سناریو باکودکو

مرحم عشق
پارت ۱۸


یه مشت خورد تو صورتش و دن ایزوکو رو ول کرد و افتاد زمین ایزوکو با تعجب بهش نگاه میکرد خون دماغ شده بود سرشو بالا اورد و
👹: کدوم عوضی ای اینکار رو کرد 💢
💥: من 💢🤬
دن و ایزوکو هم زمان سرشونو برگردوند و بله کسی که یه مشت نصار دن کرده بود کسی نبود به جز کاتسوکی
ایزوکو وقتی کاتسوکی رو دید ترسید چون کاتسوکی به شدت عصبانی بود چهرش قرمز شده و توی چشمش خون جمع شده بود رگای گردنش باد کرده بودند دشتشو جوری مشت کرده بود که خون توش جریان نداشت و سفید شده بود و سنگین نفس میکشید ایزوکو هیچ وقت کاتسوکی رو اینطور ندیده بود
^بنده: وای الان قتل میشه کاتسوکی جون ارامشتو حفظ کن عزیزم 😧
^ بنده: فاتحه‌ی دن خواندست خدا بیاموزدش
کاتسوکی قدم قدم به سمت دن رفت اروم ایزوکو رو کنار زد و رو به روی دن وایستاد
👹: تو دیگه کی هستی چرا بهم مشت زدی عوضی هان 😠
کاتسوکی چیزی نمیگفت فقط به دن خیره شده بود و چیزی زیر لب زمزمه میکرد
دن یه قدم جلو اومد و
👹: چیه نکنه ترسیدی اخه ترسو فکر کردی با یه مشت کارمو ساختی ولی اینطور نیست من خیلی قوی تر از این حرفام ریزه میزه
کاتسوکی همچنان کاری نمیکرد دن یکمی سرشو کج کرد و به ایزوکو نگاه کرد و بعد صاف وایستاد و روبه کاتسوکی گفت
👹: اه تو با ایزو‌ ای وای باید حدس میزدم اره خیلی واضع بود بخاطر اون پسر بهم مشت زدی اوخه چه فداکار ولی از حق نگذریم ایزوکو خیلی قشنگه
^بنده: دن بهت پیشنهاد میدم که خفه شی
👹: تو نمیدونی من کی هستم وگرنه این غلط رو نمیکردی تو بخاطر ایزو بهم مشت زدی البته ایزو پسره خاصیه خیلی نازه و بدنش خداست اگه اونو میخوای باید بهت بگم که متاسفم من اونو انتخاب کردم اما بهت یه وقت هایی میگم بیای بعد از اینکه باهاش خوشگذروندم تو با اون باشی
ولی کاش اونو نمیگفت چون وقتی این حرفو زد انگار توی انبار باروت اتیش بندازن کاتسوکی جوری با یه دست دن رو بلند کرد که انگار وزنی نداره همینجور گلوی دن رو فشار میداد و داشت خفش میکرد همه ی مردم از جمله ایزوکو ترسیده بودند دن دست و پا میزد که خودشو نجات بده ولی فایده ای نداشت‌ که هیچ کاتسوکی سفت تر گلو شو گرفت همه ی مردم جمع شده بودن ولی هیچ کس جرعت نداشت کاری کنه دن داشت خفه میشد
^بنده: من بهت گفتم خفه شو ولی گوش نکردی
دن کاری از دستش برنمی‌اومد
کاتسوکی با صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفت .......
_____________________________________
پایان چطور بود همین طور که گفتم نوشتم😃😁
ولی احساس میکنم سناریوم یه ذره بی مزه‌ست
دیدگاه ها (۱۸)

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

سناریو:زخم التیامی/پارت ۹**نویسنده**ایزوکو داشت میرفت سمت کا...

رمان سوم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا بعد ای...

کپشننننن🤭🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و یک لبای پایینیمو به دندون میک...

پارت ۳۹

خواستگاری!

سناریو: زخم التیامی/ پارت ۱۳نه...ناخودآگاه دویدم سمت اتاقش. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط