گفت
گفت
-وای نه..خب باشه اشکال نداره حالا..پنبرو بردارو بزار روی زخمتو بلافاصله روشو با باند ببند..
-باشه
تا که پنبرو گذاشتم چسبید به زخم زود روشو باند کشیدمو محکم بستم...
به ارتین پیام دادم...
-انجام دادم...حالا چیکار کنم...لباسامو بپوشم
-نه نمیتونی لباس بپوشی میترسم بچسبهq به...زخمتو عفونت کنه
-ولی من نمیتونم اینجوری بگردم که...
-خب برو تو اتاقت بخواب...نیازی نیس که بری پیشه بابات یا داداشت..
-نه چیزی نمیشه من لباسامو میپوشم
-از دسته تو....باشه ولی یه چیز نازک بپوش که نچسبه
-باشه...
-من بیدارم..اگه چیزی شد به من پیام بده یا خبر بده
-باشه..آرتین
-هوم؟
-ممنونم از کمکات...
-خواهش میکنم..وظیفه انسانیمه..هرکی جاتو بود.تا جایی که میتونستم کمکش میکردم.
مثله کمکم به سلین.
تا اینو گفت.دلم یهو ریخت.انگار بیشتر داشتم عاشقش میشدم.وای نه خدااااا
بدونه حرفی یه شلوار راحتی پوشیدم..با یه تاپه نازک..
زود بدو بدو از پله ها رفتم پایین...چیزایی که خریدمو ...بردم بالا تو اتاقمو...گذاشتم روی تخت...
و یکی یکی شروع کردم بخورم...
واقعا تواون حالت فقط هله هوله به دردم میخورد...یکمشونو که خوردم...خوابم گرفت
یکم که تکون میخوردم..جیغم میرفت بالا از درد پس مجبور بودم..اروم باشم
هرجوری که میخوابیدم نمیتونستم...بخوابمـــ
فقط درصورتی خوابم میبرد که به پشت میخوابیدمو دستامو میکردم زیره بالش...
ساعت ۲نصفه شب بود من خوابیدم....
خوابم برد...
بااحساسه سوزشو دردی که هی داشت بیشتر میشد بیدار شدم...بااولین چیزی که دیدم..رنگم پرید...
تختم پراز خون شده بود...تازه فهمیدم که کله بدنمو تختمو لباسامو..اینا باخون یکی شدهـــ
داشتم میمردم ازدرد ساعت ۳بود...
همه خواب بودن...
اشمام سرازیر شد..از دیدنه خون وحشت میکردم...
دره بالکنی که درش به اتاقه من راه داشتو باز کردم...که باد بیاد تو..چون خیلی گرمم بود گوشیمو برداشتم رفتم روی تراس ...همونجور که گریه میکردم..به این فکر میکردم..که نصفه شبی بااین خونریزی و درد چیکار کنم...
وای خدا داشتم میمردم...به ارتین پیام دادم ببینم بیداره یا نه...
ارتین بلافاصله جواب داد...زنگ زدم بهش...
با صدای گرفته و اروم و گریه گفتم
-علو سلام ارتین
-سلام..چیزی شده...
-آرتین..من...من
-بگو دیگه چی شده تو چته
-آرتین کله تختو لباسام همش باخون یکی شدن...همش داره ازم خون میره...من دارم میمیرم
-چیـــــیییییی؟...وایسا وایسا یکم فکر کنم....مهتاب زود یه شالی چیزی بنداز رو سرت الان میام دنبالت
-ارتین من دارم میمیرم...آخهـ....نمیشه که..اگه بابا یا مهدی از نبودنم متوجه شن چی؟...
-اونا با من..آماده شو...بیا دمه در سالن وایسا..اروم که در زدم بیا..بیرون
-باشه
قط کرد..منم ..پتورو جمع کردم انداختم توی تراس..دره تراسم قفل کردم...یه پتو دیگه انداختم روی تختم...لباسامم نتوتستم دربیارم...شالو انداختم روی سرم..رفتم رو سالن..دیگه پاهام جون نداشت..دیگه نمیتونستم راه برم...
دره سالن صدا کرد...رفتم که درو باز کنم..
تا درو باز کردم افتادم..زمین
نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم فقط از چشمام اشک میومد..آرتین بغلم کرد..درو بست و برد منو گذاشت رو صندلی ماشین...
با سرعته خیلی زیاد بااون فراری..رفت..ـ.
توراه ازش پرسیدم..
-کجا منو میبری آرتین...
-میبرم خونه خودم...اونجا زخمتو پانسمان میکنم
-نعععععع...من نمیام....
-وا چرا...
-آرتین لطفا برگرد....
-داره ازت خون میرههههه
-ببرم بیمارستان
-اونجا دوتا از دوستای منو مهدی هسن..خبره زخمت میرسه به گوشه داداشت..بعدم الان نمیتونیم وقتو هدر بدیم...
وای خداـ.ـمعلوم نیس تواون خونه چه کثافت کاریایی کرده.ـ..اگه بلایی سرم بیاره چی؟...
نه ارتین اینجوری نیس...اگه میخواست بهم آسیب برسونه خیلی وقت پیش انجام میداد...
گفت
-چجوری زخمت باز شد...نکنه به روی دلت خوابیدی؟؟....
-آره...خب من هرشب اونجوری میخوابم...
محکم زد روی پیشونیشو گفت
-همین دیگهههههه...زخمت باز شددد
داشتم میمردم....
که یهو ترمز کرد...
اومد منو بغل کرد...دره خونرو باز کرد...وای چه حیاطه بزرگی....چه قشنگههه..چه نمای قشنگی داره...ولی تو شب اینجوری بود...ینی تو روز چی میشددددا...
زود رفت به طرفه سالن ده اونم باز کرد..وای چه ترسناک بود...تاریک....
نمیدونم چم شد..یهو چسبیدم به ارتین...ارتین یه نگاهی به من کردو ..برقو روشن کرد...
چه خوشگللل بود خونش....واووووووکفم برید...
این سلیقه ی ارتین بود؟....باورم نمیشعههه
خیلی قشنگ بود ..منو برد گذاشت تویکی ازاتاقا...روی تخت...
اومد نزدیکمو گفت
-مهتاب ...لباستو دربیار...
وای هدا من لباس زیری نداشتم....بخاطر اینکه شکمم درد نگیره نپوشیدم...
با ترس گفتم
-نه نمیخواد....
-وا نمیتونم خب زخمتو درمان کنم که....
-ولی من....
وقتی فهمید خجالت میکشم گفت
-وای نه..خب باشه اشکال نداره حالا..پنبرو بردارو بزار روی زخمتو بلافاصله روشو با باند ببند..
-باشه
تا که پنبرو گذاشتم چسبید به زخم زود روشو باند کشیدمو محکم بستم...
به ارتین پیام دادم...
-انجام دادم...حالا چیکار کنم...لباسامو بپوشم
-نه نمیتونی لباس بپوشی میترسم بچسبهq به...زخمتو عفونت کنه
-ولی من نمیتونم اینجوری بگردم که...
-خب برو تو اتاقت بخواب...نیازی نیس که بری پیشه بابات یا داداشت..
-نه چیزی نمیشه من لباسامو میپوشم
-از دسته تو....باشه ولی یه چیز نازک بپوش که نچسبه
-باشه...
-من بیدارم..اگه چیزی شد به من پیام بده یا خبر بده
-باشه..آرتین
-هوم؟
-ممنونم از کمکات...
-خواهش میکنم..وظیفه انسانیمه..هرکی جاتو بود.تا جایی که میتونستم کمکش میکردم.
مثله کمکم به سلین.
تا اینو گفت.دلم یهو ریخت.انگار بیشتر داشتم عاشقش میشدم.وای نه خدااااا
بدونه حرفی یه شلوار راحتی پوشیدم..با یه تاپه نازک..
زود بدو بدو از پله ها رفتم پایین...چیزایی که خریدمو ...بردم بالا تو اتاقمو...گذاشتم روی تخت...
و یکی یکی شروع کردم بخورم...
واقعا تواون حالت فقط هله هوله به دردم میخورد...یکمشونو که خوردم...خوابم گرفت
یکم که تکون میخوردم..جیغم میرفت بالا از درد پس مجبور بودم..اروم باشم
هرجوری که میخوابیدم نمیتونستم...بخوابمـــ
فقط درصورتی خوابم میبرد که به پشت میخوابیدمو دستامو میکردم زیره بالش...
ساعت ۲نصفه شب بود من خوابیدم....
خوابم برد...
بااحساسه سوزشو دردی که هی داشت بیشتر میشد بیدار شدم...بااولین چیزی که دیدم..رنگم پرید...
تختم پراز خون شده بود...تازه فهمیدم که کله بدنمو تختمو لباسامو..اینا باخون یکی شدهـــ
داشتم میمردم ازدرد ساعت ۳بود...
همه خواب بودن...
اشمام سرازیر شد..از دیدنه خون وحشت میکردم...
دره بالکنی که درش به اتاقه من راه داشتو باز کردم...که باد بیاد تو..چون خیلی گرمم بود گوشیمو برداشتم رفتم روی تراس ...همونجور که گریه میکردم..به این فکر میکردم..که نصفه شبی بااین خونریزی و درد چیکار کنم...
وای خدا داشتم میمردم...به ارتین پیام دادم ببینم بیداره یا نه...
ارتین بلافاصله جواب داد...زنگ زدم بهش...
با صدای گرفته و اروم و گریه گفتم
-علو سلام ارتین
-سلام..چیزی شده...
-آرتین..من...من
-بگو دیگه چی شده تو چته
-آرتین کله تختو لباسام همش باخون یکی شدن...همش داره ازم خون میره...من دارم میمیرم
-چیـــــیییییی؟...وایسا وایسا یکم فکر کنم....مهتاب زود یه شالی چیزی بنداز رو سرت الان میام دنبالت
-ارتین من دارم میمیرم...آخهـ....نمیشه که..اگه بابا یا مهدی از نبودنم متوجه شن چی؟...
-اونا با من..آماده شو...بیا دمه در سالن وایسا..اروم که در زدم بیا..بیرون
-باشه
قط کرد..منم ..پتورو جمع کردم انداختم توی تراس..دره تراسم قفل کردم...یه پتو دیگه انداختم روی تختم...لباسامم نتوتستم دربیارم...شالو انداختم روی سرم..رفتم رو سالن..دیگه پاهام جون نداشت..دیگه نمیتونستم راه برم...
دره سالن صدا کرد...رفتم که درو باز کنم..
تا درو باز کردم افتادم..زمین
نمیتونستم هیچ حرکتی بکنم فقط از چشمام اشک میومد..آرتین بغلم کرد..درو بست و برد منو گذاشت رو صندلی ماشین...
با سرعته خیلی زیاد بااون فراری..رفت..ـ.
توراه ازش پرسیدم..
-کجا منو میبری آرتین...
-میبرم خونه خودم...اونجا زخمتو پانسمان میکنم
-نعععععع...من نمیام....
-وا چرا...
-آرتین لطفا برگرد....
-داره ازت خون میرههههه
-ببرم بیمارستان
-اونجا دوتا از دوستای منو مهدی هسن..خبره زخمت میرسه به گوشه داداشت..بعدم الان نمیتونیم وقتو هدر بدیم...
وای خداـ.ـمعلوم نیس تواون خونه چه کثافت کاریایی کرده.ـ..اگه بلایی سرم بیاره چی؟...
نه ارتین اینجوری نیس...اگه میخواست بهم آسیب برسونه خیلی وقت پیش انجام میداد...
گفت
-چجوری زخمت باز شد...نکنه به روی دلت خوابیدی؟؟....
-آره...خب من هرشب اونجوری میخوابم...
محکم زد روی پیشونیشو گفت
-همین دیگهههههه...زخمت باز شددد
داشتم میمردم....
که یهو ترمز کرد...
اومد منو بغل کرد...دره خونرو باز کرد...وای چه حیاطه بزرگی....چه قشنگههه..چه نمای قشنگی داره...ولی تو شب اینجوری بود...ینی تو روز چی میشددددا...
زود رفت به طرفه سالن ده اونم باز کرد..وای چه ترسناک بود...تاریک....
نمیدونم چم شد..یهو چسبیدم به ارتین...ارتین یه نگاهی به من کردو ..برقو روشن کرد...
چه خوشگللل بود خونش....واووووووکفم برید...
این سلیقه ی ارتین بود؟....باورم نمیشعههه
خیلی قشنگ بود ..منو برد گذاشت تویکی ازاتاقا...روی تخت...
اومد نزدیکمو گفت
-مهتاب ...لباستو دربیار...
وای هدا من لباس زیری نداشتم....بخاطر اینکه شکمم درد نگیره نپوشیدم...
با ترس گفتم
-نه نمیخواد....
-وا نمیتونم خب زخمتو درمان کنم که....
-ولی من....
وقتی فهمید خجالت میکشم گفت
- ۷.۱k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط