برده عمارت جئون

پارت ⁷⁹
تن یخ زده ام چسبیده بود به تنش و حتی نمیتونستم پلک بزنم.


احساس بدی داشتم که مچم رو موقع فرار گرفته،حالا که سر بزنگاه گیرم انداخته بود چه جوابی میتونستم بدم.

وقتی به موهام چنگ زد و تنم رو به طرف خودش برگردوند هنوز نمیتونستم پلک بزنم.

سرش رو پایین آورد و اون تیله های مشکی و یخ زده اش رو دوخت بهم.

نیشخندی زد و گفت:
-کجا میخواستی بری؟
اصلا کجا رو داشتی که بری؟

-جونگکوک...

پشت دستش رو دوبار به آرومی روی لب هام کوبید و با لحن ترسناکی گفت:

-هیششش...صدا نشنوم...
نمیتونستم بذارم شب عروسی شوهرت و از دست بدی

-بذار برم...من...من طاقت ندارم...

با همون پشت دست اشکام رو پاک کرد:
-وقتی پسر منو میکشتی فکر نکردی منم طاقت ندارم؟

بوگوم فقط می‌خواست بارون و ببینه...

دستم رو بالا آوردم و روی صورتش گذاشتم،پوستش یخ بود،به سردی برفای قطب شمال:


-با عذاب دادنم دلت خنک نمیشه فقط خودت عذاب میکشی!

با خشونت موهام رو کشید و تنم رو به طرف بادیگاردش هل داد و گفت:


-ببرش تو ماشین و حواست باشه فرار نکنه
پشت سر ماشین عروس بیارش


وقتی سوار ماشین شدم دیدمش که وارد تالار شد.


فقط یک ساعت بعد مراسم تموم شد،انگار همه چیز رو زده بودن روی دور تند.


مراسمی که تا نیمه شب باید ادامه پیدا می‌کرد قبل از موعد تموم شده و مهمونا آماده میشدن برای رفتن.

جونگکوک در حالیکه دست یونا رو گرفته بود کمک کرد که توی ماشین بشینه.


جا دادن اون همه پف و دنباله روی صندلی واقعا کار سختی بود.
فکر می کردم جونگکوک عصبانی میشه اما با حوصله یونا رو سوار کرد و خودش پشت فرمون نشست.

نگاهش برزخی بود وقتی روم نشست،یه نگاه تاریک و سیاه.
چند دقیقه ی بعد همگی به طرف عمارت رفتیم و من نگاهم روی گل های ماشین عروس خشک شده بود.


وقتی به خودم اومدم دیدم صورتم غرق اشک شده.


چون حسرت همون ماشین عروس ساده با گلایی که به زودی میمردن هم روی دلم مونده بود
حسرت همه چی.


حالا باید شوهرم رو میدیدم که با دوست صمیمی و دوران بچگیم به اتاق قبلی خودم میرفتن.


روی تخت خودم میخوابیدن.

وقتی به خونه رسیدیم هنوز چند تا ماشین همراهی مون میکردن که فامیلای نزدیک یونا هم جزوشون بود.


وقتی از ماشین پیاده شدم دیگه جونی نداشتم.
میخواستم برم پیش دیلان و تا صبح همونجا بمونم اما با اشاره جونگکوک یکی از آدماش جلوم رو گرفت و گفت:
-آقا دستور دادن بفرمایید داخل

دخترا ببخشید از دیروز آنتنم پریده بود نتونستم زودتر پارت و اپ کنم
دیدگاه ها (۴۳)

پارت دو---دست‌بندهای پلاستیکی از مچ‌هات باز شد، اما قبل از ا...

Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤ویو: پایان مهمونی ـ ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : ششم » بعد همه سوار ون ها شدن و راه ا...

پارت ۵۸

چند پارتی (درخواستی)

جوانه عشق در قلبی سنگی))part:16ویولارابا دردی از سمت سی/نم ...

《نوری در دنیای مرده ها 》پارت ¹¹ویو یونا همین جور گریه میکردم...

ترکم نکن

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط