{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اومد زیره یه دستمو منو به یه حرکت انداخت رو شونه هاش..

اومد زیره یه دستمو منو به یه حرکت انداخت رو شونه هاش..
داشتم دستو پا میزدم که ولم کنه انگار..این دیوونه شده بود..
اومد اروم منو گذاشت روی مبلو گفت
-واسه امروز بسه...
پاسیلارو هم داد بهم...
این چش شد یهو اخه
از اون روز همه چیز تغییر کرد...آرتین هی مثله آفتاب پرست رنگ عوض میکرد...یه بار میومد با آرامش باهام حرف میزدو بهم...دلداری میداد که بابام و داداشم حالشون خوبه...
خودمم تو اون چن روز خیلی پرو شده بودم...کله خجالتم از بین رفته بود...دیگه حداقل یکم خوشحال بودم ..که بابام حالش خوبه...
ولی بازم نذاشتن من برم...حالا نمیدونم آرتین نذاشت یا رعنا جون...
دکترا هنوز تو دوره ی درمانه مهدی بودن...بهش امیدوار شده بودن..
ماتینا خیلی خیلی افسرده شده بود...
بیچاره آرتین نمیدونست منو درست کنه یا ماتینارو...
بااینکه با ماتینا لج بودم ..ولی دلم براش میسوخت...
...
چن روز بود که کلا منو آرتین باهم لج کرده بودیم...اون نمیومد با من حرف بزنه ..که بخواد مثلا مشاوره بده...
کلا این آرتین عوض شده بود...دوباره تبدیل شده بود به یه آدمه مغروررر...
هوفف
میخواستم برم حموم..لباسامو آماده کردم ..
اومدم که برم تو..احساس کردم یکی تو حمومه...بعلهههه آرتین خان بود..
این مگه طبقه بالا نبود؟..حالا میمرد بره بالا دوش بگیره...
خجالت میکشیدم بیشتر اینجا بمونم..ده بارم به رعنا جونو آرتین گفتم..گفتن نه فعلا اوضاع روبه راه نشده..از یه نظرم میترسم ناراحت شن..میترسم فکر کنن دارن واسم کم میزارن..پس حرفی نمیزنم فعلا ..خدایی برام کم نذاشتن
ولی خداروشکر اومدیم طبقه پایین چون اگه نمیومدیم من خیلی خجالت میکشیدم
..هرروز باهم دعوا میکردیمو باهم لج بودیم..خودمم از حق نگذرم خوشم میومد با یه پسر کل کل کنم...
حدوده یک ماه از اومدنم به اینجاگذشته بود..آرتین ۱۲ساعت بیرونو بیمارستانو اینا بود ۱۲ساعتشم خونه که خواب بودو با من دعوا میکردو فیلم میدید...
...
ساعت ۱۱بود از رخت خواب بلند شدم..رفتم تو آشپزخونه..
دیدم روی یخچال یه نوشته چسبیده..چشمام اصن باز نمیشد اینو بخونم..
نوشته بود
-سلام مهتاب وقت خواب بخیر ...من رفتم بیمارستان کرج شاید تا شب نیام شایدم زودتر بیام..تو برو طبقه بالا پیش مامانم دختر عمومو ایناهم میخوان بیان ..برو اونجا هم تنها نباشی هم حوصلت سرنره..
اههه من نمیخواسم برم..اونجا معلوم نیس کیا هسن حالا رفتنشم که ضرر نداره..
پس تصمیم گرفتم برم ..رفتم حداقل به خودم برسم نگن این دخترو از گدا خونه آوردن انقدر ...
یه مانتوی شیک سیا و سفید مات پوشیدم که تا بالای زانوم نیرسید و یه شلوار یه شلوار جین کوتاهه آبیم پوشیدم یه شال آبی به رنگ شلوار رو هم سرم کردم خیلی قشنگ بستمش و یه رژ صورتی هم زدم..
کفش اسپرت سفیدامو هم پوشیدم ..
کیفمو برداشتمو برداشتمو دره خونرو بستم ..
داشتم میرفتم بالا که دیدم رعنا جون درو باز کرده و صدای سلام و احوال پرسی میاد ..رفتم جلوتر
رعنا خانوم تا منو دید اومد طرفمو منو تحویل گرفت بوسم کردو گفت
-سلام دختره گلم...چه خوب شد اومدی آرتین بهم گفته بود..
این حرف که از لبه رعنا خانوم شنیده شد یهو یه دختر نسبتا خوشگل برگشت به طرفه منو رعنا خانوم ..انگار کنجکاو شده بود ببینه رعنا جون رو چه حسابی این حرفو زد
منم دیدم زشته سلام نکنم به خانومی که بغله اون دختر وایساده بود سلام کردم و یه سلامه آهسته ای هم به دختره کردم..
اوناهم جواب دادن.
رعنا جون رو به من گفت
-عزیزم ایشون عمه ی آرتین هستن و اونم دخترشه ..ینی دختر عمه ی ماتینا..
اشاره کرد به دختره و زنه گفت
-رزا خانوم و زهرا مادرش
منم سری تکون دادمو رو به عمه و دختر عمه ی آرتین گفتم
-منم مهتاب هسم
رفتیم تو..
یه جورایی مثه دختره خوده رعنا جون بودم تو اون۳۰روز خیلی باهاش راحت شده بودم..
دختره همش سرش تو گوشی بود ..زنه هم داشت با رعنا جون حرف میزد ..
من میوه هارو شستم خیلی قشنگ چیدمشون..
بشقاباو چنگال و کاردارو از تو کابینت در اوردم..
یکی یکی گذاشتم جلوشون
رفتم میوه رو اوردم ...
دیگه فک نمیکردم کاری باشه رعنا خانومم گفت
-عزیزم برو بشین خسته شدی ببخشید دیگه..منم الان میام
-عه رعنا خانوم این چه حرفیه من خودم خواستم بیام کمکتون..
دوتایی رفتیم نشستیم یهو زنه گفت
-رعنا جان چه خدمتکاره به روزی دارید..
من چشمام پر اشک شد یهو..
منظورش با من بود ینی؟...
آخه..ینی واقعا منو به چشم خدمتکار شناختن یهو اون دختره بغلش زد زیره خنده وگفت
-‌عه تو خدمتکاری پس
یهو رعنا جون پرید بهش و با عصبانیت به زنه گفت
-‌زهرا دهنتو ببند..یه بار دیگه فقط جرعت کن اینو بگی..چیزی نمیدونی لازم نیس حرف بزنیا..
من فقط سرم پایین بودننیخواستم کسی بغضمو ببینه
دیگه نمیخواستم اینجا بمونم ..اینجا خیلی بهم خوش میگذشت تا خونه خودمون حداقل حوصلم سر نمیرف ..
دیدگاه ها (۲۶)

ولی بااین حرفه عمه ی ارتین کله وجودم سوخت..عمش سرشو انداخت پ...

زود آماده شدم برم دمه در که سحر اومد منو ببینه..دیگه بیخیاله...

تکیه داده بود به در..اومدم موهامو ببندم که گفت..-نمیخوای ببا...

صداش خیلی نگران بود و میترسید..آروم برگشتم و چراغو روشن ککرد...

The unwanted Roommate __________________________ویو پارک یور...

نقطه شروع کنسرت p11(ویوهنا) رفتم تو اتاق و از توی کمد یه لبا...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:8ویو «سلین»بلاخره بعد چند ساعت زن...

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ18ویو تهیونگخیلی خسته بودم ميخواستم برم خ...

Part ¹⁶ویو لیلی با این چیزی که از دهن مادر جون اومد بیرون شو...

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

پارت ۱۷∆ اینکه توئم دوسم داری × آره ولی نمیشه .. داداشم ∆ خب...

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط