The Unvanted roommate
The Unvanted roommate
________________________
ویو پارک یورین :
۷ماه بعد......
ماهه اخره بارداریم بود و به قوله کوک حواسم خیلی باید به خودم باشه... دکتر گفته باید استراحت داشته باشی....
شب شده بود... همه ی خانواده ها اومده بودن... خانواده ی من ؛ و کوک... ماری و ته یونگ هم اومده بودن و فضای خونه پر سده بود از خنده و شوخی.....
همه از باردار بودنم خوشحال بودن...
از ناری که دیگه نگم... عین بچه ها ذوق می کرد و هی میگفت من خاله شدمممم
صدای خونه پر شده بود از صدای خنده و جامه شراب..... ساعت دو بود که کم کم رفتن خونشون.... بعد از اون کوک اومد کنارم نشسته... خونه فضای ارومی داشت... سرشو رو شونه گذاشت و گفت...
_«حالت خوبه بیبی؟..... »
+«اره عزیزم... »
لبخندی زد و دستمو گرفت...
ویو صبح....
تو اشپزخونه بودم داشتم اب میخوردم که شکم درده عجیبی گرفتم.... نه... الان نه... یهو کیسه ابم پاره شد.. نمیتونستم باور کنم.....
+«کوککک»
که یهو دیدم عین غورباقه از مبل پرید...
نگاهم کرد... اما انگار باورش نمیشد.... چشاش قد نعلبکی شده و بود و با ناباوری نگام میکرد...
+«کوککک چیکار میکنیییی زود به بیمارستان ببرم»
یهو عین دیوونه ها دویید و رفت که لباساشو بپوشه.. چند بار نزدیک لباس خواب بپوشه... چند بار گوشی شو گم کرد... و چند بار هم نزدیک بود با دمپایی از خونه بره بیرون...
در حین درد خندیدم و گفتم
+«کوک اروم باش»
-«چطوری اروم باسم دخترمون داره به دنیا میادددد عررررررررر»
به هر بدبختی ای بود به بیمارستان رسیدیم و بردنم اتاق عمل
ویو جعون جونگ کوک:
استرس داشتم... استرس برای یورین .. نکنه چیزیش شه... نکنه بچه سالم نباشه... اصلا متوجه نشدم که تو این چند ساعت همش داشتم طول و عرض بیمارستان رو طی میکردم.... همه ی خانواده ها نگران و چشم به اتاق دوخته بودن... که ته یونگ گفت
&«اقای جعون جونگ کوک بگیر بشین بیمارستان رو سوراخ کردی»
نشستم سره جام که صدای نوزاد اومد.... قلبم وایساد... سریع پشته اتاق عمل رفتم که پرستار بیرون اومد....
$«تبریک میگم هم مادر و هم فرزد سالمن☺»
با شنیدن اون جمله اشک از چشام ریخت.... از خوشحالی گریه میکردم...
سریع رفتم تو اتاق.. یورینو دیدم.. لبخندی بی جون زده بود... رفتم سمتش و گونشو بوسیدم.... _«خسته نباشی پرنسسم.... »
لبخندی زد که پرستار وارد شد... نوزاد تو دستش بود.... چشام برق زد... گرفتم دستم... نسخه ی دوعه یورین بود.....
بینی و دهن کوچولو... اخمه ریزه بامزه... و دستای کوچولوی مشت شدش.... که یهو انگشتای کوچیکش دوره انگشتم حلقه شد... قلبم تسلیم شده بود... که پرستار گفت..
$«حالا اسم هم براش انتخاب کردین؟»
منو یورین با هم گفتیم...
نیلا..... درسته... اسمه شخصی که قرار بود زندگیمون رو شیرین کنه....
شب شده بود...
همه تو حیاطه ویلا بودیم... دوره اتیش رو مبلا نشسته بودیم و گرمه حرف زدن بودیم.. خانواده من و یورین...
هر چند وقت یبار میگفتیم و میخندیدیم ... بعضی مواقع هم یکی حرف میزد و به حرفاش گوش میدادیم... معمولا همه ی حرفا درباره ی خوشحالیه نوزاد بود...
منو یورین رو تابه دو نفره نشسته بودیم... تاب با سرعته ارومی حرکت میکرد.... یورین سرش رو شونم بود و منم دستشو گرفته بودم... نیلا هم تو اتاق تو گهوارش خوابیده بود... و من هیچی برام مهم نبود جز فرشته ی ۳ روزم.... و دختری که بدون اون نمیتونستم زندگی کنم.....
«بعضی مواقع بد شانسی ها بهترین اتفاق های زندگیتو برات رقم میزنن»
The and....
________________________
ویو پارک یورین :
۷ماه بعد......
ماهه اخره بارداریم بود و به قوله کوک حواسم خیلی باید به خودم باشه... دکتر گفته باید استراحت داشته باشی....
شب شده بود... همه ی خانواده ها اومده بودن... خانواده ی من ؛ و کوک... ماری و ته یونگ هم اومده بودن و فضای خونه پر سده بود از خنده و شوخی.....
همه از باردار بودنم خوشحال بودن...
از ناری که دیگه نگم... عین بچه ها ذوق می کرد و هی میگفت من خاله شدمممم
صدای خونه پر شده بود از صدای خنده و جامه شراب..... ساعت دو بود که کم کم رفتن خونشون.... بعد از اون کوک اومد کنارم نشسته... خونه فضای ارومی داشت... سرشو رو شونه گذاشت و گفت...
_«حالت خوبه بیبی؟..... »
+«اره عزیزم... »
لبخندی زد و دستمو گرفت...
ویو صبح....
تو اشپزخونه بودم داشتم اب میخوردم که شکم درده عجیبی گرفتم.... نه... الان نه... یهو کیسه ابم پاره شد.. نمیتونستم باور کنم.....
+«کوککک»
که یهو دیدم عین غورباقه از مبل پرید...
نگاهم کرد... اما انگار باورش نمیشد.... چشاش قد نعلبکی شده و بود و با ناباوری نگام میکرد...
+«کوککک چیکار میکنیییی زود به بیمارستان ببرم»
یهو عین دیوونه ها دویید و رفت که لباساشو بپوشه.. چند بار نزدیک لباس خواب بپوشه... چند بار گوشی شو گم کرد... و چند بار هم نزدیک بود با دمپایی از خونه بره بیرون...
در حین درد خندیدم و گفتم
+«کوک اروم باش»
-«چطوری اروم باسم دخترمون داره به دنیا میادددد عررررررررر»
به هر بدبختی ای بود به بیمارستان رسیدیم و بردنم اتاق عمل
ویو جعون جونگ کوک:
استرس داشتم... استرس برای یورین .. نکنه چیزیش شه... نکنه بچه سالم نباشه... اصلا متوجه نشدم که تو این چند ساعت همش داشتم طول و عرض بیمارستان رو طی میکردم.... همه ی خانواده ها نگران و چشم به اتاق دوخته بودن... که ته یونگ گفت
&«اقای جعون جونگ کوک بگیر بشین بیمارستان رو سوراخ کردی»
نشستم سره جام که صدای نوزاد اومد.... قلبم وایساد... سریع پشته اتاق عمل رفتم که پرستار بیرون اومد....
$«تبریک میگم هم مادر و هم فرزد سالمن☺»
با شنیدن اون جمله اشک از چشام ریخت.... از خوشحالی گریه میکردم...
سریع رفتم تو اتاق.. یورینو دیدم.. لبخندی بی جون زده بود... رفتم سمتش و گونشو بوسیدم.... _«خسته نباشی پرنسسم.... »
لبخندی زد که پرستار وارد شد... نوزاد تو دستش بود.... چشام برق زد... گرفتم دستم... نسخه ی دوعه یورین بود.....
بینی و دهن کوچولو... اخمه ریزه بامزه... و دستای کوچولوی مشت شدش.... که یهو انگشتای کوچیکش دوره انگشتم حلقه شد... قلبم تسلیم شده بود... که پرستار گفت..
$«حالا اسم هم براش انتخاب کردین؟»
منو یورین با هم گفتیم...
نیلا..... درسته... اسمه شخصی که قرار بود زندگیمون رو شیرین کنه....
شب شده بود...
همه تو حیاطه ویلا بودیم... دوره اتیش رو مبلا نشسته بودیم و گرمه حرف زدن بودیم.. خانواده من و یورین...
هر چند وقت یبار میگفتیم و میخندیدیم ... بعضی مواقع هم یکی حرف میزد و به حرفاش گوش میدادیم... معمولا همه ی حرفا درباره ی خوشحالیه نوزاد بود...
منو یورین رو تابه دو نفره نشسته بودیم... تاب با سرعته ارومی حرکت میکرد.... یورین سرش رو شونم بود و منم دستشو گرفته بودم... نیلا هم تو اتاق تو گهوارش خوابیده بود... و من هیچی برام مهم نبود جز فرشته ی ۳ روزم.... و دختری که بدون اون نمیتونستم زندگی کنم.....
«بعضی مواقع بد شانسی ها بهترین اتفاق های زندگیتو برات رقم میزنن»
The and....
- ۲۴۰
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط