{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت61

پارت61
نهار بدون سرو صدای خوردین
من: من میرم حساب کنم
رفتم طرف پیش خوان که کارت بدم یهو انگار یکی از پشت دستمو گرفته یه کارت دیگه اومد جلو
رایان: از این کارت بکشین
کارت بهش دادن
من: میشه ولم کنی
ولم کرد رفت هی خوشش میاد بهم بچسبه
این دفعه هرکی ماشین خودش نشست
دنیکا:پسرای پرو ادم چقدر اعتماد بفس دارن اخه
امی:وای نگو امیر بیشعور این نبود می گفت من با دختر خاله ام نامزد کردم الان میگه من مجردم برگام
من: هرچی باشه بهتره که نشسته و حرف نزده به پره ازت لب بگیره
دنیکا:حالا انگار قبلا ازت لب نگرفته بود
من: شما هم رفیقین
رسیدیم بیمارستان پیاده شدم کیف دستی کلیسارمو محکم گرفتم
دانیال: طبقه سوم
امی و دنیکا مثل بادیگارد کنارم بودن یکی راست یکی چپ
دستام عرق کرده بود
من: مشکلش چیه
دانیال: قلبش دوبار سکته کرده خیلی درد داره
من: داره تمام کارای که کرده پس میده
اروم گفتم اما انگار شنیدن
در باز شد رفتیم بیرون عمو بیرون تو راه رو بود تا ما دید پاشد انگار بار اولشه منو می بینه
عمو:سلام سارا جان سفر خوب بود
با تمام بی حسی و سرد گفتم
من: سلام ممنون
در باز کردیم رفتم تو
تو راه یه دسته گل نرگس گرفته بودم رفتم تو امی و دنیکا اصلا تغییر نکردن
بابا:اومدی اخر سر رایان می گفت نمیزاره بیای
همش سلفه می کرد
امی گل داشت رفت جلو گذاشت رو تخت گفت
امی:خانم مری براتون گل گرفتن براتون ارزوی سلامتی می کنن
بابا:واقعا باور کنم
دنیکا: من باورم نمیشه چه شما
بابا:خانم مری عجب فامیلی برداشتی
نمی دونم چرا این چه حسی که اشک تو چشام جمع شده بود چونم می لرزید اون دشمن منه اون زندگی من و مامان و سامیار از بین بره من ازش متنفرم بس چرا این جوریم من روزی صد بار ارزوی مرگشو داشتم
بابا:اومدی همین جوری سرپا واستی عینکتو بردار دختر تو زمستون کی عینک افتابی میزنه
خندید دستمو بردم بالا
من: برین بیرون
امی:اما
من: نشنیدین
رفتن در و بستن عینک برداشتم
من: چی شده داری می میری
بابا:چشات کپ مادر بزرگمه شبیه عمه امه راسته که بابام دیونه بار دوست داشت قیافت شبیع اشه
من: بابت چی خواستی بیام
بابا:می خواهم برات یه داستان بگم بیا بشین
یهو در باز شد رایان اومد تو
من: چی می خواهی
رایان: هیچی
رفت نشست کنار پنجره یه چشن غوره زدم براش
من: بگو وقت ندارم
بابا:دم در اتاق عمل منتظر به دنیا اومدن یه بچه بودم خیلی استرس داشتم می ترسیدم اتفاقی برای مادرت بیوفته تا خبر اوردن که بچه به دنیا اومد هر دو سالمن یه پسر بود خیلی خوشحال بودم خیلی زیاد من عاشق پسر بودم می خواستم اسمشو بزارم حسین مادرت گفت نه سامیار داداشت از همون بچگی باهوش بود و کنجکاو روزی نبود که از دستش هرس نخورده باشیم یادمه چهار ساله بود می دوزنش اما اون با یه ترفن فرار می کنه
دیدگاه ها (۰)

پارت62یکی دوسال بعد بود که مادرت داشت تو به دنیا می اورد من ...

پارت63درباره تو فکر کرد منم بعدم نیومد نقش بازی کردم تا روزی...

خب امشب پارت داریم چه پارتی اما خودتون انتخاب کنید امشب چندت...

پارت60رایان: رستوران همیشگی می بینمتونمن: منو بزار زمین با ت...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part69بلندشدم و برقو خاموش کردمتختم دونفره بو...

____[The Forbidden Crossing]____

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹چند لحظه همون‌جا ایستادم.بعد بال...

فیک دختر گل فروش پارت یکویو کوک ۳ ماه مادرم مرده حالم اصلا خ...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

forced marriage"single part. ات : بسه دیگه شوگا : زنیکه عوضی...

spanish girl:6 فصل دوم

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط