آن‌ها دوباره شروع به حرف زدن کردند، اما این بار یاد گرفتن

آن‌ها دوباره شروع به حرف زدن کردند، اما این بار یاد گرفتند که گفت‌وگوهای سخت را به تعویق نیندازند و احساساتشان را با سکوت یا عصبانیت پنهان نکنند.

جیمین مسئولیت تغییر رفتارش را جدی گرفت. او می‌دانست که عذرخواهی فقط آغاز راه است و ا.ت هیچ وظیفه‌ای ندارد که به خاطر تلاش‌هایش فوراً به او اعتماد کند.

ا.ت هم یاد گرفت که می‌تواند دوستش داشته باشد و در عین حال، مرزهای خودش را حفظ کند. اگر ناراحت بود، آن را بیان می‌کرد؛ اگر به زمان نیاز داشت، درخواستش را می‌گفت.

یک شب، چند هفته بعد، هر دو در اتاق نشیمن نشسته بودند. باران آرامی پشت پنجره می‌بارید و تلویزیون بی‌صدا روشن بود.

ا.ت سرش را به پشتی مبل تکیه داده بود. جیمین کنارش نشسته بود، اما مثل گذشته بی‌مقدمه او را در آغوش نگرفت.

چند دقیقه بعد، ا.ت خودش کمی به او نزدیک شد.

ا.ت: جیمین؟

جیمین: جانم؟

ا.ت: می‌تونم بغلت کنم؟

جیمین برای لحظه‌ای به او نگاه کرد. این بار لبخندش آرام و محتاط بود.

جیمین: البته، اگه خودت می‌خوای.

ا.ت به او نزدیک شد و در آغوشش گرفت.

جیمین دست‌هایش را آرام دور او قرار داد و منتظر ماند تا خودش راحت باشد. ا.ت سرش را روی شانه‌اش گذاشت و چشم‌هایش را بست.

اشک آرامی از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

جیمین: حالت خوبه؟

ا.ت: آره... فقط هنوز بعضی چیزها درد دارن.

جیمین: می‌دونم. لازم نیست جلوی من وانمود کنی که همیشه خوبی.

ا.ت محکم‌تر به او تکیه داد.

ا.ت: نمی‌خوام دوباره قول‌های بزرگ بشنوم، جیمین. فقط می‌خوام هر روز با رفتارت بهم نشون بدی که می‌تونم کنارت احساس امنیت کنم.

جیمین: می‌فهمم. این بار نمی‌خوام ازت بخوام به قولم اعتماد کنی. می‌خوام با رفتارم نشون بدم که مسئولیتش رو می‌پذیرم.

ا.ت چیزی نگفت. فقط برای چند لحظه در آغوشش ماند.

بیرون، باران همچنان می‌بارید.

هیچ‌کدام نمی‌توانستند گذشته را تغییر دهند. هیچ جمله‌ای نمی‌توانست آن شب را پاک کند و هیچ آغوشی نمی‌توانست تمام دردهای ا.ت را یک‌باره از بین ببرد.

اما حالا، ا.ت می‌دانست که مجبور نیست برای نگه داشتن کسی، از خودش دست بکشد.

و جیمین می‌دانست که عشقش به ا.ت، او را از مسئولیت رفتارش معاف نمی‌کند.

آن‌ها هنوز راهی طولانی پیش رو داشتند؛ راهی که در آن اعتماد باید دوباره ساخته می‌شد و احترام باید هر روز در رفتارشان دیده می‌شد.

این بار، ا.ت از روی ترسِ از دست دادن جیمین کنارش نمانده بود.

خودش انتخاب کرده بود که یک فرصت دیگر به رابطه‌شان بدهد؛ با چشم‌هایی باز، با مرزهایی روشن و با این آگاهی که دوست داشتن کسی، به معنای پذیرفتن هر رفتاری نیست.

جیمین هم فهمیده بود که قول واقعی، فقط جمله‌ای نیست که در یک شب عاشقانه گفته می‌شود.
قول واقعی، همان رفتاری است که وقتی عصبانی هستی، وقتی خسته‌ای و وقتی همه‌چیز سخت می‌شود، باز هم انتخاب می‌کنی.

و آن شب، وقتی ا.ت آرام در آغوشش نشست، جیمین برای اولین بار بعد از مدت‌ها سعی نکرد چیزی را با حرف‌هایش درست کند.

فقط به او گوش داد.

چون این بار، عشق قرار نبود با یک قول بزرگ ثابت شود؛ قرار بود در روزهای معمولی، در لحظه‌های سخت و در انتخاب‌های کوچکشان معنا پیدا کند.

پایان داستان «قولی که شکستی» 💗🌷

گیلیلیلیلیلیلی

حمایت کنیددددددددددددددد 🫠 🤍 ✨
دیدگاه ها (۲)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

پارت آخر

فاصله یک لبخند تا جنون

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۲ — بالاخره گفتمبعد از آن روز، همه‌چ...

فیک جونگکوک

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟝: حرف‌های ناگفتهروز بعد، ا/ت از ساختمان دا...

میبخشی پارت ۵

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط