میانه روی
امیدی نیست امیدی بر جان بی جانم نیست... شوکه، خسته ،ناامید هیچ یک از آن نیستم ؛حتی خرسند و شاداب و خندان , هم نیستم زندگی برایم بی معنا نیست به گونه ای عجیب! معنادار و زیبا هم نیست.
لب هایم ، خندان بود اما به طرز غریبانه ای چشمانم نمی خندید ..... دیدگانم گریان است و احساساتهای اطراف خود را نمی فهمم یا به هنگاهی که از درون در حال عذاب و رنج هستم اما پیکر بی جانم دگر توان سختی را ندارد و به فجیعانه ترین حد خود رسیده است میانه بودن را بر می گزیند ؛
آری میانه حرکت می کردم ،تمامی عارفان دین و پیشوایان میانه روی را توصیه کردند اما در طرز رفتارهای خود واکنش های ابراز احساسات، و حتى حیات و فلسفه زیستن.... میانه بودن به گونه ای سخت است! ....
نه راهی برای برای پیشروی داری و زیاده روی داری و نه کنترل و راحتی برای بخشش و بازگشتن است.
میانه تصمیم بگیرم؟ این سخنان را نگو که نمی توانم نخندم!
میانه روی چیست؟ راهی برای فراموشی ماهیت درونی خود و زیر پا گذاشتن تمام عقایدت ... لحفله ای که با عزیزانم هار هار به بخت خود می خندیدم ولی خواستار و فریادی از اعماق وجودم بودم، نیازمند رها کردن بغض گلوی خود در آغوش اعماق همان عزیزان بودم .... همچنان باید میانه باشم؟ آری باید باشم چون آنها را همانند پاره تنم می دانستم اما احمقانه در حال خیانت و اهانت به تمام وجودیت خود هستم! دل کوچکی دارم؟ خیر به اندازه کوهی دل من بزرگ شده است زیرا سخنان تا ناگفته بسیاری در خود جای داده!
لب هایم ، خندان بود اما به طرز غریبانه ای چشمانم نمی خندید ..... دیدگانم گریان است و احساساتهای اطراف خود را نمی فهمم یا به هنگاهی که از درون در حال عذاب و رنج هستم اما پیکر بی جانم دگر توان سختی را ندارد و به فجیعانه ترین حد خود رسیده است میانه بودن را بر می گزیند ؛
آری میانه حرکت می کردم ،تمامی عارفان دین و پیشوایان میانه روی را توصیه کردند اما در طرز رفتارهای خود واکنش های ابراز احساسات، و حتى حیات و فلسفه زیستن.... میانه بودن به گونه ای سخت است! ....
نه راهی برای برای پیشروی داری و زیاده روی داری و نه کنترل و راحتی برای بخشش و بازگشتن است.
میانه تصمیم بگیرم؟ این سخنان را نگو که نمی توانم نخندم!
میانه روی چیست؟ راهی برای فراموشی ماهیت درونی خود و زیر پا گذاشتن تمام عقایدت ... لحفله ای که با عزیزانم هار هار به بخت خود می خندیدم ولی خواستار و فریادی از اعماق وجودم بودم، نیازمند رها کردن بغض گلوی خود در آغوش اعماق همان عزیزان بودم .... همچنان باید میانه باشم؟ آری باید باشم چون آنها را همانند پاره تنم می دانستم اما احمقانه در حال خیانت و اهانت به تمام وجودیت خود هستم! دل کوچکی دارم؟ خیر به اندازه کوهی دل من بزرگ شده است زیرا سخنان تا ناگفته بسیاری در خود جای داده!
- ۲.۷k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط