Escape love part. 7

( از دید هه مین)
باورم نمیشد توی این همه سال خانواده ای داشتم که خودم نمی فهمیدم
از جین و جیمین ناراحت بودم که نمیزاشتن بفهمم
انقدر گریع کرده بودم که چشمام میسوخت
با حس نشستن کسی کنارم دستامو روی چشمام برداشتو بهش نگاه کردم
یونگی بود یعنی این پسر خالم بود بهش نگاه کردم که دوباره گریم گرفت و زدم زیر گریه
با صدای بلند گریه می کردم که باحس توی بغل فردی که چند دقیقه پیش برام همراه مریض بود و تازه فهمیده بودم پسر خالمه دستامو دورش قفل کردمو گریه می کردم
بعد چند دقیقه اروم شده بودم و هنوز تو بقلش بودم
یونگی: یعنی تو هنوز اون اخلاق بچگونه قدیمتو یادت نرفته همون جوری گریه می کنی
با اخم از بغلش امدم بیرون و بهش نگاه کردم
+ خیر اصلنم گریه نمی کنم
یونگی: پس من بودم که لباسمو پره اب بینه کرده
به لباسش نگاه کردم خودم از کارم خندم گرفت
+ خب اینم جبرانه روزایی که نبودم اذیتت نکردم
یونگی: مرسی واقعا 😑
+خواهش می کنم 😁
یکی از دستاشو جلو اورود همون جوری که می خندم اشکای روی لپمو پاک می کرد
یونگی: دیگه گریه نکن عین بز میشی
+ 😑مثال بهتری نبود بزنی؟
یونگی:چون میشی
+ایششش بی تر ادب گمشو
هوسوک: هییی خانم کیم با ادب باش با شوهرم این جوری حرف نزن 😤
+ شوهر شما پسر خاله کرمو منم هست
هوسوک: بی ادب کرمو خودتی
و نیش گونم گرفت
+ یاااااا یونگی این همسر وحشی تو جمع کنه نگاه با دست نازنینم چی کار کرد
یونگی: اینم یکی از تاثییر هایی که با جین زندگی می کنیه
با این حرف یونگی یاد جین افتادم خیلی بد باهاش حرف زده بودم درو برمو نگاه کردم دیدم کوک و جیمین رو مبل رو به رو نشستن و سرشون پایینه نامجون هم نبود
از روی مبل پاشدم برم دنبال جین که دستم توست یونگی
یونگی: بزار تنها باشن
+ اما من...
یونگی: میان نگران نباش
روی مبل نشستمو سرمو تکون دادن
که هوسوک سمت جیمین شون رفت
هوسوک: خوبی جیمین؟ تو چی کوک؟
با این حرف هر دوتا شون سرشون رو بالا اوردن و به هوسوک نگاه کردن
کوک لبخندی به هوسوک زدو سرشو به معنی اره تکون داد جیمین چشم غره ای به یونگی رفت و روشو سمت هوسوک داد
جیمین: ممنون هوسوک شی
هوسوک: راحت باش باهام جیمینا
جیمین: اوکی
کوک: یونگی
یونگی: هوم؟
کوک: تهیونگ چش شده؟
یونگی تمام اتفاقات رو توضیح داد که همه ساکت شدن
جیمین: ( با سردی) کوکی خواستی اقای مین بهمون بگید
یونگی پوزخندی زدو سرشو تکون داد
باز اینا چه مرگشونه
+ شما عل چتونه اون از جین و نامجون این از یونگی و تو؟؟؟ چخبره اینجا؟؟
جیمین: بهتره از پسر خاله خیانت کارت بپرسی
+ یونگی چی شده؟
یونگی هیچی نگفت
جیمین:چی شده چرا نمی گی اقای مین؟؟؟ نمی گی سه سال منو به بازی گرفتی و رفتی منو فروختی با اون پسره عوضی که چی که این که اون ساعت مسخره تو ازش بگیری؟؟
یونگی: تو هم تنها چیزی که از خوانواده به جا مونده باشه همین کارو میکردی
جیمین: دوستت رو میفروختی؟؟؟؟
یونگی:.....
جیمین: چرا همون موقع به من نگفتی ها؟ مگه نگفتم هرچی شد بهم بگی؟
یونگی: ببخشید
جیمین: بخشیدن؟؟ چیز خنده داریه که ابروت رفت تو مدرسه با هیچ بخششی درست نمیشه
یونگی: درکم کن لطفا
جیمین:درک تو منو درک کردی موقعی که سرم جلوی همه خم بود؟
یونگی هیچی نمی گفت سرش پایین بود
جیمین ساکت شده بود و صدای نفسای عصبیش کل سالون رو پر کرده بود
کوک:(نزدیک گوش جیمین رفت) اروم باش جیمین
هیچ کس هیچی نمی گفت تا این که شروع کردم به صحبت
+ میشه دعوا نکنید من از هیچی خبر ندارم نمی خوام دعوا به پا بشه خوشم نمیاد خودت خوب میدونی جیمین پس میشه بخاطر من اشتباه یونگ رو ببخشی؟
جیمین هیچی نگفت و سوکت کرده بود
+ نمی خوام مجبورت کنم ولی امیدوارم خودت اخر کوتاه بیای
دیدگاه ها (۶)

Iove and the MoonPart 47ویو یوناصدای تیر توی کل خونه پیچید.ی...

«آرامش» پارت: 4«داستان: شروع شرط بندی و ماجرا ها»ته. تقصیر ت...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲نامی ویوات هنوز کوکو بغل کرده بودکوک: نامجون هیونگ چرا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

the lost leaves/رمان جیمین

رمان دختر خاص ات تقریباً خوابش برده بود. چشماش نیمه‌باز بود،...

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط