فصل دوم_آمادگی برای ماموریت
P15
پادشاه دستور داده بود اِلورا و کِیلیرا در یکی از اتاق های مهمان قصر مستقر شوند.
اِلورا وقتی وارد اتاق شد، با تعجب به تخت بزرگ و پرده های سنگین نگاه کرد.
_کیلی...
کِیلیرا که داشت کیفش را روی تخت پرت میکرد، گفت:
_هوم؟
_این تخت از کل کلبه مون بزرگ تره.
کِیلیرا روی تخت نشست.
_و نرم تر.
بعد خودش را روی تخت انداخت.
_من دیگه بر نمی گردم😌
اِلورا خندید.
_تو پنج دقیقه ست اومدی اینجا.
_دقیقا. تصمیمم رو گرفتم.
اِلورا به سمت پنجره رفت و باغ های قصر را نگاه کرد.
_عجیب نیست؟
_چی؟
_اینکه بعد از ده سال دوباره برگشتم اینجا.
کِیلیرا نگاهش کرد.
_برگشتت به قصر عجیبه یا دوباره دیدن آدریان؟ 😏
اِلورا چند لحظه سکوت کرد.
_شاید آدریان. 🤭
کِیلیرا لبخند زد.
_خوش حالم که پیداش کردی.
اِلورا برگشت.
_منم.
بعد ناگهان صدای ضربه ای به در آمد.
هر دو برگشتند.
در باز شد و آدریان وارد شد.
_مزاحم نیستم؟
کِیلیرا بلافاصله گفت:
_نه، ولی اگه برای دیدن اِلی اومدی، باید اول از من اجازه بگیری.
آدریان خندید.
_میخوای تا آخر عمر مراقبش باشی؟
_معلومه.
اِلورا لبخند زد.
_کِیلی از وقتی منو پیدا کرده همین طوریه.
آدریان چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
_دوستای ده ساله؟
کِیلیرا با غرور گفت:
_بهترین دوستش.
آدریان لبخند زد.
_پس ممنونم.
کِیلیرا کمی متعجب شد.
_برای چی؟
_اینکه تنهاش نذاشتی.
برای لحظه ای سکوت شد.
کِیلیرا فقط سر تکان داد.
_لازم نیست تشکر کنی.
آدریان نگاهش را به اِلورا دوخت.
_فردا آموزش ها شروع میشن. پدرم گفته همه باید صبح زود در حیاط تمرین باشند.
کِیلیرا با شنیدن«تمرین» لبخند زد.
_بالاخره یه چیز جالب.
آدریان:
_البته رِیوِن هم هست.
لبخند کِیلیرا محو شد.
_اوه.(دلتم بخواد😂😐)
اِلورا خندید.
_چی شد؟
_هیچی.
آدریان:
_تو ازش بدت میاد؟
کیلیرا خیلی جدی گفت:
_نه.
مکث کرد.
_فقط از قدش متنفرم.
🤣
🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨
صبح روز بعد حیاط تمرین قصر، پر از سرباز بود.
کِیلِن در مقابل چهار نفر ایستاده بود.
_این دو هفته قرار نیست فقط مبارزه یاد بگیرید. هر کدام از شما باید بدونید در شرایط غیر منتظره چه تصمیمی بگیرید.
رِیوِن شمشیرش را گرفت.
_پس از کجا شروع کنیم؟
کِیلِن به سمت کِیلیرا نگاه کرد.
_اول شما دو نفر.
کِیلیرا ابرو بالا انداخت.
_من و کی؟
کِیلِن به رِیوِن اشاره کرد.
_شما.
رِیوِن لبخند زد.
_چه انتخاب خوبی.
کِیلیرا شمشیرش را بیرون کشید.
_این بار دیگه وسط مبارزه کسی ما رو متوقف نمی کنه.
کیلن آه کشید.
_دقیقا به همین دلیل شما دو نفر باید با هم تمرین کنید.
رِیوِن و کِیلیرا هم زمان گفتند:
_چی؟!
آدریان خندید.
اِلورا زیرلب گفت:
_این دو هفته طولانی میگذره...
کِیلِن با خونسردی جواب داد:
_خیلی.
و اولین جلسه ی آموزش هنوز شروع نشده بود که کِیلیرا و رِیون دوباره روبه روی هم قرار گرفتند.
رِیوِن گفت:
_آماده ای، کوتوله؟
کِیلیرا شمشیرش را بالا آورد.
_آماده باش، نردبون.
کِیلِن:
_... من از همین الان پشیمونم. 😐😂
(خوشگلا شروع مدرسه ها چطور بود؟ 😂
برای من که جهنم 😣)
پادشاه دستور داده بود اِلورا و کِیلیرا در یکی از اتاق های مهمان قصر مستقر شوند.
اِلورا وقتی وارد اتاق شد، با تعجب به تخت بزرگ و پرده های سنگین نگاه کرد.
_کیلی...
کِیلیرا که داشت کیفش را روی تخت پرت میکرد، گفت:
_هوم؟
_این تخت از کل کلبه مون بزرگ تره.
کِیلیرا روی تخت نشست.
_و نرم تر.
بعد خودش را روی تخت انداخت.
_من دیگه بر نمی گردم😌
اِلورا خندید.
_تو پنج دقیقه ست اومدی اینجا.
_دقیقا. تصمیمم رو گرفتم.
اِلورا به سمت پنجره رفت و باغ های قصر را نگاه کرد.
_عجیب نیست؟
_چی؟
_اینکه بعد از ده سال دوباره برگشتم اینجا.
کِیلیرا نگاهش کرد.
_برگشتت به قصر عجیبه یا دوباره دیدن آدریان؟ 😏
اِلورا چند لحظه سکوت کرد.
_شاید آدریان. 🤭
کِیلیرا لبخند زد.
_خوش حالم که پیداش کردی.
اِلورا برگشت.
_منم.
بعد ناگهان صدای ضربه ای به در آمد.
هر دو برگشتند.
در باز شد و آدریان وارد شد.
_مزاحم نیستم؟
کِیلیرا بلافاصله گفت:
_نه، ولی اگه برای دیدن اِلی اومدی، باید اول از من اجازه بگیری.
آدریان خندید.
_میخوای تا آخر عمر مراقبش باشی؟
_معلومه.
اِلورا لبخند زد.
_کِیلی از وقتی منو پیدا کرده همین طوریه.
آدریان چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
_دوستای ده ساله؟
کِیلیرا با غرور گفت:
_بهترین دوستش.
آدریان لبخند زد.
_پس ممنونم.
کِیلیرا کمی متعجب شد.
_برای چی؟
_اینکه تنهاش نذاشتی.
برای لحظه ای سکوت شد.
کِیلیرا فقط سر تکان داد.
_لازم نیست تشکر کنی.
آدریان نگاهش را به اِلورا دوخت.
_فردا آموزش ها شروع میشن. پدرم گفته همه باید صبح زود در حیاط تمرین باشند.
کِیلیرا با شنیدن«تمرین» لبخند زد.
_بالاخره یه چیز جالب.
آدریان:
_البته رِیوِن هم هست.
لبخند کِیلیرا محو شد.
_اوه.(دلتم بخواد😂😐)
اِلورا خندید.
_چی شد؟
_هیچی.
آدریان:
_تو ازش بدت میاد؟
کیلیرا خیلی جدی گفت:
_نه.
مکث کرد.
_فقط از قدش متنفرم.
🤣
🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨🌹✨
صبح روز بعد حیاط تمرین قصر، پر از سرباز بود.
کِیلِن در مقابل چهار نفر ایستاده بود.
_این دو هفته قرار نیست فقط مبارزه یاد بگیرید. هر کدام از شما باید بدونید در شرایط غیر منتظره چه تصمیمی بگیرید.
رِیوِن شمشیرش را گرفت.
_پس از کجا شروع کنیم؟
کِیلِن به سمت کِیلیرا نگاه کرد.
_اول شما دو نفر.
کِیلیرا ابرو بالا انداخت.
_من و کی؟
کِیلِن به رِیوِن اشاره کرد.
_شما.
رِیوِن لبخند زد.
_چه انتخاب خوبی.
کِیلیرا شمشیرش را بیرون کشید.
_این بار دیگه وسط مبارزه کسی ما رو متوقف نمی کنه.
کیلن آه کشید.
_دقیقا به همین دلیل شما دو نفر باید با هم تمرین کنید.
رِیوِن و کِیلیرا هم زمان گفتند:
_چی؟!
آدریان خندید.
اِلورا زیرلب گفت:
_این دو هفته طولانی میگذره...
کِیلِن با خونسردی جواب داد:
_خیلی.
و اولین جلسه ی آموزش هنوز شروع نشده بود که کِیلیرا و رِیون دوباره روبه روی هم قرار گرفتند.
رِیوِن گفت:
_آماده ای، کوتوله؟
کِیلیرا شمشیرش را بالا آورد.
_آماده باش، نردبون.
کِیلِن:
_... من از همین الان پشیمونم. 😐😂
(خوشگلا شروع مدرسه ها چطور بود؟ 😂
برای من که جهنم 😣)
- ۲.۱k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط