درخواستی

دوپارتی جونگکوک

p2
در خونه باز شد.
جونگکوک با عجله وارد شد.
جونگکوک: «ا/ت؟ رسیدی خونه؟»
وقتی وارد پذیرایی شد، خشکش زد.
تو روی مبل نشسته بودی...
اما موهای بلندت دیگه وجود نداشت.
موهات تا روی شونه‌هات کوتاه شده بود.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
جونگکوک: «...ا/ت؟»
سرت رو پایین انداختی.
جونگکوک: «موهات... چی شده؟»
سکوت.
جونگکوک چند قدم جلو اومد.
جونگکوک: «دارم باهات حرف می‌زنم... چرا این کارو کردی؟»
ا/ت: «هیچی... دلم خواست.»
جونگکوک اخماش تو هم رفت.
جونگکوک: «نه... این جواب نیست.»
بازم سکوت کردی.
این بار با ناراحتی گفت:
جونگکوک: «تو سال‌ها برای این موها زحمت کشیدی. یه‌شبه رفتی کوتاهشون کردی؟ حداقل دلیلش رو بهم بگو.»
اشک توی چشمت جمع شد.
ا/ت: «مگه برات مهمه؟»
جونگکوک: «آره که مهمه!»
چند لحظه هر دو ساکت موندین.
بعد با بغض گفتی:
ا/ت: «امشب حتی یه بارم سمتم نیومدی...»
جونگکوک اخماش آروم باز شد.
ا/ت: «تمام مدت با اون دخترا می‌خندیدی... هر بار صدات زدم گفتی "الان میام"... ولی هیچ‌وقت نیومدی.»
اشک از روی گونه‌ت پایین افتاد.
ا/ت: «فکر کردم فقط موهام برات مهمه... گفتم اگه کوتاهشون کنم، شاید یه بار خودم رو ببینی.»
جونگکوک همون لحظه سرش رو پایین انداخت.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آروم جلو اومد.
جونگکوک: «حق داری ناراحت باشی...»
نگاهش کردی.
جونگکوک: «من واقعاً حواسم نبود چقدر اذیتت کردم. فکر می‌کردم فقط دارم چند دقیقه حرف می‌زنم...»
دستت رو آروم گرفت.
جونگکوک: «ولی یه چیزو هیچ‌وقت فکر نکن.»
ا/ت: «چی؟»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
جونگکوک: «من موهای بلندت رو دوست داشتم... اما عاشق توام، نه موهات.»
آروم صورتت رو بین دست‌هاش گرفت.
جونگکوک: «حتی اگه یه روز هیچ مویی هم نداشته باشی، باز هم همون دختری هستی که قلب منو برده.»
اشک‌هات با یه لبخند قاطی شد.
ا/ت: «ببخشید... نباید از روی لجبازی این کارو می‌کردم.»
جونگکوک پیشونیت رو بوسید.
جونگکوک: «و منم نباید باعث می‌شدم احساس کنی نادیده گرفته شدی.»
تو رو محکم بغل کرد.
جونگکوک: «از این به بعد، هر وقت از دستم ناراحت شدی، فقط بیا بهم بگو... قول بده دیگه با خودت نجنگی.»
لبخند زدی و سرت رو روی سینه‌ش گذاشتی.
ا/ت: «قول میدم...»
جونگکوک خندید.
جونگکوک: «راستی...»
ا/ت: «هوم؟»
جونگکوک: «با این مدل مو هم انقدر خوشگلی که دوباره عاشقت شدم.»
گونه‌هات سرخ شد و آروم زدی روی بازوش.
ا/ت: «دروغگو...»
جونگکوک خندید و دوباره بغلت کرد.
جونگکوک: «به خدا راست میگم... ولی دفعه بعد برای تنبیه من، بیا یه هفته باهام قهر کن... نه اینکه موهای خوشگلت رو قربانی کنی.»
با خنده توی آغوشش پنهان شدی و هر دو، دلخوری اون شب رو پشت سر گذاشتید.
دیدگاه ها (۶)

سناریو سو پارت اخر

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

‏🐥 [۲۱:۰۷ تا ۲۱:۰۸ به وقت کره]استی، سلام~امروزت رو خوب گذرون...

ادامه سناریو

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

تکپارتی از جونگکوکا/ت با آستین پایین‌کشیده وارد خانه شد. فکر...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط