عاشقم باش Part 52

هر ستاموت باهم زدیم زیر خنده ولی هنوزم حرف یونا برام عجیب بود!

_بریم؟!
+آره...بریم!

کیفم رو از روی میز برداشتم و از یونا خداحافظی کردم و تا وسط سالن رفتیم که یونا دوباره صدام کرد!
برگشتم طرفش و جونگ کوک هم برگشت!

~ ا.ت..( داد)..
+جانم؟!..(داد)
+باشه یادم میمونه!...(داد)

برگشتم و دوباره با جونگ کوک به سمت در عمارت رفتیم و اونم دستم رو گرفت و آروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت:

_یونا چی بهت گفته؟!
+چیز خاصی نیست!
_چیز خاصی نیست و الان دوباره برات تاکیدش کرد؟!
_چیزی نیست بابا! گفت امروز توی جلسه زیاد تو چشم نباشم!
_که اینطور...
+چیزی شده؟! نکنه چیز بدی گفته؟!
_نه!...اتفاقا چیز خوبی گفته! منم میخواستم همینو بهت بگم!

در عمارت باز شد و باهم از پله ها رفتیم پایین که دیدم لامبرگینی مشکی دیروز پایین پله هاست!
رفتیم سمتش که جونگ کوک دستشو رو به یکی از افرادش گرفت و اونم اومد جلو و سوییچ ماشین رو بهش داد!
در ماشین رو برام باز کرد و اشاره زد:

_بفرمایید لیدی!
+ممنونم مستر جئون!

وقتی میخواستم بشینم یه لحظه نگاهم افتاد به بادیگارد هاش و دیدم چشمای همشون گرد شده و با تعجب به جونگ کوک نگاه میکنن!
جونگ کوک هم که سمت نگاهم رو گرفت بدون برگشتن با صدای جدیش بلند گفت:

_ چیزی شده؟!..( داد جدی )..

همه ی بادیگارد هاش سریع چشمشون رو دزدین و صاف وایستادن و یک صدا گفتن:

《 خیر قربان! 》

جونگ کوک هم بدون اینکه نگاهشون کنه و چیزی بگه در رو بست و اومد سوار ماشین شد!
ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم!
از عمارت خارج شدیم که چندتا ماشین مشکی دیگه هم دنبالمون اومدن!
چرا انقدر بادیگارد داره؟! برای رئیس یه شرکت سرمایه گذاری این تعداد بادیگارد طبیعیه؟!
چرا هیچوقت شرکت نیست؟!
امروز هم برای اولین بار رسما توی جلسه شرکت میکنه!
توی فکر بودم که دستم گرفته شد!
بهش نگاه کردم که دستم رو برد طرف صورتش و پشت دستم رو آروم بوسید!

_چرا انقدر ساکتی رز من؟!
+ هیچی...همینجوری!
_ بپرس!
+ چیو؟!
_ چیزی که توی سرته رو بپرس! چشماش کلی حرف داره!

واقعیتش اصلا نمیدونم چجوری ازش بپرسم که بهش برنخوره یا فکر نکنه که زیادی فضولم و بهش شک دارم!

_ بگو دیگه قشنگم!
+خب...راستش...نمیدونم چجوری بپرسم!
_رو راست باش و حرفتو بزن!
+خب...چرا انقدر بادیگارد داری؟!

سکوت کرد و برای چند لحظه جوابم رو نداد!
همین کارش باعث میشد که مشکوک بشه!

_چرا یهو یه چنین چیزی به ذهنت اومده؟!
+همینجوری!...آخه برام عجیبه که رئیس یه شرکت سرمایه گذاری انقدر محافظ و بادیگارد داشته باشه!
_ به هرحال باید احتیاط کنیم دیگه!...خطر از قبل خبر نمیکنه!
+درسته!...راست میگی!

بازم به بیرون خیره شدم و ترجیح دادم بیشتر از این سوال نپرسم!
ولی هرچی بیشتر تلاش میکردم بهش فکر نکنم بیشتر ذهنم درگیر میشد!
مخصوصا با حرف یونا که بهم گفت توی جلسه توی چشم نباشم!
کارهاشون عجیبه!
هم جونگ کوک و هم یونا! کلا خواهر و برادر مثل هم مرموزن!

_انقدر خودتو درگیر نکن قشنگم!...اگه چیز مهمی بود بهت می گفتم!
+میدونم!
_یاااا...الان مثلا قهر کردی؟!
+من؟! چرا باید قهر کنم؟!..( با تعجب )...
_خوشگل من وقتی از چیزی ناراحته اینطوری جواب سر بالا میده!
+واقعا چیزی نیست جونگ کوک! با کسی قهر نیستم!
_ باشه!...تو راست میگی!

بالاخره بی خیال شد و تا خود شرکت ساکت بودیم!
هر چند که جونگ کوک بازم سعی میکرد جو رو عوض کنه و هر چند دقیقه یکبار باهام حرف میزد!
وقتی رسیدیم شرکت ماشین رو توی پارکینگ اختصاصی خودش پارک کرد و از ماشین پیاده شد و بعد که میخواستم پیاده بشم که در رو برام باز کرد و دستش رو گرفت جلوم و منتظر بهم نگاه کرد...

_____________________________________________________

دوتا پارت طولانی براتون گذاشتم خوشگلاااا🥰
برید کیف کنین😁

لایک: ۳۰ 🌌🔮
کامنت: ۲۵ 🌌🔮
دیدگاه ها (۴۱)

Love and the MoonPart 50ویو یونا● بعد از چند دقیقه به شرکت ر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁵ویو: جونگ‌کوکبا چند تا ماشین از ...

پارت ۳۱ یوجین:چی؟نه‌نه نه شیو:چته تو ؟یوجین:هیچی خب به من چه...

### پشت نقاب عشق 💗**پارت اول از هفت پارت****نویسنده: جئون جن...

Love and the moonPart27ویو فردا صبح یونا: سلام عشقم کوک:(خ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط