود، اون داشت گوشت رو توی ماهیتابه سرخ میکرد و یک جورایی تورو مجبور کرده بود که فقط سبزی هارو خورد کنی، موقع خورد کردن سبزی ها میخواست بهت بگه که این روش گرفتن خورد کردن نگینی نیست: «اینطوری نه… یه لحظه اینجارو ببین» حرفش با شنیدن صدای آخ گفتن تو قطع شد، دستت رو بخاطر اینکه بارو حواست رو پرت کرد بریده بودی، وقتی متوجه شد که چه اتفاقی افتاده چشماش گرد شد و یکم مضطرب شد، حس عذاب وجدان به کل بدنش هجوم اورد، سریعا یه دستمال برداشت به سمتت اومد: «اینو محکم روی زخمت بگیر تا برات چسب زخم بیارم.»
-«فکر کنم ایندفعه تو بهتر از من میدونی داری چیکار میکنی… پس حواست به خودت باشه.»
.
.
.
فکر کن داری از دلدرد و سردرد پریودی میمیری و ویسگون سر اینکه کپشن طولانیه و پست اپلود نمیشه علافت کرده و برای همین مجبور میشی سه تا از کرکترا رو بزاری واسه پارت بعد، زندگی بسیار زیباییه❤️
خیلی هم هول هولکی نوشته شده برای همین اگر بد شده به بزرگی خودتون ببخشید😭 پارت بعدی هم به زودی میاد فقط انیدوارمممم سه پارتی نشه
Tags 🏷️
#بلولاک #ایساگی #رین #سناریو #باچیرا #سائه #وانشات #فن_فیکشن
- ۴.۳k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط