فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد
پارت ۳ —
((عادتهای تازه))
آن شب، بعد از سؤال جونگکوک، سکوت عجیبی بینشان افتاد.
تهیونگ کت خیسش را روی صندلی انداخت و بدون حرف وارد اتاق شد.
جونگکوک همانجا ایستاده بود.
رسید هنوز در جیب کت تهیونگ بود.
اما چیزی نگفت.
شاید چون میترسید اگر آن تکه کاغذ را نشانش بدهد، دیگر هیچ راهی برای انکار باقی نماند.
تهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون آمد.
— شام خوردی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
— نه.
— چرا؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— منتظرت بودم.
تهیونگ برای لحظهای چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
— لازم نبود.
همین دو کلمه، بیشتر از هر دعوایی درد داشت.
جونگکوک لبخند محوی زد.
— قبلاً میگفتی منتظر بمون.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
— آدمها عوض میشن، جونگکوک.
جونگکوک به آرامی پرسید:
— آدمها یا احساسشون؟
تهیونگ جواب نداد.
---
روزهای بعد عجیبتر شدند.
تهیونگ بیشتر بیرون میماند.
گوشیاش همیشه روی حالت بیصدا بود.
وقتی کسی تماس میگرفت، از اتاق بیرون میرفت.
وقتی پیام میآمد، صفحه گوشی را سریع خاموش میکرد.
و چیزی که بیشتر از همه جونگکوک را آزار میداد این بود که تهیونگ دیگر حتی متوجه ناراحتی او نمیشد.
یک شب جونگکوک کنار پنجره نشسته بود.
تهیونگ روی مبل خوابش برده بود.
گوشیاش کنار دستش بود.
ناگهان صفحه روشن شد.
یک اسم ظاهر شد.
جونگکوک فقط برای یک لحظه آن را دید.
«میتونیم فردا همدیگه رو ببینیم؟»
جونگکوک نگاهش را سریع برگرداند.
این بار چیزی نپرسید.
نه چون اهمیتی نداشت.
بلکه چون داشت کمکم از جواب سؤالهایش میترسید.
---
صبح روز بعد، تهیونگ جلوی آینه ایستاده بود و برای رفتن آماده میشد.
جونگکوک از پشت سر نگاهش کرد.
— امروز کجا میری؟
تهیونگ دکمه لباسش را بست.
— بیرون.
— با کی؟
تهیونگ مکث کرد.
— یکی از دوستام.
جونگکوک آرام پرسید:
— همون دوستی که دیشب پیام داد؟
تهیونگ برگشت.
برای چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.
— تو پیاممو دیدی؟
— نه.
— پس از کجا فهمیدی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ نزدیکتر آمد.
— جونگکوک، چرا این روزها اینقدر سؤال میپرسی؟
جونگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
— چون جوابهات دیگه مثل قبل نیست.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
— من فقط خستهام.
جونگکوک با صدایی آرام گفت:
— منم خستهام.
— از چی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— از اینکه کنار تو باشم و احساس کنم تنهایی.
تهیونگ چیزی نگفت.
برای اولین بار، انگار خودش هم نمیدانست چه جوابی باید بدهد.
چند لحظه بعد، کیفش را برداشت.
— باید برم.
در باز شد.
جونگکوک پشت سرش گفت:
— تهیونگ...
تهیونگ برگشت.
— چی؟
جونگکوک میخواست بپرسد:
«هنوز دوستم داری؟»
اما نتوانست.
فقط گفت:
— هیچی.
در بسته شد.
جونگکوک روی زمین نشست.
و همان سؤال برای اولین بار با صدای بلندی در ذهنش تکرار شد:
اگر هنوز دوستم دارد، چرا هر روز بیشتر از من دور میشود؟
و آن روز، جونگکوک تصمیم گرفت دیگر سؤال نپرسد.
فقط نگاه کند.
چون شاید حقیقت، خودش دیر یا زود راهش را به سمت او پیدا میکرد.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد.
با اینکه خیلی حمایت نمیشه ولی بازم ادامه میدم فقط به خاطر چن نفر...
راستی بچه ها فیک قبلی هم وارث شرکت LS بود بعد از این فیک ادامه میدم پس نگران نباشید
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
((عادتهای تازه))
آن شب، بعد از سؤال جونگکوک، سکوت عجیبی بینشان افتاد.
تهیونگ کت خیسش را روی صندلی انداخت و بدون حرف وارد اتاق شد.
جونگکوک همانجا ایستاده بود.
رسید هنوز در جیب کت تهیونگ بود.
اما چیزی نگفت.
شاید چون میترسید اگر آن تکه کاغذ را نشانش بدهد، دیگر هیچ راهی برای انکار باقی نماند.
تهیونگ چند دقیقه بعد از اتاق بیرون آمد.
— شام خوردی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
— نه.
— چرا؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— منتظرت بودم.
تهیونگ برای لحظهای چیزی نگفت.
بعد آرام جواب داد:
— لازم نبود.
همین دو کلمه، بیشتر از هر دعوایی درد داشت.
جونگکوک لبخند محوی زد.
— قبلاً میگفتی منتظر بمون.
تهیونگ نگاهش را از او گرفت.
— آدمها عوض میشن، جونگکوک.
جونگکوک به آرامی پرسید:
— آدمها یا احساسشون؟
تهیونگ جواب نداد.
---
روزهای بعد عجیبتر شدند.
تهیونگ بیشتر بیرون میماند.
گوشیاش همیشه روی حالت بیصدا بود.
وقتی کسی تماس میگرفت، از اتاق بیرون میرفت.
وقتی پیام میآمد، صفحه گوشی را سریع خاموش میکرد.
و چیزی که بیشتر از همه جونگکوک را آزار میداد این بود که تهیونگ دیگر حتی متوجه ناراحتی او نمیشد.
یک شب جونگکوک کنار پنجره نشسته بود.
تهیونگ روی مبل خوابش برده بود.
گوشیاش کنار دستش بود.
ناگهان صفحه روشن شد.
یک اسم ظاهر شد.
جونگکوک فقط برای یک لحظه آن را دید.
«میتونیم فردا همدیگه رو ببینیم؟»
جونگکوک نگاهش را سریع برگرداند.
این بار چیزی نپرسید.
نه چون اهمیتی نداشت.
بلکه چون داشت کمکم از جواب سؤالهایش میترسید.
---
صبح روز بعد، تهیونگ جلوی آینه ایستاده بود و برای رفتن آماده میشد.
جونگکوک از پشت سر نگاهش کرد.
— امروز کجا میری؟
تهیونگ دکمه لباسش را بست.
— بیرون.
— با کی؟
تهیونگ مکث کرد.
— یکی از دوستام.
جونگکوک آرام پرسید:
— همون دوستی که دیشب پیام داد؟
تهیونگ برگشت.
برای چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.
— تو پیاممو دیدی؟
— نه.
— پس از کجا فهمیدی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
تهیونگ نزدیکتر آمد.
— جونگکوک، چرا این روزها اینقدر سؤال میپرسی؟
جونگکوک به چشمهایش نگاه کرد.
— چون جوابهات دیگه مثل قبل نیست.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
— من فقط خستهام.
جونگکوک با صدایی آرام گفت:
— منم خستهام.
— از چی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
— از اینکه کنار تو باشم و احساس کنم تنهایی.
تهیونگ چیزی نگفت.
برای اولین بار، انگار خودش هم نمیدانست چه جوابی باید بدهد.
چند لحظه بعد، کیفش را برداشت.
— باید برم.
در باز شد.
جونگکوک پشت سرش گفت:
— تهیونگ...
تهیونگ برگشت.
— چی؟
جونگکوک میخواست بپرسد:
«هنوز دوستم داری؟»
اما نتوانست.
فقط گفت:
— هیچی.
در بسته شد.
جونگکوک روی زمین نشست.
و همان سؤال برای اولین بار با صدای بلندی در ذهنش تکرار شد:
اگر هنوز دوستم دارد، چرا هر روز بیشتر از من دور میشود؟
و آن روز، جونگکوک تصمیم گرفت دیگر سؤال نپرسد.
فقط نگاه کند.
چون شاید حقیقت، خودش دیر یا زود راهش را به سمت او پیدا میکرد.
--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد.
با اینکه خیلی حمایت نمیشه ولی بازم ادامه میدم فقط به خاطر چن نفر...
راستی بچه ها فیک قبلی هم وارث شرکت LS بود بعد از این فیک ادامه میدم پس نگران نباشید
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۱۴.۲k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط