پارت دو
پارت دو
---
دستبندهای پلاستیکی از مچهات باز شد، اما قبل از اینکه فرصت کنی حتی به فرار فکر کنی، یکی از بادیگاردها درِ ماشین شاسیبلند و ضدگلولهی جونگکوک رو برات باز کرد. جونگکوک خودش هم سوار شد و کنار تو روی صندلی چرمی نشست. بوی ادکلن تلخ و سردش کل فضای ماشین رو پر کرده بود.
ماشین با سرعت سرسامآوری از اون انبار دور شد و وارد بزرگراههای خلوت و بارانزدهی سئول شد. سکوت سنگینی توی ماشین حاکم بود. تو سرت رو چرخوندی و به قطرات باران که روی شیشه سر میخوردند نگاه کردی، اما از گوشهی چشم حواست به جونگکوک بود که داشت با لپتاپش کار میکرد. نور صفحهی لپتاپ روی صورت زاویهدار و جذابش افتاده بود.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با همون صدای بم و جذابش گفت:
- «دست از نگاه کردن به من بردار، بیبیگرل. فرار کردن از اینجا اونقدرها هم که فکر میکنی راحت نیست.»
با حرص برگشتی سمتش و گفتی:
- «کی داشت به تو نگاه میکرد؟! اصلاً من چرا باید اینجا باشم؟ دوربینم کجاست؟ مگه من چیکار کردم جز اینکه...»
جونگکوک بالاخره سرش رو چرخوند و بهت خیره شد. نگاهش جدی اما شیطنتآمیز بود. دستش رو دراز کرد و چند تار از موهات رو که روی صورتت افتاده بود، پشت گوشت گذاشت. لمس انگشتهای سردش لرزهی خفیفی به تنت انداخت.
- «دوربینت پیش منه. تمام عکسهات هم پاک شدند... نگران نباش، مدرکی دست کسی نیست. اما تو... تو راز بزرگی رو دیدی که نباید میدیدی. پس تا زمانی که مطمئن بشم خبرچین نیستی، باید تحت نظر من باشی.»
نیم ساعت بعد، ماشین جلوی یک عمارت فوقالعاده بزرگ و باشکوه در بالای تپههای سئول ایستاد. عمارتی تاریک، مرموز و پر از بادیگارد.
جونگکوک پیاده شد و در رو برات باز کرد. دستت رو گرفت و توی عمارت کشید. خدمتکارها با سر خم شده به استقبالش اومدن.
اون تو رو به یک اتاق بزرگ، با دکوراسیون کلاسیک و لوکس هدایت کرد و در رو قفل کرد!
- «امشب اینجا استراحت کن. فردا صبح... دربارهی سرنوشتت با هم صحبت میکنیم.»
چند ساعت بعد، وقتی خونه کاملاً در سکوت فرو رفته بود، صدای آرام باز شدن در اتاق رو شنیدی. سایهای بلند توی چارچوب در نمایان شد... جونگکوک بود که با یک لیوان آب و یک بشقاب غذا وارد شد، در حالی که کت رسمیاش رو درآورده بود و آستینهای پیراهن سفیدش رو تا آرنج بالا زده بود...
---
بهه نظرتون جونگکوک نصف شبی اومده توی اتاق چیکار؟
---
دستبندهای پلاستیکی از مچهات باز شد، اما قبل از اینکه فرصت کنی حتی به فرار فکر کنی، یکی از بادیگاردها درِ ماشین شاسیبلند و ضدگلولهی جونگکوک رو برات باز کرد. جونگکوک خودش هم سوار شد و کنار تو روی صندلی چرمی نشست. بوی ادکلن تلخ و سردش کل فضای ماشین رو پر کرده بود.
ماشین با سرعت سرسامآوری از اون انبار دور شد و وارد بزرگراههای خلوت و بارانزدهی سئول شد. سکوت سنگینی توی ماشین حاکم بود. تو سرت رو چرخوندی و به قطرات باران که روی شیشه سر میخوردند نگاه کردی، اما از گوشهی چشم حواست به جونگکوک بود که داشت با لپتاپش کار میکرد. نور صفحهی لپتاپ روی صورت زاویهدار و جذابش افتاده بود.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه، با همون صدای بم و جذابش گفت:
- «دست از نگاه کردن به من بردار، بیبیگرل. فرار کردن از اینجا اونقدرها هم که فکر میکنی راحت نیست.»
با حرص برگشتی سمتش و گفتی:
- «کی داشت به تو نگاه میکرد؟! اصلاً من چرا باید اینجا باشم؟ دوربینم کجاست؟ مگه من چیکار کردم جز اینکه...»
جونگکوک بالاخره سرش رو چرخوند و بهت خیره شد. نگاهش جدی اما شیطنتآمیز بود. دستش رو دراز کرد و چند تار از موهات رو که روی صورتت افتاده بود، پشت گوشت گذاشت. لمس انگشتهای سردش لرزهی خفیفی به تنت انداخت.
- «دوربینت پیش منه. تمام عکسهات هم پاک شدند... نگران نباش، مدرکی دست کسی نیست. اما تو... تو راز بزرگی رو دیدی که نباید میدیدی. پس تا زمانی که مطمئن بشم خبرچین نیستی، باید تحت نظر من باشی.»
نیم ساعت بعد، ماشین جلوی یک عمارت فوقالعاده بزرگ و باشکوه در بالای تپههای سئول ایستاد. عمارتی تاریک، مرموز و پر از بادیگارد.
جونگکوک پیاده شد و در رو برات باز کرد. دستت رو گرفت و توی عمارت کشید. خدمتکارها با سر خم شده به استقبالش اومدن.
اون تو رو به یک اتاق بزرگ، با دکوراسیون کلاسیک و لوکس هدایت کرد و در رو قفل کرد!
- «امشب اینجا استراحت کن. فردا صبح... دربارهی سرنوشتت با هم صحبت میکنیم.»
چند ساعت بعد، وقتی خونه کاملاً در سکوت فرو رفته بود، صدای آرام باز شدن در اتاق رو شنیدی. سایهای بلند توی چارچوب در نمایان شد... جونگکوک بود که با یک لیوان آب و یک بشقاب غذا وارد شد، در حالی که کت رسمیاش رو درآورده بود و آستینهای پیراهن سفیدش رو تا آرنج بالا زده بود...
---
بهه نظرتون جونگکوک نصف شبی اومده توی اتاق چیکار؟
- ۱.۵k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط