{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

موقع اعزام، دوقلوها به گریه افتادند

موقع اعزام، دوقلوها به گریه افتادند
هاشم برگشت و بغلشان کرد
و هر سه خندیدند
این عکس، یادگار ماند برای روزهای بےپدری

شهید مدافع حرم #هاشم_دهقانی_نیا
#اردبیل، روستای شیخ احمد/ ۱۳۹۴

@shahidestaan
دیدگاه ها (۳)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

زندگینامه شهید محمد زیارتی_تنگستان _بندرخورشهاب

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

فصل دومپارت نهم | آخرین غروب تابستانیک هفته بعد...تعطیلات تا...

پارت ۱۵چند روز از گردش آخر هفته گذشته بود.رابطه‌ی نیلسو و جو...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

White Lotus | Final Part 35یک سال بعد...سئول دوباره پر از پو...

صدای باز شدن در آمد.تو روی مبل لم داده بودی، با چند تا کیسه‌...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط