{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"تو به من "توجه" نمیکنی،

"تو به من "توجه" نمیکنی،
من یک نفر را میخواهم،که تمامِ حواسش جمعِ من باشد"
این را گفت و رفت...
بی خبر از اینکه
تمامِ خیالم
هر صبح
هر شب
هر روز
بی صدا،
پرسه میزد حوالیِ خیالَش...
سوادِ نوشتن داشتم،
زبانِ گفتن هم،
ترس داشتم اما...
هر چه بود،
بی صدا
در دلم میگذشت...
سالها بعد،
کنارِ کسی خواهد بود
که روزی هزاران بار تصدقش رود،
خیالش اما،
جایِ دیگر پرسه خواهد زد
دیدگاه ها (۳)

زنی که تنش در خانه هیچ گاهخریداری نداشتتصمیم می گیرد در خیاب...

امشب دوباره نـانِ" فـاحــشـــــــگــی اش " راتقـسیــم کــرد ...

مهربانی را کاش میشد بخشی از زندگیِ مان کنیممحبت کنیم و عشق ب...

گاهی حتی با دلتنگی هایت هم لجبازی می کنیتمام ثانیه هایت هم ک...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❸از زبان ن.ر ::: ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

پارت اول :)

Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

سفیر کبیر Grand Ambassador

007-آلما ویسکی - پارت ۳۷

اتاق ساکت سیصدو هفت

ملکه ی قلب تاریک.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط