{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مرثیه در سکوت بامداد...📷📸

#مرثیه در سکوت بامداد...📷📸
باشد که مردابم به اعماق تباهی کشاند
تا کبوتر سپید شعرم
بر تضرع سرخ انگشت ها بخواند
اگر صدای عشقی آنهمه راستین
ایمان خسته ام را
پایاب رستگاری باشد.
دیرینه تر از خداست این زخم
که اهریمنانش بر سریر جراحت
پایکوبانند
آه ،با صورتک های خندان این دنیا
از کوهبار گریه ها چه بگویم ؟
که انسان را دیگر
مجال نوشخندی نیست ،
اگر از شرافتش خاطره ئی باشد
هیهات ! ما را دیگر آشنائی نمانده
تا با هجوم گریه هامان
فاجعه ی سکوت را
از باورها تطهیر کنیم
دریغا
بامداد خالی از گنجشکان پرگوی باغ
دریغا جشن مذهبی سرودها
در محراب آنهمه عشق !
” خدایرا مسجد من کجاست
ای ناخدای من !
تا در شبستان همیشه هاش
بخوابم
که دیگر این آوارگی را
ملجائی نیست .
و صداقت را در دیار دلقکها جائی نیست .
آه ای پائیز بزرگ ! در فصل ، فصل ادبار تو
با سنبله های معصوم جوانی مان
چه آفت ها که نرفت !
بی سر پناه گیسوان فاخره ی عشق
از تیغه های آفتابی بس بیهوده
مجروح شدیم
آه که شهید شدیم
از رسوب خونین وحشت ها
و انزوا !
ای بامداد !
ای بامداد آخرین !
گنجشکان پرگوی باغ را بفرمای
تا همهمه ای سرکنند
در ختم پائیز بزرگ ،
و با یقین گوارای بهار
شیرین ترانه های دیگر
بیاغاز!
از خرمنبار اینهمه سکوت
مناجاتی بساز
خدای را ، خدای را
ای بامداد بزرگ !

#ابراهیم_منصفی #رامی_جنوب
دیدگاه ها (۱)

فصل دوم_آمادگی برای ماموریت

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

فیک : بین راندها

#تنها‌گریستن...به واحه ی زرد ذهن که رسیدیسراب را بپذیرصمیمان...

#مناجات(۲)...کجاست غلغه ی آن هزاران کلام آبیدر مغز خون من ؟س...

پادشاه فصل ها پاییز 🍁🍂🍁🍂🍁 آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با...

#گفته های ناگفته...یادت هستچرا دیوانه شدمو چرا از حیرت عشقسر...

#در رثای انسانی که منم...سرسام ناتمامی تودر مغز خون منچونان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط