اجبار به بد بختی پارت ۳۹
سه ماه بعد
تو این سه ماه همه چیز برام سخت تر شده شکمم خیلی بزرگه و نمیزاره راه برم چند وقته که همش درد دارم بچه مون دختره جونگ کوک یه وقتای خوبه یه وقتای سرو خشن منم زیاد باهاش حرف نمیزنم تو سالن نشسته بودمو داشتم تلویزیون نگاه میکردم که جونگ کوک اومد
دیار... سلام
کوک... سلام
دیار... دیر کردی
کوک... کارام خیلی زیاد بود نشد زود تر بیام
رفت بالا منم رفتم یه قهوه براش درست کردم وختی اومدم برگشته بود تو سالن رفتم کنارش داشت یه چیزای تو کاغز نوشته میکرد قهوه شو میخاستم بزارم که از دستم افتاد همش ریخت رو کاغذها
وختی به جونگ کوک نگاه کردم از چشماش ترسیدم
دیار... ببخشید قلط کردم
کوک... تو.... میکشمت
یه سیلی خیلی مهکم زد تو گوشم که افتادم
دیار... اخخخ
کوک... میفهمی چیکار کردی این کاغذها مالا قرارداده شرکت بود لعنتی
رو زمین افتاده بودمو دستام رو شکمم بود از درد بدنم داشت میلرزید
دیار... اخخخ جونگ کوک واییی شکمم اههه
کوک... کاش بمیری از دستت راحت شم
داشتم از درد میمردم که لباس هام خیس شد کیسه ای بچه پاره شده بود
دیار.... اههه واییی جونگ کوک داره میاد اخخخخ
وقتی حرفمو شنید برگشت و کنارم نشست
کوک... بچه
دیار... واییی دارم میمیرم کمکم کن
جونگ کوک خیلی هول کرد منو از رو زمین بلند کرد رفت بیرون
سواره ماشینم کردو رافتاد
گریه دیار... اخخخخ مادررر اههه
کوک... الان میرسیم یهکم تاقط بیار
دیار... جونگ کوککک دارم میمیرم اییییی
دیار... اخخخ داره میاددد
کوک... داریم میرسم تاقط بیار
داشتم با چشمای خودم مرگو میدیدم خون ریزی کرده بودم که با دردی که بهم وارد شد فقط یه جیغ خیلی بلند کشیدمو چشمام تاریک شدن
از زبانه جونگ کوک...
وقتی جیغ کشید از حال رفت با یکی از دستام تکونش دادم
کوک... دیار دیار چشماتو باز کن دیارررر
کوک... چشماتو باز کن داریم میرسیم دیار قلط کردم قلط کردم دیارررر
وقتی که رسیدیم بغلش کردمو رفتم تو بیمارستان
کوک... پرستار کمک پرستار
پرستار... چه مشکلی دارند
کوک... وقته زایمانشه
پرستار... برانکارد و بیارید
دیارو گزاشتن رو برانکارد و بردنش تو اتاقه عمل
تو این سه ماه همه چیز برام سخت تر شده شکمم خیلی بزرگه و نمیزاره راه برم چند وقته که همش درد دارم بچه مون دختره جونگ کوک یه وقتای خوبه یه وقتای سرو خشن منم زیاد باهاش حرف نمیزنم تو سالن نشسته بودمو داشتم تلویزیون نگاه میکردم که جونگ کوک اومد
دیار... سلام
کوک... سلام
دیار... دیر کردی
کوک... کارام خیلی زیاد بود نشد زود تر بیام
رفت بالا منم رفتم یه قهوه براش درست کردم وختی اومدم برگشته بود تو سالن رفتم کنارش داشت یه چیزای تو کاغز نوشته میکرد قهوه شو میخاستم بزارم که از دستم افتاد همش ریخت رو کاغذها
وختی به جونگ کوک نگاه کردم از چشماش ترسیدم
دیار... ببخشید قلط کردم
کوک... تو.... میکشمت
یه سیلی خیلی مهکم زد تو گوشم که افتادم
دیار... اخخخ
کوک... میفهمی چیکار کردی این کاغذها مالا قرارداده شرکت بود لعنتی
رو زمین افتاده بودمو دستام رو شکمم بود از درد بدنم داشت میلرزید
دیار... اخخخ جونگ کوک واییی شکمم اههه
کوک... کاش بمیری از دستت راحت شم
داشتم از درد میمردم که لباس هام خیس شد کیسه ای بچه پاره شده بود
دیار.... اههه واییی جونگ کوک داره میاد اخخخخ
وقتی حرفمو شنید برگشت و کنارم نشست
کوک... بچه
دیار... واییی دارم میمیرم کمکم کن
جونگ کوک خیلی هول کرد منو از رو زمین بلند کرد رفت بیرون
سواره ماشینم کردو رافتاد
گریه دیار... اخخخخ مادررر اههه
کوک... الان میرسیم یهکم تاقط بیار
دیار... جونگ کوککک دارم میمیرم اییییی
دیار... اخخخ داره میاددد
کوک... داریم میرسم تاقط بیار
داشتم با چشمای خودم مرگو میدیدم خون ریزی کرده بودم که با دردی که بهم وارد شد فقط یه جیغ خیلی بلند کشیدمو چشمام تاریک شدن
از زبانه جونگ کوک...
وقتی جیغ کشید از حال رفت با یکی از دستام تکونش دادم
کوک... دیار دیار چشماتو باز کن دیارررر
کوک... چشماتو باز کن داریم میرسیم دیار قلط کردم قلط کردم دیارررر
وقتی که رسیدیم بغلش کردمو رفتم تو بیمارستان
کوک... پرستار کمک پرستار
پرستار... چه مشکلی دارند
کوک... وقته زایمانشه
پرستار... برانکارد و بیارید
دیارو گزاشتن رو برانکارد و بردنش تو اتاقه عمل
- ۳۵۰
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط