𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟎
[ویو ا.ت]
با حس سردی چیزی تو دستم چشمام رو باز کردم...با تعجب نگاهی به اطراف کردم...من چرا تو بیمارستانم؟!
پرستار تا منو دید سریع جای سرُم رو تنظیم کرد و از اتاق بیرون رفت...
یه دقیقه نگذشت که در با شتاب باز شد...
با تعجب به فردی که بالا سرم اومد نگاه میکردم....
جیمین: ا.ت حالت خوبه؟!
ا.ت: من چرا اینجام؟! چه اتفاقی افتاده؟!
جیمین با تعجب گفت...
جیمین: یعنی چیزی از اتفاق هایی که افتاد یادت نمیاد؟!
ا.ت: م...من...فقط یادمه که تهیونگ ازم خواستگاری کرد و بهم گفت که چند روزی بهش فکر کنم و اون شب به خوبی تموم شد..همین...
جیمین: داشتی خواب میدی...
ا.ت: نه..نه...خواب نبود...عین واقعیت بود....
جیمین: اون شب به خوبی تموم نشد ا.ت...
ا.ت:چی؟!!
جیمین: یعنی تو چیزی راجب جونگکوک تو اون شب یادت نمیاد؟!
با اسم جونگکوک سرم گیج رفت و چشمام تار دید و تصاویر مبهمی از اون شب از جلو چشمام رد شد...گوشام سوت کشید و کم کم داشت یادم میومد که چه اتفاقاتی افتاده بود....
[ فلش بک به روز خواستگاری ]
[ویو جونگکوک]
با صدای بوق متعددِ ماشین ها به خودم اومدم...سرم رو تکون دادم...و پامو رو گاز گذاشتم و از اونجا دور شدم...
ولی اگه واقعا خودِ ا.ت باشه چی؟!
امتحانش که ضرری نداره....
خیابون رو دور زدم و جلوی در همون رستوران نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم...از پشت شیشه نگاهشون کردم.....
باورم نمیشد اون کیم تهیونگ عوضی داشت از ا.تِمن خواستگاری میکرد....
کنترلی رو اعصابم نداشتم و خون جلو چشمام رو گرفته بود...به سمت در رستوران پا تند کردم و با شتاب درو باز کردم....
[ویو ا.ت]
تهیونگ: ازت میخوام که همیشه کنارم بمونی و به زندگیم روشنایی ببخشی…قبول میکنی؟
قلبم داشت از جاش درمیومد و چشمام از کاسه زده بود بیرون....
به چشمام و گوش هام شک کرده بودم....
داشتم خواب میدیدم؟!
واقعا داشت ازم خواستگاری میکرد؟!
لب هام رو ازم هم فاصله دادم و تا میخواستم حرفی بزنم در با شتاب باز شد...
تهیونگ به پشت سرم نگاهی کرد و سریع از رو زانو هاش بلند شدو قیافهاش رنگ تعجب گرفت....
چرخیدم تا دلیل اینهمه تعجب تهیونگ رو بفهمم....
با دیدن اون فرد خون تو رگام خشک شد و ابروهام از تعجب بالا رفت....
ا.ت: ج..جونگ...ک...کوک....
خیلی تغییر کرده بود... زیر چشماش تیره
و موهاش بهم ریخته بود....
با تنفر به تهیونگ خیره شده بود...از خشم تند تند نفس میکشید.....چشماش قرمزِ قرمز بود و صورتش سرخ شده بود....رگهای گردنش از عصبانیت بیرون زده بود....
دستش رو مشت کرد و عربده ای کشید و با شتاب سمت تهیونگ اومد و مشت محکمی به صورتش زد....که باعث شد تهیونگ به میز بخوره و رو زمین پرتشه...اما این تازه اولش بود...مطمئن بودم که بدتر ازین هم قراره اتفاق بیفته....
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗𝟎
[ویو ا.ت]
با حس سردی چیزی تو دستم چشمام رو باز کردم...با تعجب نگاهی به اطراف کردم...من چرا تو بیمارستانم؟!
پرستار تا منو دید سریع جای سرُم رو تنظیم کرد و از اتاق بیرون رفت...
یه دقیقه نگذشت که در با شتاب باز شد...
با تعجب به فردی که بالا سرم اومد نگاه میکردم....
جیمین: ا.ت حالت خوبه؟!
ا.ت: من چرا اینجام؟! چه اتفاقی افتاده؟!
جیمین با تعجب گفت...
جیمین: یعنی چیزی از اتفاق هایی که افتاد یادت نمیاد؟!
ا.ت: م...من...فقط یادمه که تهیونگ ازم خواستگاری کرد و بهم گفت که چند روزی بهش فکر کنم و اون شب به خوبی تموم شد..همین...
جیمین: داشتی خواب میدی...
ا.ت: نه..نه...خواب نبود...عین واقعیت بود....
جیمین: اون شب به خوبی تموم نشد ا.ت...
ا.ت:چی؟!!
جیمین: یعنی تو چیزی راجب جونگکوک تو اون شب یادت نمیاد؟!
با اسم جونگکوک سرم گیج رفت و چشمام تار دید و تصاویر مبهمی از اون شب از جلو چشمام رد شد...گوشام سوت کشید و کم کم داشت یادم میومد که چه اتفاقاتی افتاده بود....
[ فلش بک به روز خواستگاری ]
[ویو جونگکوک]
با صدای بوق متعددِ ماشین ها به خودم اومدم...سرم رو تکون دادم...و پامو رو گاز گذاشتم و از اونجا دور شدم...
ولی اگه واقعا خودِ ا.ت باشه چی؟!
امتحانش که ضرری نداره....
خیابون رو دور زدم و جلوی در همون رستوران نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم...از پشت شیشه نگاهشون کردم.....
باورم نمیشد اون کیم تهیونگ عوضی داشت از ا.تِمن خواستگاری میکرد....
کنترلی رو اعصابم نداشتم و خون جلو چشمام رو گرفته بود...به سمت در رستوران پا تند کردم و با شتاب درو باز کردم....
[ویو ا.ت]
تهیونگ: ازت میخوام که همیشه کنارم بمونی و به زندگیم روشنایی ببخشی…قبول میکنی؟
قلبم داشت از جاش درمیومد و چشمام از کاسه زده بود بیرون....
به چشمام و گوش هام شک کرده بودم....
داشتم خواب میدیدم؟!
واقعا داشت ازم خواستگاری میکرد؟!
لب هام رو ازم هم فاصله دادم و تا میخواستم حرفی بزنم در با شتاب باز شد...
تهیونگ به پشت سرم نگاهی کرد و سریع از رو زانو هاش بلند شدو قیافهاش رنگ تعجب گرفت....
چرخیدم تا دلیل اینهمه تعجب تهیونگ رو بفهمم....
با دیدن اون فرد خون تو رگام خشک شد و ابروهام از تعجب بالا رفت....
ا.ت: ج..جونگ...ک...کوک....
خیلی تغییر کرده بود... زیر چشماش تیره
و موهاش بهم ریخته بود....
با تنفر به تهیونگ خیره شده بود...از خشم تند تند نفس میکشید.....چشماش قرمزِ قرمز بود و صورتش سرخ شده بود....رگهای گردنش از عصبانیت بیرون زده بود....
دستش رو مشت کرد و عربده ای کشید و با شتاب سمت تهیونگ اومد و مشت محکمی به صورتش زد....که باعث شد تهیونگ به میز بخوره و رو زمین پرتشه...اما این تازه اولش بود...مطمئن بودم که بدتر ازین هم قراره اتفاق بیفته....
- ۱۰۶.۳k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط